اتفاقاتی که در حال حاضر در سطح شهرها و در مقیاس ملی در حال وقوع است، از چند جهت قابل بررسی است:
۱. تفاوت و تمایز با دوران «زن، زندگی، آزادی»
نخست باید به این نکته توجه کرد که این تحولات، برخلاف دورهی «زن، زندگی، آزادی»، ماهیتی متفاوت دارند. در آن مقطع، با جریانی مواجه بودیم که روشنفکرانهتر بود و عمدتاً به طبقهای تعلق داشت که از حقوق اولیهی زندگی، سطحی از رفاه و امنیت برخوردار بود و مطالباتش بیشتر در حوزهی آزادیهای مدنی و انتخاب سبک زندگی، از جمله مسئلهی حجاب، تعریف میشد. در مقابل، وضعیت کنونی بیش از آنکه متعلق به آن طبقه باشد، به طبقهی متوسط، بهویژه طبقهی متوسطِ رو به پایین و همچنین طبقات فرودست جامعه مربوط است؛ طبقاتی که از حقوق اولیهی اقتصادی محرومند، دخل و خرجشان به هم نمیخورد، از رفاه حداقلی بیبهرهاند و با مشکلات اقتصادی گستردهای دست و پنجه نرم میکنند. درنتیجه، این شرایط، خشم انباشتهی بالایی را در این گروهها بهوجود آورده است.
دوم، این تحولات برخلاف دوران مهسا، بهشدت با بازار و بازاریان گره خورده است. بازاریان، در این مرحله بیش از کارمندان تحت فشار مستقیم اقتصادی و شرایط ناپایدار آن قرار گرفتهاند و این مسئله باعث شده است در این مقطع نقش فعالتری ایفا کنند؛ البته این به معنای نفی نقش قشر کارمند نیست و مشخص است که بحران اقتصادی و تورم موجود، بر قدرت خرید کارمندان نیز تأثیری جدی گذاشته است اما مسئله این است که میزان تأثیرگذاری قشر بازاری در این برهه بیشتر احساس میشود، قشری که در دوران ژینا حضور فعال و همکاری چندانی با معترضین نداشتند.
۲. شکاف بین فضای واقعی و مجازی
بهنظر میرسد آنچه در واقعیت و در خیابانها رخ میدهد، با تصویری که در فضای مجازی بازنمایی میشود، تفاوت معناداری دارد. در فضای مجازی، شدت و فراوانی اعتراضات و درگیریها بسیار اغراقشدهتر نمایش داده میشوند، درحالیکه در فضای واقعی، این وقایع پراکندهتر، محدودتر و با شدت کمتری رخ میدهند.
در اینجا، مسئلهی «محتواسازی» اهمیت ویژهای پیدا میکند. طبق منطق «هایپررئالیتی» بودریار، محتوا در رسانهها (در اینجا رسانههای اجتماعی)، عموماً به سمتی حرکت میکند که برساختههای فراواقعیت جای واقعیت را بگیرند؛ بهگونهای که شدت رخدادها در بازنمایی رسانهای، واقعیتر از واقعیت عینی به نظر برسد. مثلاً شما با مشاهدهی فراخوانهای تجمعات اعتراضی و دیدن کلیپهای درگیری بین معترضین و نیروهای امنیتی در رسانههای اجتماعی به این نتیجه میرسید که فضا در سطح شهر و کشور بحرانی است و در این حالت، تصمیم میگیرید که در حمایت از تجمعات اعتراضی یا برعکس، نیروهای امنیتی در میدان حضور پیدا کنید اما وقتی به میدان میروید با خلاف آن مواجه میشوید؛ یعنی در بهترین حالت تجمعات محدودی را میبینید که خیلی زود پراکنده میشوند. یا مثلاً درگیریهایی را میبینید که در کمتر از چند دقیقه متفرق میشوند اما شب، در اینستاگرام، همان درگیری را از دوربینها و زوایای مختلف و با مدت زمان طولانیتری مشاهده میکنید، گویی این تجمعات و درگیریها چند ساعت به طول انجامیدهاند! اینجاست که در نتیجهی این مشاهدهها و تناقصها، سردرگم، سرخورده و دلسرد میشوید و بهمرور ترجیح میدهید در تجمعات و اعتراضات شرکت نکنید.
۳. رسانههای اجتماعی و محتواهای سوگیرانه
از سوی دیگر، یکی از دلایل عدم شکلگیری تجمعات گسترده، به نوع شعارها و فضاسازیهای غالب در فضای مجازی و واقعی بازمیگردد. بسیاری از شعارها و فضاسازیها در شبکههای اجتماعی، بهجای فراگیری، نوعی مصادرهی گفتمانی را دنبال میکنند و تمایل چندانی به شکلگیری یک ائتلاف گسترده ندارند. در چنین شرایطی، طبیعی است که گروههایی با گرایشهای دینی یا چپ (که بخش قابل توجهی از جامعهی ایران را تشکیل میدهند) علیرغم مخالفت با حاکمیت و نارضایتی از وضع موجود، بهدلیل مشاهدهی شعارهای توهینکننده، طردکننده و همچنین حمله به نمادها و آسیب به مکانهای مذهبی طی اعتراضات میدانی گروه سوم، از این فضا فاصله بگیرند. نتیجهی این وضعیت، فقدان اجماع و درنهایت، شکلگیری تجمعات و کنشهای پراکنده، موقت و جزیرهای است.
همچنین، در فضای رسانهای، عمدتاً با محتواهای بریدهبریده، فاقد زمینه، سوگیرانه و پربسامدی از درگیری و آسیب زدن یا آسیب دیدن مواجهیم. برای مثال، صحنهای از ضربوشتم یک نیروی امنیتی یا یک معترض بارها و از زوایای مختلف نمایش داده میشود، بدون آنکه زنجیرهی رخدادهایی که به آن لحظه منجر شدهاند، مشخص باشد. این حذف زمینه، باعث برانگیختهشدن احساسات شدید، غیرمنطقی و افراطی، چه از نوع خشم و چه از نوع ترس، میشود؛ درنتیجه، این ترس آمیخته با خشم، یا فرد را به باتلاق درگیریهای شدیدی میاندازد که عموماً منجر به این میشود که فرد هزینههای جسمی، روانی، اجتماعی و حقوقی زیادی بپردازد یا اینکه باعث میشود احتیاط کند و از حضور در تجمعات و به دنبال آن، اعتراض و مطالبهگری صرفنظر کند.
درواقع، یکی از دلایل ناکارآمدی برخی از فضاسازیهای رسانهای همین مسئله است. نمایش مداوم بازداشت، سرکوب، مجروحیت و مرگ، لزوماً به بسیج اجتماعی منجر نمیشود؛ بلکه اغلب نتیجهی معکوس دارد و ترس عمومی را افزایش میدهد. بسیاری از مردم، با مشاهدهی این تصاویر، ترجیح میدهند از حضور میدانی فاصله بگیرند، حتی اگر واقعیت خیابان به آن شدت نباشد. در کنار این مسئله، تجربهی اقدامات کنترلگرانهی حاکمیت در وقایع سالهای گذشته نیز در محاسبهی هزینه–فایدهی مردم نقش مهمی دارد.
۴. اعتراض، اعتصاب، انقلاب و اغتشاش
اما در این میان، یک مشکل اساسی وجود دارد و آن، عدم تفکیک مفهومی میان اعتراض، اعتصاب، انقلاب، اغتشاش و خرابکاری است. باید به این نکته توجه کرد که هر یک از این مفاهیم، منطق، بستر و کنشگران خاص خود را دارند.
بهنظر میرسد بخش اعظم جامعه، یا همان «قشر خاکستری»، متمایل به اعتراض و اعتصاب هستند و علاقهای به انقلاب، اغتشاش یا خرابکاری ندارند؛ اگر هم داشته باشند نسبت به آن مردد و حتی نگرانند. این تردید و نگرانی را میتوان هم در رفتار و هم در گفتار و تعاملات روزمره با افراد مشاهده کرد. درواقع، بخش عمدهی جامعهی ایران به دلایل مختلف از انقلاب و اغتشاش واهمه دارد؛ از تجربههای تاریخی زیانبار (فردی و جمعی) گرفته تا ترس از خرابیهای پس از آن، نامعلوم بودن مسیر توسعهی پسینی و هزینههای اجتماعی و اقتصادی سنگین؛ به همین دلیل، فکر میکنم که بسیاری از افراد ترجیح میدهند تغییرات، حتیالامکان بهشکلی سادهتر و کمهزینهتر رخ دهد؛ برای مثال، جابهجایی قدرت درون ساختارها و بدون فروپاشی کلی؛ حتی برای برخی، ماندن در شرایط موجود، از ورود به مسیرهای پرهزینه و پرریسک مطلوبتر است. پس میتوان گفت که این تردید و نگرانی ریشه در تجربههای زیستهی جمعی دارد.
با این اوصاف، بهنظر میرسد که ترجیح غالب جامعه، رفتارهای کمهزینهتری مثل اعتصاب و اعتراض است، نه اغتشاش، انقلاب یا خرابکاری. بخش اعظم مردم اساساً با وندالیسم و تخریب مخالفند و خود را خرابکار نمیدانند و در عمل هم، گروههای رادیکال و خرابکار، اقلیتی عموماً سازمانیافتهاند که نمایندهی بدنهی جامعه محسوب نمیشوند.
از زاویهای دیگر، میتوان گفت که بخش بزرگی از جامعه همچنان اصلاح ساختار را بر انقلاب ترجیح میدهد و نسبت به تحمیل ایدئولوژی، چه دینی و چه غیردینی، حساس و نگران است. افزون بر این، قشر وسیعی از جامعه اساساً از ایدئولوژی خسته شده است؛ یعنی نه سلطنتطلبی، نه چپگرایی و نه دینگرایی را مطلوب میداند و تنها خواهان یک زندگی عادی است. این گروه، در میان افراطگراییهای حملهکننده از هرسو گرفتار شده و بهدلیل فضای مسموم و برچسبزنندهی موجود، ترجیح میدهد کنار بایستد. در این میان، گروههای افراطی با القای احساس شرم، تهدید، ترساندن و برچسب زدن به مردم قصد دارند دیگران را وادار کنند که از آنها حمایت کنند.
درپایان، بهنظر میرسد مجموع عواملی که گفته شد باعث میشوند که حرکتها یا متوقف شوند یا بهصورت محدود و کماثر ادامه یابند. در این میان، هزینههای اصلی بیش از آنکه متوجه سردمداران، چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون باشد، متوجه مردم عادی است؛ مردمی که از هر سو، از طریق هدایتهای سیاسی و محتوایی، به بازی گرفته میشوند و درنهایت، به نتیجهای که به آنها وعده داده شده بود نمیرسند؛ مردمی که برایشان از این تجمعات و اعتراضات، دستاوردی جز آسیبهای جسمی، روانی، اجتماعی و حقوقی فراوان باقی نمیماند.
در مجموع، به نظر میرسد هنوز برای قضاوت قطعی باید صبر کرد. از یک سو، اقتصاد ایران تحت فشار شدید و در معرض فروپاشی است و جامعه هزینههای سنگینی را تحمل میکند؛ از سوی دیگر، اعتراضات و اعتصابات ادامه دارند و همزمان، بازیگران خارجی و طیفهای مختلف اپوزیسیون نیز در تلاش برای تأثیرگذاری و مصادرهی این فضا هستند. شکاف عمیقی میان مردم و حاکمیت و همچنین مردم حاضر در خیابان و بازنمایی آنها در فضای مجازی وجود دارد، همانطور که میان محتوای رسانهای و واقعیت میدانی تفاوت فاحشی دیده میشود.
میتوان گفت که بهنظر میرسد جامعه از شخصمحوری عبور کرده است، هرچند فضای مجازی تصویری اغراقشده از بسامد بالای گرایش به شخصیتهای خاصی ارائه میدهد. تمایل غالب، پرهیز از تمرکز قدرت، تحمیل ایدئولوژی و تکرار تجربههای تاریخی پرهزینه است. هرچند هنوز نمیتوان با قطعیت دربارهی مسیر آینده سخن گفت، اما امید است هر تغییری که رخ میدهد، به نفع مردم و بهبود شرایط زندگی آنان باشد.
