
پارسال داخل خوابگاه پسرانه مدرسه ای شبانه روزی در روستایی پرت بیتوته می کردم .دانش آموزان چون هوا سرد بود در راهرو زیر بخاری ایستاده درس می خواندند. برای کاری از راهرو که رد شدم ، دانش آموزی صدایم کرد و پرسید : " آقا ، این علم زدگی که توی کتاب است یعنی چه ؟ "
فکر کردم تا جوابش را چه بدهم. برای معنی خیلی از واژه ها تعریفی نداشتم فقط مصداق داشتم.
گفتم: " یک چیزی مثل غرب زدگی یا سیاست زدگی. "
گفت: " متوجه نمی شوم ؟ "
گفتم: " مثلا اینکه وقتی مردم خیلی به علم و پیشرفت دچار می شوند و از آن سوی بوم می افتند. "
پرسید :" یعنی چه ؟ "
گفتم: " مثلا خیلی روی علم حساب وامی کنند و فکر می کنند حلال تمام مشکلاتشان است و عاطفه و اخلاق و دین را کنار می گذارند. "
گفت : " این که خوب است ، علم مگر خوب نیست ؟ "
گفتم :" با علم بمب اتم هم می سازند و چندصد هزار نفر را یک جا ذوب می کنند ، این علم خوب است ؟ "
بعد از کمی مکث ادامه دادم : " ببین ، تا حالا عسل خوردی حتما ، هان ؟ "
این اعتراف گیری پیش پا افتاده ام یک استراتژی توجه ساز است ولی به مذاق نسل زد خوش نمی آید و پررو هایشان جواب سربالا می دهند.
پاسخ داد : " آره آقا "
ادامه دادم: " خب ، عسل یک کمش خوب است ، بیشتر از یک حدی در دهان میسیرد و دل را می زند. آن موقع آدم عسل زده می شود ، فهمیدی ؟ "
گفت :" آها مثل نمک که کمش خوب است و زیادش نه "
این اولین پستم در ویرگول است و این مکالمه را آوردم تا مقدمه ای شود بر یک کلمه ای که وقتی به هرکلمه ای اضافه می شود ،عجیب به وجهه ای تاریک از آن اشاره می کند.
حتما حدس می زنید منظورم " زده " است.
مثال های زیادی را هم شنیده ایم : علم زدگی ، غرب زدگی ، دین زدگی و از همه مهم تر سیاست زدگی.
جلال آل احمد در مورد "غرب زدگی" می گوید :
غرب زدگی می گویم همچون وبازدگی. و اگر به مذاق خوش نیست بگویم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه، دست کم چیزی است در حدود سن زدگی. دیده اید که گندم را چطور می پوساند؟ از درون پوسته ی سالم برجاست. امّا فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است.
که به نظرم تعبیر جالبی است و آنرا گهگاه در کلاس هایم ذکر می کنم.
اما چرا گفتم" از همه مهمتر سیاست زدگی" ؟
ایرانی ها چه بخواهند چه نه درگیر سیاست هستند ، فقط درجات سیاست زدگیشان متفاوت است. زندگی ما با سیاست آغشته شده است، آنهم نه مانند آغشتگی لباس به رنگ ، بلکه مانند آغشتگی وجود و ماهیت یا روح و جان یا تخصصی تر به قول مفلسفین آغشتگی ذات و عَرَض!
شب و روزمان ، دعواهای خانگیمان ، حرف های کوچه بازار هامان همه ممزوج به سیاست است.
سیاست زدگیمان ، آشنایی به سیاست نیست ، ابدا، سیاست زدگیمان محصول پیروی ها و تقلید دیدگاه های صاحبان تفکر است و می توان بی اغراق گفت :
در سیاست زدگی ما ، تشخص فکری نداریم
با اینکه مردمان سیاست زده فکر می کنند دانای کل هستند حال آنکه هیچ نمی دانند.
ملا احمد نراقی میگوید :
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
این جماعت جهل مرکب (دوبله) را هم رد کرده اند و به جهل مکعب (سوبله) رسیده اند.
شاهد این ادعارا که سیاست زده هیچ نمی داند چند وقت پیش مشاهده کردیم.
با مرگ چارلی کرک جمهوریخواه (راستگرا) توسط یک طرفدار دموکراتها(چپگرا) در آمریکا و انتخاب زهران ممدانی (چپگرا) به عنوان شهردار نیویورک ، موجی از واکنش ها در توییتر و تلگرام فارسی راه افتاد.
خیلی ها نظر داده بودند که " چپ هرگز نفهمید" یا " ببینید که یک کمونیست شهردار نیویورک شده" ، یکی پرچم آمریکارا با پرچم شوروی ترکیب کرده بود و دیگری نوشته بود " یک کمونیست شیعه با وعده اتوبوس مجانی شهردار نیویورک شد".
فعلا که ما دستمان از دنیا کوتاه است سر فرصت عکس های کامنت ها و توییتر ها را ضمیمه می کنم.
فرض کنید این جماعت سیاست زده که فرق چپ جناحی و چپ ایدئولوژیک را نمی فهمند ، حق رای هم دارند و از قضا در سرنوشت من و شما هم دخیلند. پس می شود گفت :
سیاست زده آنقدر نادان می شود که فرق چپ و راستش را هم نمی فهمد
سیاست زده دانا نیست فقط اطلاعاتش زیاد است .
حال آنکه این وضعیت اصلا عادی نیست. طبیعی نیست وخیم است و به قول جلال یک بیماری است . سیاست زدگی بگوییم همچون هوازدگی ، کم کم مغز ملت را می ساید و اورا از همه چی وا می گذارد، خلاقیتش را می ستاند ، جهت فکری اورا به راحتی تغییر می دهد و تشخص فکری اش را می گیرد.
حتما آن کلیپ هایی را دیده اید که از خارجی ها میخواهند جایگاه ایران یا کشورهای دیگر یا حتی آمریکارا روی نقشه نشان دهند و آنها نمی توانند جای درست را هدف بگیرند. چون اصلا سرشان در سیاست و خبر و ... نیست . شاید سیاستمدارانشان اینگونه تصمیم گرفته اند، حداقل رعیت (لفظ بدی است ولی خب...) پاپیچ تصمیماتشان نمی شود ، آنهایی که مغزش سیاست زده شده و تک تک چین هایش سابیده و مغزشان از سنگ مرمر صاف تر شده است.
سیاست زدگی دردی است که همه مان به آن دچاریم و عواقبش را هم دیده ایم.
نمیگویم کاش گاوی بودم در سوئیس یا دخترکی بودم در مزارع روستایی دور افتاده در اسپانیا ولی کاش در همین مملکت ، کمتر درگیر حواشی سیاسی بودم و کمتر اخبار چراگاه فکریمان بود که بعدش به نشخوار عقاید دیگران روی بیاوریم.
سخن هرچه درگذرد اطاله کلام است. من مانند اصغر فرهادی نمیتوانم ته فیلم هایم را ببندم و نتیجه گیری بیاورم. سخن را همینجا به پایان می برم.
راستی گوگل وصل نبود عکس مناسب پیدا کنم .عکس یک مغز را دانلود کردم و چین های آنرا با پینت صاف کردم، تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.
عزت زیاد. یک معلم تازه کار.