اگه تغییر نکنی،نابود میشی

  • سلام و درود خیلی خوش اومدین .
  • محمد مرجانی هستم و قراره با استفاده از اشتراک گذاری تجربه هامون از همدیگه یاد بگیریم.
  • قسمت بالا موسیقی ونجلیس رو میتونین پخش کنین تا از خوانش کنار متن لذت ببرید❤️

چی میشه که ما تغییر میکنیم ؟
چی میشه که ما تغییر میکنیم ؟



بیل لیی میگه ؛ «هر کسی که می‌بینید چیزی می‌داند که شما نمی‌دانید»

با توجه به این موضوع میریم سراغ خواندن و یادگیری.


خیلی خوشحالم که دارم براتون درمورد موضوع جالبی به نام تغییر صحبت میکنم و این تجربه رو به اشتراک میذارم.اینجا سعی میکنیم کنار هم کتاب ، فیلم ، موسیقی و خلاصه هر تجربه ای که زندگیمون رو تحت تأثیر و دستخوش تغییر کرده صحبت کنیم.





این تجربیات واقعی هستن
و بدون ویرایش بازگو میشن .

سال اول دانشگاه بود ، به امید اینکه همیشه دوست داشتم برم دانشگاه ، دبیرستان را در یکی از رشته های فنی حرفه ای تموم کرده بودم ، افکاری که داشتم مربوط به غم ، اندوه و با گذر زمان تبدیل به احساس های گوناگونی میشد که حس میکردم شاید بخاطر ۱۹ سالگیم باشد . به هر ترتیب با شروع کلاس ها و آشنا شدن با فضا و محیط دانشگاه و وارد شدن به اجتماع شناختی شکل می‌گرفت از خودم و متوجه این میشدم که دارای ضعف از نظر عقاید و شکل گرفتن شخصیتم. و وارد بحرانی از نوع بحران شخصیت شده بودم و دائم از خودم سوالی داشتم و این سوال با چرا شروع میشد.چرا من بدنیا اومدم ، چه دلیلی داره زنده باشم ؟
چه دلیلی وجود داره زندگی کنم ؟
و سوال هایی از این قبیل.




گویا صحبت در مورد آن روز ، اولین تصویری بود که میشد دید . نمی‌دانستم قرار است داخل دانشگاه واحدی بنام ورزش باشد ، اما به هر صورت بعد از چند هفته آموزش در راستای امتحان گرفتن ، آماده شده بودم.نقطه عطف داستان برمیگردد به روزی که قرار بود امتحانی گرفته شود و طی دور زدن سالن فوتبالی که داخلش بودیم ، شانزده دور دَویدن را هم دوش رقیبانی با هر سنی میطلبید و گویا نمره ای رد میشد داخل دفترِ مردی که استاد این واحد بود.همیشه کت و شلوار میپوشید و به نظر می‌رسید که اعتقادات قویی نسبت به مذهب خود دارد ، باشگاهی داشت و فعالیت مربی‌گری را انجام میداد ، همچنین از صدای خوبی برخورد دار بود و سخنران خوبی هم بود و دارای جذبه خاصی.





با آماده شدن تمام افراد که مشغول گرم کردن بودند و منی که پنهان شده‌ام از چشم استاد ، تا اینکه داخل گروه اولی نباشم که شروع به دویدن میکنند.گروهی انتخاب شدن و خوشبختانه توی این گروه نبودم و موفق شدم بتوانم آنالیزی داشته باشم که چطور میتوانم ، موفقیتی کسب کنم ، انگار نه انگار سال های سال دویدن دوست من بود و چندین سالی درگیر مسئله شناخت خود ، باعث دور شدن از دویدن شده بود ، همین مسئله که شاید دویدنم خوب باشد ، احساس مطلوب توأم با چاشنی استرس را حس میکردم ، سال های سال دویدن یکی از کار هایی بود که من آن را به خوبی انجام میدادم .با دیدن دوندگانی که به جای شانزده دور ، هشت دور به لطف استاد ، می‌دویدند ، چشم روی هم نمی‌گذاشتم و با نکته مهمی که استاد دائم ذکر میکرد ، متوجه این شدم که در نقطه شروع ، آغاز به حرکت کردن بهتر است آرام ، و در اواسط به صورت معمولی دویدن و در آخر بیشترین تلاش و نهایت سرعت را برای دویدن بازخواست میکرد که وارد گروهی ۸ الی ۱۲ تعدادی شده و با صدای دستِ استاد شروع به حرکت کردن.دست هایم را نمیدانم از فرط سرما باشد یا از استرس به پشت دست دیگر میکشیدم تا گرمی را حس کنم و شاید کف دست‌هایم کمتر عرق و خیس شوند.
اما از سردی انگشتانم حتی درون کفش واکنش بدن را میشد احساس کرد...



گویی رنگ پریدگی از نخوردن غذا روی صورتم بوجود آمده بود که همه این رشته افکار با اتمام و تک به تک آمدنِ افراد به خط پایان قطع میشد.بیشتر دنبال جایی بودم که دوباره از دیدگان استاد محو شوم و دوباره وقتی شروع به دویدن کردن ، آنالیزی کنم که در همین حین استاد همه را انتخاب کرد که من نفس راحتی کشیدم اما سری چرخاند و قلبم به تپش های نامنظمی افتاد...


گفت : شما هم بیا.
و به من با چشم و سر اشاره ای کرد.

آه خدای من...

غافل از اینکه چند دقیقه پیش ، شخصی بخاطر خنده های من که شنیده بود مسخره ام کرده و از این موضوع دل خوشی ازش نداشتم و با نگاهی از گوشه چشم با اخم های در هم رفته نگاهی مملو از کینه رد و بدل میشد و دقیقاً با همین شخص که یکی از افراد شرکت کننده بود قرار بود مسابقه ای ، همراه تعدادی از آدم های دیگر شروع شود.سوالی پرسیدم که چه شانسی در مقابل افرادی را دارم که از لحاظ سنی و درشت اندام بودن قابل مقایسه با آنها نیستم؟ پیش خودم حساب میکردم که دیگر جایی نه برای نمره و نه برنده شدن باقی مانده که با عصبانیتی حاوی شوخی جمله «یالا برو » را از استاد شنیدم و فهمیدم چاره ای نیست ، باید فکری به حال این موضوع کرد ، حداقل پیش خودم فکر میکردم ، ورزشی میکنم ، برای سلامتی مناسبه ، یه نمره در حد و اندازه قبولی میگیرم ، حالا که نباید حتماً اول دوم شد.



در آخر با این واگویه درونی سعی کردم به صحبت راجب این موضوع خاتمه بدم (تمام تلاشم رو میکنم) به صف شدیم که با نفس های بریده بریده ، تصمیم گرفتم نفس عمیقی بکشم تا شاید این پریشان حالی بهتر شود ، هر چند خیلی کم اما احساس بهتری درونم بوجود آمد که با صدای دستی که شنیدیم ، این مسابقه که نقطه عطفی از زندگی من هستش شروع شد.آن هم چه شروعی...شخصی ، گویا همان شخص که خنده هایم ، برایش عجیب می‌نمود بدون اینکه در اوایل راه بخواهد مانند تمام افرادی که آرام حرکت می‌کنند مسیر را آغاز کند ، با سرعتی باور نکردنی از این جمع دور شد و همه اعتراضی کردن که با صدای بلند و قیافه در هم کشیده ای شنیدیم :


به شما چه حرکت کنین.

بله ، استاد بود و نگفته بود هر کسی میتواند هر نوع روشی که دارد را میتواند اجرا کند.قبول کردم که دیگر اصلا شانس اول بودن را دیگر ندارم ، تصمیم گرفتم فقط بیشترین تلاشم را بکنم.آرام آرام با گروه شروع به حرکت کردن کردم ، و بعد از یک دور کامل ، متوجه این موضوع شدم که یا باید سرعت گروهی بیشتر شود یا باید به صورت فردی پیش رفت.





تصمیم گرفتم خط فکریی که خودم حس میکنم درست هستش رو پیش بگیرم و گویا متوجه این شدم شخصی که پیش از همه شروع به سریع دویدن کرده یک دور از همه ما جلوتر هست و من در دور اول آخرین نفر بودم و تنها تلاشی که میکردم این بود که بتونم ، ذره ذره ، نزدیک بشم به تمام افرادی که جلوی من قرار دارن ، با دوستی که کنار هم بودیم و تمام تلاشش رو میکرد انگار ، از فرط ورزش نکردن ، نفسی برایش باقی نمانده باشد و این تازه دور دوم بود که تصمیم گرفتم ازش خداحافظی کنم و برم سراغ چالش بعدی و آدم بعدی که سر راهم قرار دارد.توی کتاب چهار میثاق ، که یکی از برترین کتاب هایی هست که من مطالعه کردم ، توی آخرین میثاقی که راجبش صحبت می‌کنه همین موضوع هستش ، بیشترین تلاش خود را بکنید.
و اون موقع شاید این کتاب ها و موضوع هارو نمی‌دونستم ولی تصمیمی که گرفته بودم ، صادقانه همین بود و میگفتم یا میشود یا نمیشود اما حداقل از خودم راضی هستم که بیشترین تلاشم رو کردم.این کتاب رو بالای ده ها بار خوانده‌ام و داخل چهارچوب شخصیتیم خیلی تأثیر گذار بوده و از لحاظ روحی روانی هر وقت نیاز دارم ذهنم را بازگشت به کارخانه بزنم مثل تلفن همراه و احساس تازه بودن کنم ، سراغ خوانش این کتاب میرم.


 چهار میثاق اثری از دون میگوئل روییز
چهار میثاق اثری از دون میگوئل روییز




دو نفری را با هم همزمان در دور سوم جا گذاشتم و یکی از سخت ترین مرحله‌ها اینجا بود که گویا نفر بعدی با چشم های ترسانی که داشت پشت سرش را نگاه میکرد و مثل آهویی که از ترس کُشته شدن گریزان می‌شود ، میدوید!


چاره چه بود ؟ باید اواسط مسیر سرعت خود را بیشتر از حد معمول میکردم و تک به تک افراد را حالا که سرعتم بیشتر شده جا گذاشته و حس میکردم که پاهایم به صورت خودکار به جلو حرکت میکنند و تازه متوجه این شده بودم که چرا اوایل باید با سرعت پایین حرکت کرد.
جواب ساده بود ، چون بدن انسان شروع به گرم کردن کرده و میتواند به صورت صعودی سرعت را افزایش داد.دور پنجم بود که از چشم هایم ، تنها دو نفر را به من نشان می‌دادند که تفاوتی بین من و آنها هست ، این دو نفر از فرط خستگی فقط در تلاش هستن سرعت خود را کاهش دهند اما آنجا دقیقاً جایی بود که احساس کردم دیگر باید مهارتی که دارم رو الان اجرا کنم.اگر تا اینجا آمده بودم ، میتوانستم ادامه راه را هم به همین شکل ادامه بدم و سوم شوم ، میتوانستم در این شرایط از خودم راضی باشم ، حالا که تا اینجا آمده بودم ، میتوانستم با کنترل سرعت ، خیلی محافظه کارانه ، تا خط پایان به این فکر کنم که همین کافی بوده و بسنده میکردم ، این فکر که وقتی مسابقه تمام میشد آیا از عملکردم راضی خواهم بود ، خیلی آزارم میداد ، احساس میکردم شخصی که باهاش رقابت دارم ، دو نفری که میبینم با چشم‌هایم نیستند ، اگر دشمنی وجود دارد ، درونم این دشمن هست و من از اینکه کینه ای از شخصی که نفر اول هستش به دل بگیرم ، صرف نظر کرده و فقط با خودم رقابت کردم .

پیش خودم گفتم :
خیلی وقت هست روی پنجه هایم ندویده‌ام !






سر تا سر وجودم احساس به وجد آمدن داشتم ، خون داشت به سرعت جابجا میشه و سرتاسر وجودم را گرمایی از انرژی گرفته بود.
گویی تپش های قلبم ، مثل قطار هایی که با ذغال کار میکردن ، افکاری از جنس ذغال درونش ریخته شد تا سرعتش را چند برابر کند.بله این مدل دویدن را در مواقعی که میخواستم پرشی داشته باشم و برای خودم چالشی ایجاد کنم در فاصله کوتاه روی پنجه‌ی پا با سرعت تمام حرکت میکردم تا نیروی زیادی برای َپرش داشته باشم و حالا باید دو دور کامل را با سرعتی که نمیشود کنترلش کرد ، با گام هایی که گویی بلند ترین گام هایی هستن که تا حالا بر میدارم ، و فقط روی نوک پنجه‌ی پا فرود آمده و قدم بعدی را به همین شکل برمیدارم.وقتی نفر اول را هم جا گذاشتم ، انگار که هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده باشد ، سرعت خود را باز هم بیشتر کردم ، نمیدانستم دور پایانی هست یا نه اما تمام کسانی که از آغاز از آنها پیشی می‌گرفتم را دوباره ملاقات کرده و تک به تک آنها را جا میگذاشتم و می‌دیدم که چگونه و با چه تعجبی نگاه سر می‌دادند ، گویا عادی نباشد با این سرعت در دور آخری که همه خسته شده‌اند دیگری که من باشم انگار تازه موتورش روشن شده باشد و میدود و یک دور کامل ازش آنها جدا شده و مسابقه را به پایان می‌رساند.من بودم و پاهایی که از حرکت باز نمی‌ایستادند.





من بودم احساسی که نمی‌توانستم نادیده اش بگیرم.
من بودم و درسی که وقتش رسیده بود داخل کوله پشتی انداخته و خود را باور داشته باشم.


مهارت هایم را بنویسم و بدانم چقدر دارای توانایی هایی هستم که خیلی از آدم ها در آرزوی این موضوع خیلی ساده هستند ، در گذشته وقتی از آدم موفقی می‌پرسیدم.


خوشبختی چه معنایی دارد ؟


بهم یک جمله تأثیر گذاری گفت؛

  • خوشبختی یعنی قدر داشته هارو دونستن .


این نقطه عطف داستان مربوط به انگیزه دادن نیست ، مربوط به اصیل زیستن آدم ها هستش.
امیدوارم این را همگی درک کنیم که چقدر میتوانیم قدرتمند باشیم ، چقدر میتوانیم تغییر کنیم و چه عظمتی درونمون وجود دارد.
از اینکه بعد از این ماجرای تأثیر گذار تصمیم گرفتم ، نوع نگاهم را تغییر دهم ، زندگیم دستخوش تغییری شگرف شد و این روبرو شدن با ترس ، یاد جمله ای از کتاب کیمیاگر میندازه که کتاب خیلی خوبی هست برای کسانی که می‌خواهند کتاب خواندن را شروع کنند.


  • تنها راه آموختن ، عمل کردن است.



  • کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد که کتابِ بی‌نظیری از نویسنده ای به نام اسپنسر جانسون ، درمورد موضوع ترس صحبت می‌کنه و یه جمله جذاب همراه خودش داره که میگه :اگه نمیترسیدی چیکار میکردی ؟اگه تاحالا این کتاب را نخواندین ، یکی از تأثیر گذار ترین کتاب هایی هست که مثل کتاب هایی که اینجا معرفی شده ، توی مقطع هایی از زندگی شخصی من و زندگی دیگران ، کمک شایانی کرده و برای تمامی کسانی که علاقمند هستن تغییری ایجاد کنند می‌تواند خیلی مثمر ثمر واقع شود و از همه مهم تر اینکه کتابِ کم صفحه ای است که با ترجمه شمسی بهبهانی که یکی از بهترین ترجمه ها هست ، شما میتوانین بعد از خوانش کتاب ، نظرتان را بنویسین تا با اشتراک گذاری نظر های شما ، از همدیگر یاد بگیریم .کتاب قبلی مربوط به موضوع کتاب بعدی هم میشود.
  • اگه نمیترسیدی چیکار میکردی ؟
چه کسی پنیر مرا جابجا کرد اسپنسر جانسون
چه کسی پنیر مرا جابجا کرد اسپنسر جانسون




کتاب جاناتان مرغ دریایی نام نویسنده ، ریچارد باخ .
دعوت میکنم از شما اگه میخواین یکی از کتاب های تأثیر گذار توی زندگی شخصی من و تعداد زیادی از انسان‌ها که با هر کدام گفتگویی داشته ام را بخوانین ، میتواند این کتاب همان کتاب مفید و تأثیر گذاری باشد که می‌خواهید.

در اواخر این مطلب شما رو با بخشی از کتاب روبرو میکنم که تأثیر گذار ترین جمله‌ای که من را مشتاق به خوانش کتاب کرد بود.


جاناتان : از این پس چه خواهد شد؟ به کجا می‌رویم؟ آیا جایی به نام بهشت وجود دارد؟نه جاناتان ، چنین جایی وجود ندارد ، بهشت مکان نیست ، زمان نیست ، بهشت رسیدن به کمال است…

جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ
جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ




سخن پایانی با خواننده :اگر شما هم از این قبیل تجربه ها دارین ، می‌توانید با ما به اشتراک گذاشته و باعث فرهنگ‌سازی و رشد افراد جامعه بشین ، از شما خیلی ممنونم که همراه من بودین .درمورد تجربه ها صحبت کردن و به اشتراک گذاشتن‌شان میتواند تبدیل به پادکست هم بشود ، اگر اطلاعات و تجربه ای راجب ساخت پادکست دارین ، می‌توانید با ما به اشتراک بذارین.