ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۷ دقیقه·۱۳ روز پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و سیزدهم

قطار پس از دو شب حرکت بی وقفه، سرانجام به بندرگاه آبهای آزاد رسیده بود. آرتین پیش از آنکه قطار کاملا ایستاده باشد، خودش را به درب خروجی واگن رسانده بود. سعی می کرد اولین کسی باشد که پیاده می شود. می خواست جایی بایستد که چشم انداز مناسبی از پیاده شدن تمام مسافران پیدا کند. جایی که هیچ حرکتی از نگاهش پنهان نماند. به همان شکل هم پیش رفت و چشم های او با دقت و احتیاط، به دنبال عبور و مرور کنندگان افتاد. آدم ها پیاده می شدند، چمدان می کشیدند، همدیگر را بغل می کردند، اسم یکدیگر را صدا می زدند، برای هم دست تکان می دادند و می رفتند.

سرانجام آخرین مسافر آن قطار هم از جلوی چشمان او رد شد و آخرین رگه های امید او را با خودش محو کرد؛ اما آرتین فکری داشت. با عجله رفت به سوی پیغان خانه ی ساحل و برای شورای امنیت شهر، خبر گم شدن رها کیانی را مخابره کرد. پاسخ آنها کوتاه و رسمی بود، مبنی بر اینکه موضوع را بررسی خواهند کرد.

_ امشب دلم سنگینه عمو.

به یک غریبه گفته بود؛ دستفروشی که در ساحل، در تنهایی و سرگردانی، چای و سیگار می فروخت. آرتین نه او را میشناخت، نه تا حالا او را دیده بود؛ اما نزدیک بود کنار او به گریه بیفتد.

_ مسافری؟

آرتین سر تکان داد. نگاهش به امواجی مانده بود که بر تن ساحل می نشست.

_ از کجا؟

_ از دژ محکومین.

اما او تعجب نکرد. به آرتین گفت:

_ با این نخست وزیر و ارازل و اوباش دور و برش، همه جای این سرزمین دژ محکومینه پسر.

آرتین سیگار روشن کرد و دستفروش ادامه داد:

_ حالا واسه چی اومدی؟ تفریحی؟

_ واسه کار اومدم.

آرتین سرفه کرد.

_ کجا؟

_ کار روی کشتی ناخدا شیانا.

این جمله، حسرت مرد را برانگیخته بود:

_ اوه، خوشا به حال تو. تمام مسافراش پولدارن. روزگار عجیبی منتظرته پسر، اونجا کلی بهت انعام میدن، اونجا دیگه گدا گشنه هایی مثل من و امثال منو نمی بینی. همه خشکل، پولدار و با کلاسن و تو یه سطح دیگه ای هستن. برو که خدا روی تو رو دیده که واست اونجا کار پیدا کرده. تمام سال رو سفر می کنی و پول میگیری.

آرتین آهسته سر خود را تکان داد بی آنکه واقعا گوش داده باشد.

_ حالا از کودوم طرف برم من؟

دستفروش با آب و تاب داشت به او راه را نشان می داد؛ و آرتین با خودش حرف می زد:

_ دختر فقط خود را گم نکرده بود، ذوق و شوق مرا هم به باد داده بود. فکر نمی کردم اینقدر بی تاب گم شدن غریبه ای شده باشم.

_ فهمیدی کجا رو میگم یا نه؟ حواست به من هست؟

_ آره عمو فهمیدم.

_ خدا به همرات. راه بیفت دیگه، کالسکه گیرت نمیادا.

آرتین بدرود گفت و راه افتاد.

_ اونور نه، گفتم اینور برو.

_ باشه باشه عمو.

سرانجام آرتین کالسکه ای گرفت و به طرف دیگر ساحل حرکت خود را آغاز کرد. فانوس لرزان جلوی کالسکه تاب می خورد و شعله اش را می رقصاند و همه چیز آهسته پیش می رفت.

_ چقدر دیگه مونده؟

_ به نظرم، ده مایل دیگر به آنجا می رسیم.

سکوت میان آنها داشت طولانی و سرد میشد. کالسکه چی مردی جا افتاده بود. سینه ی آفتاب سوخته اش را باز گذاشته بود و یک پیراهن ساحلی به تن داشت. آهسته پرسید:

_ مسافری تو؟

می خواست سر صحبت باز شود.

_ برای کار اومدم، کار روی کشتی ناخدا شیانا.

کالسکه چی لبخند زد.

_ من چند سال روی عرشه بودم.

_ واقعا؟

_ بله، ولی اومدم بیرون.

_ چرا؟

کالسکه چی همانطور که داشت اسب را هدایت می کرد، بدون اینکه بطور کامل از مسیر چشم برداشته باشد، به آرتین نیم نگاهی انداخت و گفت:

_ چون بهم حس ناکافی بودن می دادن. کنارشون تحقیر می شدم. البته این شخصیه و شاید تجربه ی تو متفاوت باشه مرد جوان.

آرتین سکوت کرد و به دریا خیره شد که در کنارش آرام پیش می رفتند، تیره و بی انتها. اسب شیهه ی بلندی کشید و سرعت خود را بالا برد.

_ آقای جوان می توانم سوالی از شما بپرسم؟

_ بپرسید.

_ برای چه اینقدر غمگین هستید؟

_ یکی را گم کردم.

_ که هست؟

آرتین آهی از ته دل کشید و گفت:

_ دختری که چشمانی پر از شجاعت داشت.

_ آهان، پس موضوع عشق در میان است.

_ عشق؟

_ بله، احتمالا عاشق شدید. نه؟

_ بیشتر افسوس است آقا، باید دنبال او می رفتم.

و آرتین داستان را برای او تعریف کرد.

_ واقعا یکهو پیاده شد و رفت؟

_ آره بخدا، یهو رفت.

_ هیچ نشانی ازش ندارید؟

_ هیچ نشانی.

_ ولی اگر هم داشتید بی فایده بود.

_ چطور؟

_ به نظرم، کسی را می توانید پیدا کنید که اصرار به گم شدن نداشته باشد مرد جوان. مطمئن باشید موضوع او با خودش بوده و گم گشتگی انتخابش بوده. فکر و خیالش را از سر خود رها کنید وگرنه کشانده می شوید.

_ چطور رها کنم؟

_ کافی است با واقعیت روبرو شوید. برای شروع، خیال کنید اصلا پیاده نمی شد، واقعا فکر می کنید به شما محل می داد؟

آرتین بلافاصله گفت:

_ باهام صحبت می کرد. باهام درد و دل می کرد. اصلا دور از اینها، وجه انسانی موضوع چه می شود؟ انسانی گم شده.

_ زکی خیال باطل، ساده هستین شما؟ اصلا، مگر نگفتین مسافر تفریحی این کشتی بوده؟

_ درسته. گفتم.

_ این جماعت جنسشان کلا فرق می کند، الکی رویا پردازی نکنید. مال دنیای امثال منو تو نیستن بخدا. مخصوصا دخترای این زمانه، پسر، اینها نخست وزیر را آچمز کردن. بعد تو نگران گم شدن او هستی؟ اینها صد تای من و شما را درس می دهند. دلتان واسه خودتان بسوزد که قرار است تمام عمر مثل چی کار کنید.

آرتین سکوت کرد.

_ رسیدیم به کشتی ناخدا شیانا. مراقب خودتان باشید، تو نمی دانی روی عرشه با چه آدمهایی قرار است روبرو شوی، نمی دانی مرد جوان، بخدا نمی دانی. روی آن کشتی بزرگ خودتان را چنان گم میکنید، گم شدن بقیه از سرتان می افتد. آرزو می کنید یکی بیاید و شما را پیدا کند.

_ چرا؟

_ آنجا هیچکی با شما کار ندارد، هیچکی نگاهتان نمی کند، حتی سوال نمی کنند مرده اید یا زنده، خوبید، مریضید، خوشالید یا غمگینید.

آرتین پیاده شد و با چشم، رفتن کالسکه چی را دنبال کرد.
کالسکه چی ناگهان ایستاد و از روی شانه به عقب نگاه کرد و گفت:

_ سعی کنید ازشان یاد بگیرید.

آرتین بلند گفت که صدایش را کالسکه چی بشنود:

_ از کیا؟

_ از ثروتمندان روی عرشه.

_ چی رو؟

_ راه و چاه را مرد جوان. آن وقت تمام گم شده های زندگیتان ناگهان پیدا میشوند. این را آویزه ی گوشتان کنید تا هنوز فرصت دارید.

و دستانش را تکان داد و رفت. آرتین وقتی که به طور کامل خودش را تنها یافت برگشت رو به عقب و ناگهان از چیزی که می دید شگفت زده شد. هیکلی از آهن و استقامت روبروی او ظاهر شده بود. یک کوه عظیم که تاریکی شب را با چراغ های بی شمارش دریده بود. حجمی بزرگ از تشریفات و زیبایی، از وسط دریا سر در آورده بود.

_ وای خدای من.

چشمان آرتین برق می زدند.

_ دژ محکومین کجا و این کشتی کجا.

با تردید چند قدم برداشت. صدای برخورد آرام امواج آب با بدنه ی کشتی و لاستیک هایی که از بدنه ی این غول شناور آویزان کرده بودند با گوش او غریبه بود. آن هیبت فقط یک کشتی نبود، شهری شناور بود با طبقاتی پنهان و زرق و برقی که از همان ابتدا قلب آرتین را می لرزاند. پلکان ورودی با نور زرد رنگ مشعل های روشن و فانوس های معلق می درخشید. مردانی تنومند با یونیفرم های یکدست و یک رنگ، در نظم و آراستگی کامل ایستاده بودند
اما خوشامدگویی و احترام گذاشتنشان به مسافران، کاملا سرد، مصنوع و جدی بود.

_ بفرمایید؟

_ برای کار دعوت شدم. آرتین جهانی هستم.

آرتین صدای ضربان قلب خودش را می شنید.

مردی پیش آمد و فهرست را بالا پایین کرد. مکثی کوتاه کرد و سر تکان داد:

_ بله، منتهی چرا اینقدر دیر کردین؟

و آرتین را نگاه کرد.

_ قطار در مسیر توقف داشت.

_ بله، اخبارش را شنیدیم.

با خودنویس، کنار نام آرتین، یک علامت گذاشت و گفت:

_ خوشامدید.

_ کجا برم؟

_ بالا. پیش ناخدا شیانا، بالا ایستاده. از پله ها برو بالا. الهه ی دریاست. به او بی احترامی نکنی یه وقت.

_ چشم.

آرتین پله های طولانی را با اضطراب بالا رفت. محکم از نرده ها گرفته بود که لیز نخورد. آخرین پاگرد که رسید تمام بندرگاه زیر پایش ظاهر شده بود. از عمق حیرت مکثی طولانی کرد و سرگرم تماشا شد.

صدایی درون او می گفت:

تمام جهان پشت سر خود را فراموش کن.

از پاگرد گذشت و به عرشه رسید. عرشه دنیای عجیبی را جلوی روی او ظاهر کرده بود. صدای خنده ها از دور می آمد، و البته، نگاه هایی که از روی او رد می شدند بی آنکه او را ببینند. درست همانطور که کالسکه چی گفته بود.

ناگهان یکی با مهربانی صدایش کرد:

_ شازده کوچولو این بالا دنبال کی میگرده؟

این داستان ادامه دارد...

۲۴
۸
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید