چرا از دخترهای معمولی بیشتر از دخترهای بی نقص خوشم میاد؟

در سرزمینی به نام ناکجاآباد ، دو دختر به نام عسل و مرضیه می‌زیستند. یکی با چشمانی آبی ، مو‌های طلایی، لبانی سرخ و اندامی باربی‌وار ، دیگری با چشمانی مشکی ، موهای مشکی ، پوستی سبزه و لاغر اندام‌.

در سرزمین ناکجاآباد ، دختران در سن ۲۰ سالگی ازدواج میکنند. یک سال به ازدواج عسل و مرضیه مانده و خواستگارها هم آماده‌اند که آستین‌ها را بالا بزنند. مرضیه با خانواده‌ای معمولی ، چهره‌ای معمولی و در ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پایین محله زندگی میکرد. عسل با خانواده‌ای مرفه ، چهره‌ای زیبا و در بالا محله زندگی میکرد. مرضیه در وقت‌های خالی‌اش کتاب میخواند ، به مادرش کمک میکرد ، و هفته‌ای یکبار در ویرگول مینوشت. عسل در وقت‌های خالی‌اش ، یا در حال ارایش بود ، یا استوری گذاشتن. از اخرین نوشته‌اش هم در ویرگول یکسال میگذشت!

وقت موعود فرا رسید و خواستگاران انگار که صف مرغ یخ‌زده باشد ، در خانه عسل صف کشیدند. عسل پس از برانداز کردن خواستگاران ، یکی هم سطح خود گزید. در ان طرف محله ، یعنی پایین محله ، پسری صاف و ساده ، به خواستگاری مرضیه رفت. دستمزد عاقد مرضیه و رضا ، ۳۰۰ ﷼ شد. دستمزد عاقد عسل و شایان با طرح ویژه عقد اریایی ، ۵۰۰ ﷼ شد. اوایل همه چیز گل و بلبل بود ، تا اینکه پس از مدتی ، کاکتوس و زاغ شد!


داستان از زمانی شروع شد که شایان و عسل همیشه در حال بحث و جدل بودند و به قول معروف زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند. در آن طرف مرضیه و رضا همیشه در حال گفتگو و مفاهمه بودند و همدیگر را خوب بلد بودند. نتیجه این شد که عسل و شایان طلاق گرفته و در بیو اینستاگرام و تلگرام‌شان عباراتی نظیر «او با یارش ، من با یادش» را شاهد هستیم. در طرف دیگر ، یک کاکل زری پا به دنیا گذاشت.


ختم جلسه!

این مطلب فی البداهه جوابی بود به قولی که دادم ، مطمئنن پر از اشکال است ، کلیشه‌ای است ، کوتاه است و ... اما به قول بزرگان ، «خوب» انجام شده بهتر از «عالی» انجام نشده است.

بزرگی سراسر به گفتار نیست

دو صد گفته ، چو نیم کردار نیست