
آن روز ظهر، داشتم وارد دفتر کارم می شدم که در حقیقت یک کانکس تجهیز شده، داخل یک محوطه ی بزرگ ساختمانی است.
همان لحظه، صدایی شنیدم. یک گنجشک کف زمین بود و مضطربانه جیک جیک می کرد. نحیف و کوچک بود و سعی می کرد روی زمین راه برود. هنوز بالی برای پرواز نداشت. فکر کنم تازه به دنیا آمده بود.
با تعجب، دور و اطراف را نگاه کردم. نه، این گنجشک متعلق به اینجا نبود و اصلا به این کارگاه بزرگ ساختمانی نمی خورد پرنده ها در آن لانه داشته باشند.
از طرف دیگر، این جسم نحیف و ظریف که اینجا پیش چشمان من داشت جیک جیک می کرد، نمی توانست برای رسیدن به اینجا راه درازی را پیموده باشد.
لانه اش کجا بود؟ مادرش کجا بود؟ بطور حتم او را گم کرده بودند یا خودش، بدون آنکه راه را بلد باشد، از سر کنجکاوی یا هر چیزی، از لانه بیرون آمده است.
آمدم داخل و پشت میز کارم نشستم. می دانستم طبیعت کار خودش را بلد است. او هم راه زندگی خودش را می رود.
اما گذشت دقایق و جیک جیک های بی انتهای او، به من ثابت کردند هیچ گنجشکی به دنبال یافتن او نیست. دلم طاقت نیاورد. از پشت میز کارم بلند شدم و رفتم دنبالش. می دانستم در کارگاهی که من کار می کنم، بی شمار سگ های ولگرد یا گربه های وحشی و گوناگون وجود دارند که برای او خطرناکند. خوشبختانه، او زیاد دور نشده بود.
هر طوری شد او را گرفتم و نام این میهمان ناخوانده را جیک جیکو گذاشتم.
او را قرار دادم روی میز کارم. بین صفحه ی کامپیوتر و درست روبروی خودم، در جای مشخصی که نگاهم به او باشد.
جیک جیکو تا جایی که می توانست خودش را پف داد. خنده ام گرفت. حس کردم می خواهد ترسناک به نظر برسد. واقعیت این بود که اینکار ها برازنده ی شکل و شمایل او نبودند.
سعی کردم بدون آنکه به او آسیبی وارد کنم، با انگشتم او را نوازش دهم.
در ابتدا ترسید و خودش را کنار کشید، اما در ادامه و البته خیلی جسورانه، شروع کرد به نوک زدن. بیشتر خنده ام گرفت. بلند گفتم آخ و دستم را عقب کشیدم. به او القا کردم که ازش ترسیدم.
یادم آمد دغدغه های مهمتری از نوازش جیک جیکو دارم.
کارم را از سر گرفتم. جیک جیکو ساکت شده بود اما همچنان پف داشت.
دلم نیامد از میهمان ناخوانده پذیرایی نکنم. بلند شدم و از روی میز ناهار خوری که کمتر از دو متر با من فاصله داشت، تکه ای نان خشک برداشتم، خورد کردم و جلوی رویش ریختم.
_ بفرمایید.
ناگهان پف او خوابید. نوک به غذا نزد و شروع کرد به فرار کردن. اگر وضعیت به همین منوال پیش می رفت، از روی میز پایین می افتاد و این سقوط برای جیک جیکو خطرناک بود.
باید چگونه از او محافظت می کردم؟ من که تابحال از هیچ موجودی نگهداری نکرده بودم و این اولین برخورد من با یک جسم نحیف بود.
فکری به ذهنم رسید.
با مقداری مقوا، قیچی و چسب، برای او یک جعبه ساختم. حصاری ایمن که می توانست جلوی سقوط او را بگیرد. با خیال راحت، او را داخل حصار دست ساز خودم گذاشتم و جعبه را طوری کنار خودم قرار دادم که نگاهم به او باشد.
چند لحظه بعد که با محیط جدیدش آشنا شد، با شدت بیشتری شروع کرد به سرو صدا کردن و پنجه هایش را به دیواره های داخلی جعبه می کشید. واضح بود که می خواهد فرار کند.
_ آروم باش جیک جیکو.
اصلا اجازه نمی داد تمرکز کنم.
_ ولت کنم بیرون گربه ها بخورنت؟
چه تهدید تاثیر گذاری بود. تقلای او برای خلاصی از این شرایط بیشتر شد. سعی کردم به ادامه ی کارم بپردازم و نسبت به حرکات و سرو صداهایش بی اعتنا باشم اما جیک جیکو خستگی ناپذیر بود و دست از تقلا نمی کشید.
_ نکنه تشنه هستی؟
درب یک نوشابه ی خانواده را باز کردم. درب نوشابه، مناسب قد و اندازه ی جیک جیکو بود. آنرا لبالب از آب پر کردم و کنارش داخل جعبه گذاشتم.
به محض اینکه دست مرا داخل جعبه دید، جنب و جوش اش را بیشتر کرد. تحرکات او باعث شد آب چپه شود و کف جعبه را خیس کند.
_ چه افتضاحی به بار آوردی تو جیک جیکو.
کلافه بودم. هوا بشدت گرم بود. کلی کار سرم ریخته بود. کلی بدهی داشتم و از آینده ها می ترسیدم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، حوصله ی جیک جیکو را نداشتم.
_ هر کاری دوست داری بکن.
تا جایی که می شد درجه ی اسپیلت را پایین آوردم و سرعت فن را زیاد کردم. حالا محیط برای من دلپذیر و خنک شده بود.
ساعتی گذشت و در تمام این مدت مشغول خودم بودم. سرم که خلوت شد، به آرامی جعبه ی مقوایی را تکان دادم.
_ چیکار می کنی سلیطه؟
انگار که خوابِ خواب بود. با چشمانی بسته، مثل یک گوله برف گرد و تپلو، خودش را پف داده بود. اما همچنان جیک جیک می کرد، با این تفاوت که صدایش از ته گلو می آمد و خیلی واضح نبود.
وقتی یکی از همکارانم رسید، در حین احوال پرسی جیک جیکو را دید:
_ اینو.
سپس خندید.
_ از کجا؟
_ بیرون روی زمین پیداش کردم.
و به شوخی گفت:
_ کی بزرگ میشه به سیخ بکشیمش.
دو تایی خنده مون گرفت. در حین خنده، نگاهم افتاد به جیک جیکو، داشت از زیر چشم به دندان های من نگاه می کرد.
_ شوخی کردیم جیک جیکو.
دوباره شروع کردم به آرامی او را نوازش دادم. مثل اوایل تقلا نمی کرد اما با همان صلابت، نشان می دهد که از نوازش بیزار است. من فقط قصد داشتم به او احساس امنیت و آرامش ببخشم.
_ خوابآلود بی حوصله، بلند شو راه برو یه کم.
او را از داخل جعبه ی مقوایی که حالا بخاطر رطوبت بو گرفته بود، بیرون کشیدم.
او را دوباره روی میزم قرار دادم و بلند شدم جعبه را داخل سطل آشغال انداختم. تا برگشتم دیدم از جیک جیکو خبری نیست.
_ کجا رفت فسقلی؟
همکار من با دست اشاره کرد:
_ اونجاست، زیرمیز، خودشو انداخت پایین.
_ آخ، ببین چه اوضاعی برای خودت ساختی.
کف کانکس خیس بود و او درست افتاد داخل مقدار آبی که کف فرو رفته ی کانکس جمع شده بود.
همکارم گفت:
_ یه تیکه نون بردار. خیس کن. به زور بکن تو دهنش. گرسنه شده. بی قراری هاش بخاطر اینه.
دست بکار شدم و همانطور که همکارم گفته بود لقمه ای برای جیک جیکو آماده کردم. از توی آب، او را در آوردم و روی همان کف کانکس، سعی کردم نوکش را از هم باز کنم. دوباره شروع کرد به بی قراری و فکر می کرد اینبار قصد جانش را کردم. همکارم که می دید چقدر غذا دادن به او دشوار است، گفت:
_ به تقلای او توجه نکن. ادامه بده. باید به زور تغذیه شه.
موفق شدم لقمه را داخل گلویش فرو کنم. اما او سمج تر از این حرفها بود. به جای بلعیدن، با تکان دادن آرام گلو، لقمه را به بیرون هدایت کرد و پسش داد.
راستش، کمی حالت تهوع بهم دست داد. او دیگر همان جیک جیکویی که از اول دیده بودم نبود. خیس شده بود، از پشت پوست صورتی ظریف اش، استخوان های نازک او دیده می شدند و پرهایش به هم چسبیده بودند. چشمانش را با زحمت از هم باز می کرد.
لنگان لنگان جلو می رفت و نفس نفس می زد. فهمیدم یکی از پاهای او آسیب دیده است.
یکی دیگر از همکارانم که از قضا شاهد ماجرا هم شده بود، گفت:
_ سردش شده و داره می لرزه. بزارش بیرون توی آفتاب. حرارت حالشو خوب می کنه.
چرا به عقل خودم نرسیده بود؟ هوای کانکس سرمای مطلوبی داشت نه برای تن نحیف جیک جیکو.
از کانکس او را خارج کردم و بر روی زمین قرارش دادم، جایی که حرارت و نور خورشید او را گرم نگه دارد.
هر سه نفرمان بالای سرش ایستادیم و سرگرم تماشا شدیم. درسته که آن گنجشک، در مرکز توجه نگاه هر سه نفر ما در آن لحظه بود، اما حقیقت این است که هر کدام در عوالم خود غرق بودیم. همکاران من سیگار روشن کرده بودند و کام های سنگین سیگار را از دهان بیرون می دادند. اینجا، کانکس های زیادی وجود دارند که داخل هر کدام سه یا چهار نفر، حالا تعدادی کمتر یا بیشتر، در حال رفت و آمد و تردد هستند و همه سخت مشغول کارند جز لحظاتی کوتاه که با هم سیگار دود می کنند.
یکی از همین افرادی که اتفاقا همکار ما نبود و از کانکس های دیگر سرو کله اش پیدا شده بود، ناگهان دست به اقدام عجیبی زد. نشست کنار جیک جیکو. اولین کام سیگارش را پوف کرد به گنجشگ و گفت:
_ مامانت نگفته بود فضولی نکنی و از لونه بیرون نیای؟
بعد، بلند شد و گفت:
_ الان حالش خوب میشه.
همه با هم خندیدند.
_ یه چیکه عرق اگه بهش بدی، بلند میشه پرواز می کنه.
همه با هم دومرتبه خندیدند، جز جیک جیکو و من که عمیقا داشتیم یکدیگر را تماشا می کردیم.
حس کردم در تمام آن مدت، داشت برای چیزی مبارزه می کرد که با دنیای من بیگانه بود؛ و من درکی از آن نداشتم. جیک جیکو چطور به این مکان خطرناک رسیده بود؟ چرا غذا را پس داد؟ چرا از روی میز، پایین پریده بود؟ چرا از نوازش بیزار بود؟ چرا آب نخورد و خودش را به در و دیوار جعبه ی مقوایی می کوبید؟ و حالا روی زمین، بدون هیچ نیرویی برای جیک جیک کردن و راه رفتن، چرا تلاش می کرد پلک هایش را از هم باز نگه دارد؟
سیگار کشیدن ها که پایان یافت، یک نفر، بدون آنکه از کسی سوال کند، جیک جیکو را برداشت و سعی کرد او را بر روی سقف کانکس قرارش دهد. دست خود را که جیک جیکو را مشت کرده بود، بلند کرد اما به سقف کانکس نرسید و همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. من زمانی به خودم آمدم که کار از کار گذشته بود. او جیک جیکو را پرت کرد روی سقف کانکس.
_ بهش صدمه زدی که.
با قاطعیت گفت:
_ هیچی نیست. اون بالا باشه مامانش میاد دنبالش.
اما جیک جیکو، آن بالا، حتی تلاش برای باز نگه داشتن پلک هایش را از یاد برده بود. خونسرد نفس می کشید، و هربار، جسم نحیفش متورم می شد و پرهایش پف می کرد و ریتم منظم زندگی، آرام و پیوسته، تنها چیزی بود که آن لحظه جریان داشت.
دلم نمی آمد بیچاره را روی سقف کانکس رها کنم. اما فشار کاری ام زیاد بود و برای انجام مسئولیت هایم داشت دیر می شد. به خودم گفتم اون بالا بهتره. روی زمین گربه ها در یک چشم برهم زدن او را می برند. در حین کار در پشت میزم، تصمیم گرفتم امروز، وقتی ساعت کاری من به پایان رسید، جیک جیکو را با خودم به خانه ببرم و ازش مراقبت کنم.
همکارم ازم پرسید:
_ راستی کجا رفت؟
_ چی؟
_ گنجشکه دیگه.
_ روی سقف مگه نیست؟
_نه.
او راست گفت. جیک جیکو آن بالا نبود. یکی از آنهایی که فهمید من دنبال پرنده ی بخت برگشته می گردم، گفت:
_ بردمش اونجا.
_ کجا؟
اشاره به دیواری کرد که محوطه ی خاکی و پر از خس و خاشاک کارگاه را از فضای بیرونی جدا می کرد و مرز انتهایی اینجا محسوب می شد.
_ یک شانس زندگی بهش دادم.
هیچی نگفتم. فهمیدم او را از روی سقف کانکس برداشته و پرتش کرده طرف دیگر دیوار.
آن طرف، جنگلی بود انبوه و زمینش سبز و پر از چمنزار. اما پر از گربه، شغال و سگ های وحشی بود.
_ مامانش حتما صداشو میشنوه و میاد دنبالش، طبیعت کار خودشو بلده.
ساکت، رفتم داخل و پشت میز کارم نشستم. اما دیگر دستم بکار نمی رفت. آنروز، روز عجیبی بود. عجیب تر از تمام روزهایی که در طول عمرم داشتم.
جیک جیکو کجا رفته بود؟ جیک جیکو آزاد شده بود؟
او حتما، در آن لحظه، روی چمنزارها دراز کشیده و اگر توانی پیدا کرده باشد، مادرش را صدا زده است. جیک جیک جیک. شاید بعد از یک استراحت کوتاه، بالا و پایین پریده و دوباره مادرش را صدا کرده است، جیک جیک جیک.
امیدوارم مادر جیک جیکو از راه رسیده باشد تا او از دهانش غذا بگیرد، دوباره راه بیفتد و اینبار بدون اینکه بیفتد، تا هر جایی که دلش می خواهد پرواز کند.
حواسم نبود که اینبار افکارم را بلند گفته بودم. همکارم که صدایم را شنیده بود گفت:
_ البته اگر تا حالا، مورچه ها بهش حمله نکرده باشن.
پایان