
نه می دانم که بود، نه او را تابحال ملاقات کرده بودم. نه حتی اسم، فامیل، سن و سال و جنسیت او را می دانستم؛ فقط نوشته هایی که در صفحه ی شخصی اش گاه به گاه منتشر می کرد خوانده بودم. اما در لوای انسانی، اینقدر با نوشته ی خداحافظی او دلگیر شدم که سه روز تمام حالم بده و ذهنم برای کسی که نمیشناسم، به هزار راه رفته است.
فعلا از او خبری ندارم و طبق نوشته ها، اعلام کرده پنج سال تمام بیماری داشته و توان ادامه نداشته است. من برای او با تمام وجودم آرزوی سلامتی می کنم، آرزوی اینکه با روحی گرم به ادامه ی زندگی اش بپردازد و با همه ی وجودش مبارزه کند. آرزو می کنم رنجش های او بی اثر شوند و در زندگی عشق و امنیت را بدست آورد. آرزو می کنم تجلی رویاهای خودش را ببیند و جهان را مشغول سرگرمی و بازی شود. آرزو می کنم دست ابلیس هیچ وقت به او نرسد و محافظ او خدا باشد. آرزو می کنم راه خود را از میان تاریکی دوباره پیدا کند و روزگاری را ببیند که به حال و روز امروزش لبخند بزند و بگوید من از تمام این دردها گذشتم. ای کاش می توانستم برایش کاری انجام داده باشم.
این جمله اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم: " اما من، امید، قوی بودن و آزادی را هدیه میدهم به کسی که در رویای فردایی بهتر است، کسی که فرصت و غنیمتهای زیادی برای زندگی خودش دارد."
خدا به همراه تو باشد زئوس.