ویرگول
ورودثبت نام
Mohamad
Mohamad
Mohamad
Mohamad
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

شاعر محیا اسدی

​«شعر، تنها کلمات نیست؛ نگاهی است به جهان از دریچه‌ای متفاوت.»

در عرصه ادبیات معاصر ایران، ظهور استعدادهای جوان و پرشور، همواره نویدبخش آینده‌ای روشن برای فرهنگ و هنر کشور است. در این میان، محیا اسدی، شاعر و نویسنده و نقاش توانمند و خلاق اهل کامیاران، با درخشش خیره‌کننده خود در سال ۱۴۰۳، توجه جامعه ادبی را به خود جلب نموده است.

قله‌های افتخار در سنین جوانی

محیا اسدی در حالی که هنوز در آغاز مسیر شاعری خود قرار دارد، توانسته است با پشتکار و عمق نگاه خود موفقیت هایی بدست آورد . این، نشان از تسلط ایشان بر فنون شعر نو و توانایی او در برقراری ارتباطی عمیق و تأثیرگذار با مخاطب دارد. کسب این جایگاه در سطح کشوری، او را به عنوان یکی از مهم‌ترین امیدهای شعر نو در سال‌های آتی معرفی می‌کند.

​یکی از نقاط عطف کارنامه ادبی محیا اسدی، انتشار مجموعه شعر او با عنوان **«راز جاودانگی»** است. حیرت‌انگیز آنکه این مجموعه در سن سیزده سالگی ایشان به زیور طبع آراسته شده است. این امر نه تنها نشان‌دهنده نبوغ ذاتی او در حوزه ادبیات، بلکه بیانگر عمق تفکر و تجربه‌ای است که در کالبد اشعارش جاری است؛ تفکری که فراتر از سن و سال ظاهری اوست.

اهل کامیاران بودن، برای محیا اسدی تنها یک برچسب جغرافیایی نیست؛ بلکه منبع الهام و اصالتی است که در اشعار شعر نو او منعکس می‌شود. این اتصال به ریشه‌ها، به آثار او وزنی خاص و صدایی متمایز بخشیده است که مخاطب را به سوی مضامین عمیق‌تر و انسانی‌تر هدایت می‌کند.

محیا اسدی، با کوله‌باری از استعداد، افتخار منطقه خود و نمادی از شاعرانی است که با تعهد به هنر، مسیر روشنی را برای فرداهای شعر فارسی ترسیم می‌کنند.

نمونه اشعار او :

به نام خالقِ ارکان و دَوران،

خدایِ کوه و دشت و کویِ انسان.

به نظم آورد شب‌های تار و روز را،

گشوده بر دو دیده رمز و راز را.

بشو آگاه، ای بندهٔ غافل و خام،

که بی کوشش، نمی‌یابی سرانجام.

کجا گردی پیِ نورِ شفاعت؟

رهت بسته است از فعلِ جفایت!

نگر بر خویش، در آفاق بنگر،

مگر کافی نیست این همه تماثیل و منظر؟

گناهت چون حجابی بر نگاه است،

دل و دیده در این تاریکی، تباه است.

بکاه از نفس و از شیطانِ درونت،

که تا آسوده گردی در مأمونت.

مگو کم دارم، که شکرِ آن وجود است،

که آن اندک ز صدها “بیش” فزود است.

بیاموز از خودت درسِ سپاس،

که فردا این کلید است و این اساس

نمونه داستان او :

سفر به شهر ساعت‌ها

در اعماق جنگلی که برگ‌هایش همیشه سبز بودند، دهکده‌ای بود به نام «دیروز». مردم این دهکده شبیه ما نبودند؛ آن‌ها زندگی را مثل یک قایق کوچک در رودخانه‌ای بزرگ می‌دیدند که هرگز متوقف نمی‌شد.

پسر کوچکی بود به نام **"آرمان"**. آرمان دلش می‌خواست همه چیز را برای همیشه نگه دارد؛ سنگ‌های براق رودخانه، خنده‌های مادرش، و حتی ابرهایی که شکل حیوانات را می‌گرفتند. هر وقت لحظه‌ای قشنگ می‌شد، آرمان سعی می‌کرد آن را در جیب کوچک کتش پنهان کند، با این فکر که «اگر نگهش دارم، از بین نمی‌رود.»

اما زمان، مثل باد پرقدرتی بود که از جیب‌های کوچک او رد می‌شد و همه چیز را با خود می‌برد. سنگ‌ها کدر می‌شدند، خنده‌ها به صدای دور تبدیل می‌شدند، و ابرها شکل عوض می‌کردند. آرمان غمگین شد و نزد پیرترین درخت جنگل، "بابا سرو"، رفت.

بابا سرو که ریشه‌هایش به قرن‌ها پیش می‌رسید، با صدایی که مثل خش‌خش هزاران برگ بود، گفت: «کودک من، تو می‌خواهی گنجی را در صندوقچه کنی که فقط برای پرواز ساخته شده است. آن گنج **«لحظه»** است.»

آرمان پرسید: «لحظه چیست؟»

بابا سرو لبخند زد: «لحظه، آن پل باریکی است که تو روی آن ایستاده‌ای؛ نه گذشته است که افتاده باشی، و نه آینده که هنوز نرسیده باشد. لحظه، تنها جایی است که می‌توانی *زندگی کنی*.»

بابا سرو ادامه داد: «گذر زمان، یک قهرمان است، نه یک دزد. او آمد تا به تو یاد دهد که هر روز، یک پرچم جدید است که باید با تمام وجود در اهتزاز نگهش داری. اگر دیروز را رها نکنی، چطور می‌توانی دست دختر کوچکی را که امروز تو را صدا می‌زند، بگیری؟»

آرمان فهمید. او دیگر سعی نکرد خورشید را در جیب کند. در عوض، وقتی خورشید طلوع کرد، او در حیاط ایستاد و هر اشعه گرم را تا انتهای پوستش حس کرد. وقتی دوستش خندید، آرمان نه آن را در جیب، که آن را در قلبش حک کرد.

او یاد گرفت که زمان می‌گذرد، اما زیبایی هرگز نمی‌میرد؛ بلکه از شکلی به شکل دیگر بدل می‌شود؛ از یک خاطره شیرین در دیروز، به یک نیروی قوی برای فردای بهتر. و این، بزرگترین پیروزی بود.

شعر نوشاعر
۱
۰
Mohamad
Mohamad
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید