محمدمعین شرفائی
باید فقط یکی را انتخاب می کردیم . لعنت خدا بر شیطان! چطور میشد از بین شش اتومبیل محصول شرکت پونتیاک فقط یکی را از له شدن و مرگ نجات داد؟ سه سال پیش یک روز قبل از یکم مهر ساعت دوازده ربع دایی ام به خانه ما آمد. همه خواب بودیم و انتظارش را نمی کشیدیم که آنموقع صبح خبر مهمی را برای ما بیاورد. اما همین که ریش تنک و توپی دایی را از پشت آیفون دیدم حدس زدم خبری شده. پدرم پشت سرم ظاهر شد، او انگار خبر داشت که قرار است برادر زنش بیاید آخر چند روزی بود که تلفنی باهم پچ پچ می کردند و بابا نمی گفت با کی حرف می زند. دایی آمد بالا بدون اینکه وقعی به من بگذارد با پدرم دست داد و گفت: باید دو ساعت دیگه بریم قبرستون ماشین ها. پرونده شیش تارو رد کردم... یکی رو زنده کن! وقت نداریم.
لعنت خدا بر شیطان!
از دوران سربازی تا همین سه سال پیش که دیگر پدرم عطای کار در شرکت مهندسی عمران را به لقایش بخشید، یکی از تفریحاتش که از شغل و زندگی برایش واجب تر بود خرید و فروش ماشین های کلکسیونی و آمریکایی بود. پدرم علاقه عجیبی به پونتیاک داشت. خیلی سعی کردم از زیر زبانش بیرون بکشم چرا اینقدر دنبال پونتیاک هستی؟ چند بار بحث کرده بودیم و گفته بودم این همه ماشین خوب آمریکایی! شورلت کامارو، دوج چارجر، بلیزر بیست هزار کارکرد موتور خورجینی .بیوک چروک با سقف سانروف دار. لعنت خدا بر شیطان! همیشه موقع خرید که میرسید اگر چیزی غیر از پونتیاک گیرش می افتاد، مذبذب میشد و بهانه می چید و اعلام پشیمانی می کرد! همیشه دنبال پونتیاک جی تی او بود، که گیرش هم نمی افتاد. مدام در حال راست و ریست کردن فایر برد ها و ترنس ام های سطح شهر بود. هیجان زده که می شد درجا معامله می کرد و با قیمت بیشتر از بازار پونتیاکی می خرید بعد از چند روز دلش را می زد. وقتی هم ازش می پرسیدی چرا معامله رو بهم زدی؟ تمجمج میکرد و طفره میرفت و ایراد فنی می ذاشت. در اینکه دانش فنی بالایی در خودرو های آمریکایی داشت هیچ شکی نبوده و نیست. به خاطر همین هم نمی شد زیاد لی لی به لالاش گذاشت، چون اگر فردا روز یاتاقان می زد یا میل سوپاپ هاش کج می شد دیگر کسی حریف پدرم نمی شد، با این حال می گفت: اگر پونتیاک جی تی او گیرم بی افته با دنیا دنیا اتومبیل عوضش نمی کنم.
در کل ایران پونتیاک جی تی او فقط سه دستگاه بود که هر سه تا هم صاحبانش دل ازش نمی کندند.
از وقتی هم که خودم را شناختم من هم یک ژن علاقه به اتومبیل آمریکایی داشتم. اما مثل پدر نبودم که قفلی بزند روی پونتیاک آن هم جی تی او. خلاصه اینکه دایی ام که توی بخش اداری خودرو های فرسوده و مصادره ای پست و مقام خوبی داشت هر از گاهی لا به لای خودرو هایی که از قبل پرونده مصادره اش صادر شده بود رو شناسایی می کرد و از طریق مراجع قضایی اگر مزایده ای نبود میگرفت و حواله اشو با پراید یا تیبا تعویض میکرد. آماری که داشت این بود سه هزار دستگاه خوردو مصادره ای در سطح استان خیلی شیک در حال رفت و آمد هستند بدون اینکه بعد از مصادره تحویل داده شده باشند یا حتی به صورت مزایده ای فروش رفته باشند. هر وقت مامان و پدرم میزدند به تیپ و تار هم، مامان می گفت: تو منو نخواستی تو به خاطر داداشم اومدی جلو.
این حرفش از سی سال پیش بیات نشده بود. بیشتر جنبه شوخی پیدا کرده بود. از این شوخی جدی ها که گاهی وقت ها خودمان هم شک می کردیم و می گفتیم راستی راستی پدر با دایی تنها ارتباطی که دارند سر همین خودرو های قبرستان ماشین هاست!
بعضی وقت ها من یا رضا برادرم اگر اتومبیل خوبی گیرمان می افتاد می خریدیم و سرویس اش می کردیم و بعد هم می فروختیم.. من دیوانه آمریکایی ها هستم و رضا آلمانیها را بیشتر دوست دارد و تازگی ها دیگر از فکر خرید خودرو های زیر سال1990 افتاده است و دنبال 2000 به بعد های کم کارکرد و بدون رنگ میگردد.
دایی سه سال پیش، قبل از اینکه باز نشسته شود، مورد عجیبی برای پدرم آورد. همان ماجرای روز قبل از یکم مهر ماه! این مورد عجیب در سابقه پدر و دایی تک بود و میشد از آن به عنوان معجزه یاد کرد. شش دستگاه پونتیاک بین سالهای 1970 تا 1978 توسط مراجع قضایی ارجاع داده شده بود برای امحاء. دایی هم که با همین شیرینی ها و پورسانت های پدرم زندگی میکرد وعده داده بود اگر بتواند پرونده را از بازداشت خارج کند پول تپلی می خواهد که بعد از بازنشستگی اش مهاجرت کند و برود اسپانیا. طرفدار بارسلونا بود، علت مهاجرتش هم این بود که میگفت دولت اسپانیا خیلی با بارسایی ها حال نمیکند.همیشه هم مثال بازی رئال مادرید و بارسلونا مربوط به عهد دقیانوس را میزد که دولت اسپانیا دستور داده بود رئال مادرید یازده بر صفر پیروز شود.
دایی شش پرونده پونتیاک ها را به پدرم داد و گفت: تا از نزدیک نبینی نمیدونی چه فرشته هایی هستند...
برای رفتن به قبرستان ماشین ها پدرم و دایی از من و رضا خواستند تا در تماشا و بدست آوردن این معجزه الهی همراهی شان کنیم. هر چهار نفر سوار جیپ چروکی پدرم شدیم و به سمت قبرستان ماشین های فرسوده که ده کیلومتری غرب کرمانشاه بود راه افتادیم. در راه پدر پرونده ها را خواند و دایی هم که سبیلش از فرط چرب شدن لیز شده بود جواب سوالات پدر را به اسپانیولی می داد و آهنگ های کاتالانی را می خواند. بعد از چهل دقیقه به مکان موعود رسیدیم. دایی از راهی کور ما را به سمت ضلع جنوبی قبرستان برد و ما چهار نفر جلوی شش پونتیاک صفر کیلومتر قرار گرفتیم. اتومبیل ها در انبار های ودکا و ویسکی پاوه مخفی شده بودند. هیچ صاحبی نداشتند، چون آخرین سند این شش دستگاه برمیگشت به خدا سال پیش که صاحاب هر شش دستگاه از سرتیپ های دوران شاه بود که همان سال های شصت یا شصت و یک تیرباران شده بود. فرزندانشان که نمیخواستند این شش دستگاه مصادره شود به هر در و تخته ای زده بودند که از مرز خارجشان کنند و ببرند به ترکیه و بعد هم آلمان تا در نمایشگاه اتومبیل های آمریکایی واگذارش کنند. اتومبیل ها داخل سوله ای پنهان شده بود تا اینکه پلیس برای امحاء مشروبات الکلی سوله را پیدا می کند و بعد که وارد سوله می شوند می بینند شش اتومبیل ناز آمریکایی زیر چادر قایم شدند تا از مرز فرار کنند.
دایی که دید من و پدر و رضا محو اتومبیل ها شده ایم، خود شیرینی کرد و گفت: عجیب است اینهمه سخت گیری مسئولین بالا دست. قرار است از صدا و سیما بیایند تا گزارش بگیرند. گزارش بگیرند و در بوق و کرنا کنند بیایید له کردن آمریکایی ها را ببینید ....پیروزی بر دشمن!! دادام دادام...
پدر پیشانی هر شش دستگاه را بوسید و بعد زیر گریه زد و به دایی گفت: نمی شود هر شش تا را واگذار کنی!
دایی هم گفت: اگر میشد چطور می خواستی من رو راضی کنی؟ شک نکن باید کل اسپانیا را به نامم میزدی.
بعد هم زد زیر خنده و گفت: می خواهم پرونده یکی را با یکی از اسقاطی ها جا به جا کنم. جون اسماعیل اگر راه داشت شک نکن تقدیمت می کردم.... تو بمیری ...
شش دستگاه پونتیاک به ترتیب دو دستگاه ترنس ام نارنجی اتومات هشت سلیندر مدل 1976، سه دستگاه فایر برد مشکی سفارشی دنده دستی هارست و تو دوزی کرم 1978 و یک دستگاه جی تی او زیتونی 1970 با درب های وکیوم دار و داشبورد یک تکه کالیفرنیایی. یکی را دایی میتوانست نجات دهد. پس شکی نبود که من و رضا باید مخ پدر را می زدیم و او را به آرزویش سوق می دادیم یعنی رسیدن به پونتیاک جی تی او. اما یکدفعه همین که پدر پونتیاک ها را دید گیج شد. میدانستم همیشه حسرت جی تی او را دارد اما فایربرد ها استثنایی بود. ولی مزیت های جی تی او خیلی بیشتر از فایربرد ها بود.
لعنت خدا بر شیطان!
نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم: پدر انتخابش رو کرده... می خواهد به آرزویش برسد.
همه معرکه بودند...هر سه سفارشی، دنده دستی هارست که جان می داد برای معکوس کشیدن و دریفت زدن، تو دوزی کرم تیمبرلند، اختصاصی تر از این نمی شد. برادرم رضا سکوت کرده و چیزی نمی گفت.
رضا رفت روی سر جی تی او، خم شد و دست کشید به سر گلگیرش که کمی ضربه دیده و بد رنگ شده بود. اتومبیل سبز زیتونی بود که مانندش را هیچ وقت ندیده بودم. دایی که سیگار از دهنش نمی افتاد آمد جلو و رو به من گفت: دایی جون... داخل هر سه فایر برد ها فندک زیپو با آرم خود پونتیاک داشت که هر سه تاش را برداشتم! تا دلتان بخواهد اکسسوری دارد. کیس سیگار، چهار لیتری روغن استیل...
پدرم نگاه رضا کرد و رضا نگاه پدر. یک لحظه غافل شده بودم و نمی دانم در آن لحظه چه شد که پدر گفت فایر برد سفید را رد کن!
مغزم سوت کشید، دیوانه جی تی او بودم و هنوز هم بهتر از این مدل ندیدم. رفتم تو دل پدرم و گفتم : فایربرد ها مشکل برفی دارند ....اما جی تی او موتورش پلمپه! چرمش سفارشیه... فقط به خاطر همان یک ذره خوردگی سر گلگیر که نمی شود....
پدر سیگاری از دایی گرفت و آتش زد و گفت : لازم نکرده نظر بدی. اصلا کی گفته تو بیایی؟ فکر کردی یادم رفته !
نگاه رضا کردم! نیش اش تا بناگوش باز مانده بود. میدانستم درد چه روی دلش مانده! در آن فاصله رضا مخ پدر را جویده بود و حسابی هندوانه زیر بغلش گذاشته بود. برادرم درد پاکت سیگاری که آخرین بار از توی اتومبیل باید برمی داشتم و یادم رفت را داشت. بعد هم پدر دید و قیامت به پا کرد که چرا سیگاری شدیم! و گیر داده بود که این پاکت کمل مال کیه؟
مامان می گفت به تو رفتن سیگاری شدن. پدر هم جواب داد: حلال زاده به داییش میره.
خلاصه اینکه همه کاسه کوزه ها سر رضا خراب شد. چون چند روز بود اتومبیل پدر دست رضا مانده بود و این در حالی بود که رضا حتی یک نخ سیگار نکشیده بود و آن پاکت سیگار کمل مال من بود. جرات نداشتم اعتراف کنم به همین خاطر افتاد گردن رضا. اما پدر بعد، از چند و چون ماجرا سردرآورد و فهمید سیگاری هستم اما مدرکی نداشت و نمی توانست اثبات کند، به همین خاطر شمشیر را از رو برای من بست و دنبال این بود که مچم را بگیرد.
البته ماجرای کدورت پدر با من سر آن ماجرا نبود، دو ماه قبل من و رضا رفتیم پا معامله یک شورلت نوا. رضا شورلت را برد برای کارشناسی رنگ، قرار بود باهم برویم اما من پیچاندم و نرفتم و ترجیح دادم با دوست دخترم بروم کافه و باهم بنشینم قهوه بخوریم و سیگاری بزنیم. ظاهر ماشین سالم بود و تک استارت غرش میکرد. با این حال دلم بود زیر آبی برم و این شورلت را برای خودم بردارم به همین خاطر نمی خواستم شوق نشان دهم که بین من و رضا اختلاف بی افتد. از خیلی وقت پیش چشمم را گرفته بود. رضا که از کارشناسی برگشت،گفت: کارشناس نقاش گفته کاپوت هایش رنگ و لیسه دارد...
اما کاشف به عمل آمد که ماشین چپیه!شورلت رفت توی پاچه مان. سر ماجرای این شورلت نوا دوباره من خراب شدم. چرا که با رضا نبودم و پدر هم ول کن نبود و می گفت: تو تجربه ات بیشتره چرا همراه برادرت نبودی تا سرتان کلاه نرود... صد میلیون ناقابل ضرر کردیم...
از آنموقع پدر به رضا چسبید و از من دیگر نظر نمی خواست. اما انتخاب یکی از پونتیاک ها مسئله شوخی برداری نبود.
مگر می شد از بین شش تا پونتیاک درجه یک و نونوار یکی را زنده نگه داشت؟ در آن لحظه برای پدرم هیچ فرقی نداشت. همه مدل پونتیاک برایش عزیز شده بودن و حتی جی تی او هم برایش در کنار بقیه پونتیاک ها با ارزش شده بود. حالا می خواست فایربرد صفر کیلومتر، چرم تیمبرلند باشد یا جی تی او سبز که سرگلگیرش زدگی داشته باشد. پدرم که بین انتخاب ها مردد مانده بود از برادرم رضا نظر نهایی را گرفت. رضا هم با قاطعیت گفت: این نوع فایربرد لنگه ندارد... جی تی او مشکل برقی دارد.
داد زدم: فایربرد ها مشکل سیم کشی دارند! کی گفته جی تی او ....
پدرم که میخ به آرم پونتیاک ها شده بود گفت: راست می گه... فایربرد رو برمی دارم.
گفتم: جی تی او همونی که همیشه منتظرش بودین. سه دستگاه فقط ازش در ایران موجوده...
برادرم گفت : عیب نیست بابا، با این موهای سفیدش بنشیند پشت جی تی او؟ مردم چه میگن؟ قطعات هر چه خواست با من!
پدرم اخم تاییدی کرد. یعنی راست میگه!
رضا گفت: فایربرد سفید محشر است....
پدرم بی آنکه نگاهم کند، گفت: تو که تازه بلیزر خریدی! برای تو که نیست! برای من است. بعد هم حساب من و تو پاک نشده ها! تو اتومبیل خودت رو داری ... پس دخالت نکن.
گفتم: چرا از رضا نظر می گیری؟
گفت: به تو ربطی نداره...
هوا گرگ و میش شده بود، آفتاب کم رمق بود. سمت فایربرد ها و ترنس ام نارنجی که بدون نور هم میدرخشید رفتم ، یک لحظه نور خورشید تابید روی نشان آتش کاپوت جی تی او. گرمای آتش اش را حس کردم. یک لحظه انگار نورش آسمان را روشن کرد و بعد سرمای ریز صبح و تاریکی بی جان خاموشش کرد. مثل آب رو آتش.