از دریچه ماه

در آن ستاره کسی‌ست

که نیک می‌ بیند

نه سرخی شفق

این خون بیگناهان است

که همچو باران از تیغ‌های کین جاری‌ست

نه بانگ هلهله

فریاد دادخواهان است

که شعله‌وار به سرتاسر زمین جاری‌ست

نه پایکوبی و شادی که جنگ تن به‌تن است

همه بهانه دین و فسانه وطن است

شرار فتنه درین جا نمی‌شود خاموش

که تیغ‌ها همه تازه ا‌ست و

کینه‌ها کهن است.

میان این همه جان به خاک غلتیده

چگونه خواب و خورم هست؟!

شرم می‌کشدم

چگونه باز نفس می‌کشم، نمی‌دانم.



فریدون مشیری?