آن روزها تصمیم گرفتم بهجای تحلیل از پشت میز، چند روزی وارد دل بازار واقعی شوم؛ با رانندهها بنشینم، صفها را ببینم، نوبتها را لمس کنم، معطلیها را زندگی کنم و بفهمم واقعاً در این زنجیره چه میگذرد.
این نوشته حاصل همان سفر است؛ سفری به کرمان و بندرعباس، به پایانهها، به صفهای اعزام بار، به اتاقهای استراحت رانندهها و به واقعیتی که کمتر دیده میشود.
امروز که این متن را دوباره میخوانم:
• بعضی بخشهایش برایم نوستالژیک است
• بعضی بخشها هنوز هم آشناست
• و بعضی سؤالها همچنان بیپاسخ ماندهاند
این متن بازنویسی نشده و عمداً همان روایت آن روزها باقی مانده است؛ فقط در انتها، چند خط از نگاه امروز اضافه کردهام.
محمد هستم یکی از موسسین آسان بار ، می خوام با این نوشته تجربه های یک سفر به سرزمین مشتریان را با شما به اشتراک بذارم. اگر حمل و نقلی هستین خوندن این مطلب به دردتون می خوره و اگر هر بیزینس دیگه ای هم دارید از خوندنش غافل نشین.
بعد از گذشت چند ماهی از شروع به کار آسان بار و دائما فیدبک گرفتن از مشتری ها تصمیم گرفتم خودم چند روزی برم تو دل بازار و ببینم از نزدیک تو این زنجیره چه اتفاقاتی داره می افته که از دیدمون پنهون نمونه. برای همین برنامه ریزی کردم که چند استان رو برم و ببینم از نزدیک و بعد برم بندر عباس تو پایانه و بارگرفتن و صف و نوبت دهی و از نزدیک شاهد باشم . این شد که روز شنبه اول صبح حرکت کردم و رفتم به سمت کرمان. اونجا چند تا شرکت حمل و نقل که از دوستانم بودند را دیدم و چند تا از مشتری هامون رو از نزدیک ملاقات کردم و رفتم به عنوان راننده کمی گشتم ببینم اگر من تریلی کفی داشتم الان اومده بودم کرمان و بارم و تخلیه کرده بودم باید چی کار می کردم . البته از راننده هایی که تو پایانه همین طوری می گشتن و به باربری ها هی می گفتن بارداری بارنداری؟ کاملا معلوم بود که چه اوضاعیه. با چند راننده صحبت کردم دیدم که دقیقا با همین مشکل مواجه هستن اومدن کرمان بار رو تخلیه کردن و بار ندارن که برگردن از سر اجبار اومدن تو پایانه بار و هی این در و اون در می زنن تا باری پیدا کنن.
جالبه که راضی بودن به این که بار باشه ببرن حالا هر جا که باشه ولی باز با این تصمیم هم بعضی ها بار گیر شون می اومد و بعضی ها هم نه. حسابی با راننده ها صحبت می کردم تا بتونم راحت تر مشکلات رو درک کنم. واقعا اینقدر حرف برای گفتن داشتن که نگو و نپرس...
رفتم با صاحبان کالا صحبت کردم، با باربری ها، با راننده ها، دیدم اصلا انگار کلا این صنعت خیلی مشکل داره و همه با هم مشکل دارن و هیچ کدوم از دانه های تشکیل دهنده این زنجیر از نحوه انجام کارها رضایت ندارن. راننده ها هم از کم بودن بار و مبلغ کرایه و صف های طولانی، خالی برگشتن و پروسه های اداری و... می نالیدن و می گفتن تازه به هر سختی هست کار می کنیم و بار می بریم ولی خیلی از مواقع برای گرفتن کرایه مون با مشکل روبرو هستیم.

باربری ها همین طور می گفتن کارها طبق برنامه ریزی انجام نمی شه. بعضی وقت ها صورت هایی (لیست بارها) که داریم کم اند و ماشین ها و راننده ها زیاد و بعضی وقت ها که صورت های ارسالی مون زیاد میشه راننده ها نیستن یا کم اند و مجبوریم همش حرص بخوریم بماند که در شرایط سخت هم در حال کارهستیم.

از اون ور صاحب کالا هی زنگ می زنه و باید خجالت بکشیم و بگیم چشم از اون طرف به راننده ها هی زنگم بزنیم و پیامک بدیم تا ببینیم کدوم شون نزدیک هستن بیان بار ببرن. بعد به طبع موارد فوق سرویس مناسب هم به صاحب کالا ارائه نمیشه و در نتیجه اون هم از این موضوع رضایت نداره. چه بسا همین موضوعات باعث میشه که دیرتر کرایه بده و راننده اذیت بشه، شرکت حمل و نقل سردرد بگیره و دوباره همین آش و همین کاسه...
در صورتی که باید توجه کنیم درسته که حمل و نقل یکی از ارکان مهم زنجیره هستش ولی واقعیتش اینه که این موضوع نباید برای صاحب کالا و تولید کننده تبدیل به یک پروژه بشه و ازش انرژی بگیره. این باعث می شه قسمتی از انرژی که میتونه برای بهبود کیفیت محصولات و کالاهاش بذاره برای درست حمل شدن آن ها صرف کنه. خلاصه بعدش با یکی از راننده ها رفتم بندرعباس تو مسیر جاده رو دیدم امکانات رو دیدم. جالب بود برام فکر می کردم اسپرسو فقط تو کافی شاپها هستش ولی دیدم در اکثر دکه ها و سوپری های تو راه هم با قیمت 2000 تومن عرضه می شه و وقتی بیشتر بررسی کردم دیدم که راننده ها خیلی اسپرسو می خورن و دلیل اصلیش هم اینه که خوابشون نگیره و بتونن بهتر رانندگی کنن. البته مجبورن که بیشتر رانندگی کنن و بیشتر کار کنن و چون مجبورن، مجبورن که اسپرسو بخورن تا بتونن این کار رو انجام بدن یکیشون می گفت قدیما درآمدمون خوب بود معمولا یک کمک راننده هم داشتیم و تو رانندگی کمکمون می کرد ولی الان این قدر هزینه ها بالا رفته و درآمدها پایین اومده دیگه نمی تونیم حقوق یک کمک راننده رو هم بدیم.

راننده ها خیلی هوشمندانه وقتی دیدن تلاش درافزایش درآمد برای جبران هزینه ها بی فایده هستش به صورت خودکار سعی کردن هزینه هاشون رو کم کنن.
رسیدم بندرعباس ساعت 6 غروب بود. مستقیم با همون راننده ای که باهاش همسفر شده بودم رفتیم پایانه بندر عباس. دیدم تا چشم کار می کنه تریلی و کامیون هستش. با یک تخمین سرانگشتی می تونم بگم بیش از 2000 ماشین اونجا پارک بود.

کمی گشت زدم و مغازه ها رو دیدم، دیدم که اونجا همه چی می فروشن مثل یک شهر، رفتم جلوتر دیدم استراحتگاه هم داره و گویا به راننده ها اجاره می دن که شب استراحت کنن. به راننده ای که با هم همراه شده و حسابی دیگه رفیق شده بودیم گفتم بریم ما هم دوتا تخت بگیریم که بتونیم شب استراحت کنیم. چون خیلی دوست داشتم تمام فرآیند رو کامل ببینم، ببینم کجا می خوابن و... که رفتیم و دیدیم تعطیله ... آقای راننده رفت سمت سرویس بهداشتی و منم رفتم که کنجکاوانه پایانه را ببینم. صدایی از دور می اومد که از پشت بلندگویی خانمی مدام شماره هایی رو اعلام می کرد. به سمت صدا رفتم و دیدم که شاید 500 تا 1000 راننده اونجا هستن و روی نیمکت ها نشستن و یک دفتر هم دستشونه و بارهایی که از بلندگو اعلام میشه رومی نویسن. متوجه شدم که همون سالن اعلام بار هستش. رفتم داخل سالن هم کلا پر بود. یک جای خالی پیدا کردم در کنار یک راننده که تند تند داشت مینوشت. هی می خواستم باهاش حرف بزنم می دیدم که اصلا وقت نداره و امکان داره حواسش پرت بشه ولی خیلی برام سوال شده بود که چرا بارها رو می نویسن.

همشون دفتری به نام اعلام بار داشتن با جلد آبی که خط کشی کاملا مشخص و مناسبی برای نوشتن بارها داشت. ستون مبدا، مقصد، بار و کرایه...

تا این که دل رو زدم به دریا و گفتم خسته نباشی، بارها رو می نویسی؟ علی رغم این که می دونست باید بنویسه تا جا نیوفته انگار اونم دوست داشت با یکی حرف بزنه. گفت آره می نویسم . گفتم چرا؟ گفت برای این که وقتی نوبتم شد بتونم باری که می خوام رو بگیرم. من که نفهمیدم یعنی چی گفتم مگه شما از طریق پیامک نوبت نگرفتی؟ گفت چرا گرفتم گفتم خوب پس نوبتت مشخصه دیگه وقتی نوبتت شد نمی تونی بگی که بار به کجا می خوای تا برات سرچ کنه و بهت بده؟ خندید. انگار چیز عجیبی شنیده بود. از یک طرف معلوم بود خودش هم به این چیزها فکر کرده ولی از یک طرف چون این مسئله رو با وضعیت موجود همخوان نمی دید هیچی نگفت و فقط خندید. بهش گفتم از کی داری مینویسی؟ اعلام بار کی شروع شده؟ گفتش که ساعت 2 بعد از ظهر شروع شده من ساعتم رو نگاه کردم حدود 7 شب بود. دیگه این موضوع رو کش ندادم و پرسیدم نوبتت کی هستش؟ گفت نوبتم نزدیکه احتمالا نوبتم میشه. با توجه به این که هم با من حرف می زد و هم مجبور بود بنویسه تا جا نمونه و یکی دوبار هم جا موند کمی سکوت کردم تا به کارش برسه و سعی کردم بیشتر کنجکاوی کنم.

کمی راه رفتم. رفتم دم گیشه ها و جایی که صفحه نمایش بزرگی بود و بارها را اونجا نمایش می داد تا راننده ها در جریان باشن. اینقدر ازدحام بود که به سختی صداها رو می شد تشخیص داد تا این که اعلام بار تموم شد و رفتم و دیدم همون راننده ای که نوبتش نزدیک بود هنوز نشسته. رفتم تا با خیال راحت تر بیشتر باهاش صحبت کنم

گفتم چی شد؟ نوبتت نشد؟ گفت: نه گفتم خوب کی نوبتت می شه؟ گفت: امشب ساعت 8 دوباره اعلام بار داریم. باید ببینم چی میشه؟ گفتم ببخشید من متوجه نمی شم شما نوبت گرفتین یا این که اومدین ببینین بار گیرتون میاد یا نه؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت مگه میشه همینجوری بدون نوبت هم بیایم؟ من از دو هفته پیش که نوبت گرفتم الان تازه نوبتم داره می رسه. هم من تعجب کرده بودم هم اون . ولی از اونجایی که راننده ها واقعا صاف و ساده و با مرام هستن آدم خیلی زود باهاشون احساس دوستی می کنه چون اون ها خیلی زود باهات دوست میشن. خلاصه گفتم دو هفته پیش که نوبت گرفتی الان نوبتت شده خوب سر نوبتت بار رو می گیری و می ری دیگه این که خیلی خوبه گفت: آره خیلی خوبه خیلی عالی شده من دیروز اومدم احتمالا تا فردا هم بارم رو می گیرم و میرم.
اگر فردی که روبروم بود راننده نبود صد در صد می گفتم داره سر کارم میذاره . یعنی چی آخه هم می گه خوب شده هم می گه از دو هفته پیش نوبت گرفتم از اون طرف هم می گه دیروز اومدم و احتمالا فردا پس فردا بار می گیرم و می رم یعنی 3 روز معطلی. گفتم ببخشید اما هر دفعه که نوبتت می شه و میای چند روز حداقل می مونی؟ گفت حداقل 3 روز من که اصلا نمی تونستم درک کنم این موضوع رو، گفتم آخه یعنی چی اگر نوبت گرفتی که باید سر نوبتت بیای و بار بگیری و بری. گفت نه نوبت من یک شماره هستش که وقتی به من نزدیک می شه من باید بندر باشم ولی دقیق معلوم نیست که کی بار بهم می رسه خلاصه آهی کشیدم و یاد یک خاطره چند سال پیش افتادم که درد کمر شدیدی داشتم و پس از مراجعه به پزشک برام ام آر آی نوشت و من به مرکز مربوطه رفتم و اونجا بهم گفت وقت می خوای؟ گفتم الان نمی تونم انجام بدم؟ منشی گفتش اگر منتظر بمونی یک ساعتی طول می کشه تا کار انجام بشه و من به خاطر این که یک ساعت معطل نشم وقت یک هفته بعد ساعت 1 بامداد رو گرفتم.
چون نمی خواستم زمانم و از دست بدم ولی متاسفانه بعد از یک هفته وقتی که سر نوبتم مراجعه کردم با بهانه های مختلف دقیقا با یک ساعت تاخیر کار من را انجام دادند. اون شب اونقدر از این بی توجهی ناراحت بودم که درد کمرم چند برابر شد. حالا یاد اون موقع افتادم با این تفاوت که راننده ها چند روز معطلی را به جون میخرند. یک دفعه یادم افتاد که راننده به من گفته الان خیلی بهتر شده، ازش پرسیدم الان که اینجوریه گفتی خیلی بهتر شده مگه قبلا چطوری بوده؟ گفت هیچی اصلا نوبت دهی پیامکی و اینها نبود و ما مجبور بودیم بیایم اینجا و نوبت بگیریم و بمونیم تا نوبتمون بشه بعضی وقت ها یک هفته، ده روز معطل می شدیم و از ترس اینکه نوبتمون نگذره نمی تونستیم جای دیگه هم بریم. اونجا بود که فهمیدم چقدر نسبت به قبل بهتر شده. خلاصه دیگه سرم درد گرفته بود. براش آرزوی موفقیت کردم و ازش خداحافظی کردم و از سالن اومدم بیرون و به همسفرم زنگ زدم و همونجا تو پایانه شام خوردیم و گفتم بریم که امشب خستگی سفر رو در بیاریم. از اونجایی که امروز بعد از ظهر قبل از رسیدن به پایانه جاهای زیادی رو دیده بودم که پر از تریلی و کامیون بودن و از همسفرم پرسیده بودم و گفته بود که محل استراحت راننده ها هستش. یک دفعه بهش گفتم اونجاهایی که داشتیم می اومدیم گفتی محل استراحته ، اونها چی بودن؟ گفت هیچی اتاق هایی هستش که راننده ها اجاره می کنن و شب هایی که بندر هستن می خوابن تا نوبت شون بشه . گفتم خوب ما هم می تونیم بریم یک اطاق بگیریم؟ گفت: نه نمی شه. اونها رو معمولا راننده ها چندتایی جمع میشن و سالیانه اجاره می کنن. از یک طرف دوست داشتم برم و ببینم. از یک طرف هم راه دیگری نداشتم مگر این که بریم هتل. برای این که تیر آخر رو زده باشم بهش گفتم از دوستات کسی اطاق نداره؟ اصلا تو خودت معمولا کجا می ری گفت چرا داریم ولی این اطاق ها امکانات نداره و خیلی مناسب نیست. هتل بهتره... من که خیلی خوشحال شده بودم گفتم نه بابا من دوست دارم که تو همون اتاق ها بمونم اگر می تونی هماهنگ کن بریم همونجا خلاصه رفتیم.
یک زمین خالی، کاملا خاکی و تاریک که پر از تریلی بود همه مرتب پارک کرده بودن. اون وسط چند سری اطاق پشت سر هم درست کرده بودن که یکیش هم در اجاره همین دوستان ما بود. رفتیم و در اطاق رو باز کردیم و یکی دیگه از راننده های خوب هم اونجا بود و با این دو نفر هم اطاق شدیم. تصور کنید که یک اتاق 15 متری با یک سرویس با حداقل امکانات بهتره بگم بدون امکانات.


خلاصه نشستیم و کلی حرف زدیم و شب خوابیدیم. البته بهتره بگم می خواستم بخوابم ولی خوابم نمی برد. همش تو ذهنم داشتم حساب می کردم این تعداد ماشین ضربدر میزان ساعتی که تو بندر بیکارن و ضربدر روزهای سال و هزینه و قیمت ماشین چقدر میشه که به اعدادی می رسیدم که باورش برام سخت بود. خلاصه خوابیدم. نصف شب دیدم چندبار راننده ها می رن ماشین هاشون رو روشن می کنن و میان که بعد فرداش فهمیدم به خاطر هوای اونجا مجبورن این کار رو بکنن. فرداش بیدار شدم و رفتم که دوش بگیرم و متوجه شدم که آب گرمی وجود نداره و با آب سرد دوش گرفتم بعد دوباره رفتیم پایانه و سعی کردم تمام نکات مبهمی که می خواستم رو شفاف کنم. در همین حین یکی از راننده هایی که از مشتریان خوب آسان بار هستش و از روز اول داره از خدمات ما استفاده می کنه به من زنگ زد و گفت که بچه ها گفتن که شما پایانه بندرعباس هستین گفتم بله در خدمتم گفت: من اصفهانم و می خوام برای بندر نوبت بگیرم ولی نمیشه. گفتم خوب مگه پیامکی انجام نمیشه؟ خوب پیامک بزن نوبت بگیر دیگه...گفت: نمیشه فکر کنم شارژ حسابم تموم شده می شه شما برام شارژ کنی؟ من که مسئله برام مبهم بود گفتم بله که میشه همین شماره موبایلتون رو شارژ کنم؟ پیش خودم گفتم حتما تو راه هستش و موبایلش شارژ نداره و یا... . گفت: نه اونجا تو پایانه یک غرفه ای هستش فلان جا مخصوص شارژ پیامک هستش، باید زحمت بکشین برین اونجا شماره هوشمند من و بدین و 15 هزار تومن شارژش کنین تا من بتونم نوبت بگیرم. من از یک طرف مونده بودم یعنی خودش نمی تونه از درگاه بانکی استفاده کنه و حساب رو شارژ کنه و از یک طرف هم گفتم حالا این بنده خدا یک چیزی از ما خواسته هی سئوال پیچش بکنم شاید درست نباشه. گفتم باشه و رفتم به همون غرفه مورد نظر و شماره کارت هوشمند اون راننده رو دادم و گفتم شارژش تموم شده لطفا شارژ کنید اینم کارتم... 20 هزار تومان کارت کشید و گفت الان می تونه نوبت بگیره. از متصدی تشکر کردم ولی این مسئله برام قابل هضم نبود به همین خاطر ازش پرسیدم گفتم ببخشید این دوست ما نمی تونست از طریق درگاه بانکی حسابش رو شارژ کنه که نوبت بگیره؟ خیلی محکم گفت: نه باید اینجا کارت بکشه... دیگه هیچی نموند که بگم. به اون دوستمون زنگ زدم و گفتم اوکی شد برو نوبت بگیر کلی تشکر کرد و آخر من نفهمیدم اگر من اونجا نبودم و براش کارت نمی کشیدم ایشون باید چی کار میکرد؟ مثلا به صدتا از دوستاش زنگ می زد که ببینه کی بندره یا این که باید خودش می اومد بندر شارژ می کرد حسابش رو و بعد نوبت می گرفت که حداقل 14 روز دیگه نوبتش بشه؟
خلاصه کلی از این موارد رو از نزدیک دیدم و لمس کردم و سعی کردم برای این که بیشتر از این حرص نخورم زودتر برگردم تا با عزم راسخ تر و تلاش مضاعف برای بهبود این شرایط تلاش کنیم...
جمعبندی امروز (نگاه از ۱۴۰۴ / امروز)
امروز که چند سال از آن سفر میگذرد:
• من دیگر مدیرعامل آسانبار نیستم
• دو سال است ایران زندگی نمیکنم
• در بوداپست هستم و روی توسعه پلتفرمها و کسبوکارهای جدید در هلدینگ بین المللی اویسینا کار میکنم
اما این متن هنوز برایم زنده است.
زیرساختها تغییر کردهاند، ابزارها دیجیتالتر شدهاند و بعضی فرآیندها بهبود یافتهاند.
اما سؤال اصلی من همچنان پابرجاست:
آیا تجربه انسانی در زنجیره حملونقل واقعاً بهتر شده است؟
اگر راننده هستید، صاحب کالا هستید، در شرکت حملونقل کار کردهاید یا حتی فقط مصرفکننده این خدمات بودهاید، خوشحال میشوم تجربهتان را در کامنتها بنویسید.
به نظر شما:
• چه چیزهایی بهتر شده؟
• چه چیزهایی هنوز همان است؟
• و چه چیزی هنوز دیده نمیشود؟