فرزان» نامی است که محیا اسدی، شاعر و هنرمند نوظهور، برای خود برگزیده است؛ نامی که به خوبی با روح جستجوگر و اشتیاق عمیق او به دانش و کلام همخوانی دارد. وی در ۲۹ تیر ماه سال ۱۳۹۱، در قلب استان کردستان، شهرستان کامیاران، چشم به جهان گشود. خاستگاه او، یعنی زادگاهش، به عنوان مهد ادبیات شفاهی، نخستین بستر الهامبخش محیا بود.
فرزان هماکنون به عنوان یکی از مستعدترین دانشآموزان پایهی هشتم، در مدرسهی فرهیخته ایی در کامیاران مشغول به تحصیل است. او در محافل درسی، بیش از همه شیفتهی درس ادبیات است؛ دغدغهای که از مرز کتابهای درسی فراتر رفته و به تعهد هنریاش بدل گشته است. او خود را نه تنها یک شاگرد، بلکه یک کنجکاو مادامالعمر میداند که همواره در پی کشف رمز و رازهای هستی از منظر واژگان است.
اگرچه اشعار اجتماعی و عاشقانه محور فعالیتهای او را شکل میدهند، اما فرزان سابقهی درخشانی در سرودن در قالبهای اصیل فارسی دارد. او به عمق و ساختار **غزل**، روایت پیوستهی **مثنوی**، و شکوه **قصیده** باور دارد و تلاش میکند تا در هر یک از این قالبها، نوایی تازه بیافریند. این اشعار، که بخشی از آنها در نشریهی «شعر نو» منتشر شده، اکنون در قالب یک مجموعهی منسجم آمادهی ورود به بازار کتاب است. در موازات آن، نگاه او به هنر نقاشی نیز، بر ثبت دقیق **چهرههای طبیعی** متمرکز است؛ تلاشی برای جانبخشی به سکون بوم با استفاده از ظرافتهای قلممو.
چشمانداز آینده: از شاعر تا معلم
آرزوی فرزان از سرودن، فراتر از کسب شهرت فردی است؛ او میل دارد تا در آینده، لباس دبیر ادبیات بر تن کند و رسالت انتقال عشق به زبان و فرهنگ فارسی را به نسلهای بعد از خود ببرد. او معتقد است که باید از ظرفیت شعر برای هدایت جامعه به سوی درک عمیقتر استفاده کرد.
سخن پایانی:
محیا اسدی (فرزان) امروز، شاعر خامی نیست که تنها در پی قافیهها باشد؛ او معمار فردایی است که کلام، ابزار اصلی او برای ساختن آن خواهد بود. او مصمم است تا با تداوم مسیر کنجکاوی و هنرورزیاش، نه تنها به یک شاعر برجسته، بلکه به یک معلم اثرگذار تبدیل شود.
نمونه اشعار او:
به نام خالقِ ارکان و دَوران،
خدایِ کوه و دشت و کویِ انسان.
به نظم آورد شبهای تار و روز را،
گشوده بر دو دیده رمز و راز را.
بشو آگاه، ای بندهٔ غافل و خام،
که بی کوشش، نمییابی سرانجام.
کجا گردی پیِ نورِ شفاعت؟
رهت بسته است از فعلِ جفایت!
نگر بر خویش، در آفاق بنگر،
مگر کافی نیست این همه تماثیل و منظر؟
گناهت چون حجابی بر نگاه است،
دل و دیده در این تاریکی، تباه است.
بکاه از نفس و از شیطانِ درونت،
که تا آسوده گردی در مأمونت.
مگو کم دارم، که شکرِ آن وجود است،
که آن اندک ز صدها “بیش” فزود است.
بیاموز از خودت درسِ سپاس،
که فردا این کلید است و این اساس
http://mahyaasady.blogfa.com/