ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۸ دقیقه·۹ روز پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و پانزدهم

اولین بار که ناخدا شیانا، آرتین را روی عرشه دید، لبخند زد، او را شازده کوچولو صدا زد و از بابت اینکه کار روی کشتی را انتخاب کرده، تشکر کرد. گفته بود:

_ ما در کنار یکدیگر، رشد خواهیم کرد.

حتی به او اطمینان داده بود:

_ شما تا هر وقت اینجا مشغول باشی، از حقوق، مزایا، تشویقی، امکانات و امنیت شغلی کامل برخوردار خواهی بود.

آرتین از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و از اینکه ناخدا شیانا، رئیس او هست خوشحال و راضی شده بود. انگار شانس به او روی آورده بود.
همانطور که همه می گفتند، شیانا دختری تحصیل کرده، خوش برخورد، باهوش، خوش بیان و مهربان بود. قد بلند و کشیده ای داشت و فرم بدنش عضلانی بود. شیانا گفته بود از بچگی در میان دریاداران بزرگ شده و به گردشگری و تجارت پرداخته است. آرتین فهمیده بود او به زبان های دیگری هم مسلط است و زندگی خوبی دارد.

_ خوش بحال شما ناخدا شیانا.

_ شازده کوچولو، مرسی که اینقدر سخاوتمندانه مهربانی. تو هم روزی به تمام آرزوهایت خواهی رسید.

آرتین تشکر کرده بود. انگار نه انگار که او صاحب بزرگترین کشتی تجاری دنیاست؛ اصلا نگاه بالا به پایین نداشت و به آرتین احساس امنیت می داد، طوری که آن پسر در حضور ناخدا شیانا احساس راحتی میکرد.

_ من چطور می تونم اینجا مشغول باشم؟

ناخدا شیانا به او پیشنهاد داد چون او پسری شیرین و تحصیل کرده است، روی عرشه و در برخورد مستقیم با میهمانها باشد که این یک موقعیت استثنایی برای آرتین خواهد بود.

_ حتما رئیس؛ و از بابتش ممنونم از شما، فقط نمی دونم از کجا شروع کنم.

ناخدا شیانا گفته بود برای بهبود آمادگی جسمانی اش، در باشگاه بدنسازی کشتی بدون پرداخت شهریه، ثبت نام کند، آموزش های میهمان داری را ببیند و در کلاس های فراگیری روابط اجتماعی ثبت نام کند.

همه چیز برای آرتین باور نکردنی و منحصر بفرد بود جز یک خلا بزرگ که واقعا نمی دانست با رنج آن چطور سپری کند، یعنی نگرانی برای رها کیانی، دختری که از قطار پیاده شد و دیگر بازنگشت.

آرتین به خودش دلداری می داد:

_ شاید زمان کمک کنه همه چیزو فراموش کنم.

زمان در یک چشم بر هم زدن سپری شد و آموزش های آرتین با موفقیت به پایان رسید. روز اول کاری، آرتین لباس های اتو کشیده ی مخصوص کشتی را پوشید و احساس کرد چقدر زندگی زیبا شده است. شغل جدید خود را دوست داشت و از اینکه به یک تیم بزرگ پیوند خورده، به خودش می بالید.

آنروز نفس عمیقی کشید و از پله ها بالا آمد. انتهای راه پله، دربان را دید که مثل همیشه با ژست مخصوص به خودش جلوی در ایستاده و همه چیز را با چشم تحت کنترل گرفته است. با ظاهر شدن آرتین، دربان شروع به صحبت کرد:

_ بچه ها از تو و اخلاق خوب تو راضین.

آرتین لبخند زد:

_ منم خیلی خوشالم که اینجام. 

دربان دستی به ته ریش صورت خود زد و پرسید:

_ ولی تو می ترسی شازده کوچولو.

آرتین از همان روز نخست، حس کرده بود او بیشتر از اینکه یک دربان باشد، یک مراقب امنیتی است و همه چیز را خیلی خوب حدس می زند. با خودش روراست شد و حقیقت را به دربان اعتراف کرد:

_ آه، بیشتر اضطرابه نه ترس، آخه نمی دونم قراره با چی روبرو بشم.

_ ولی از پسش برمیای.

_ امیدوارم.

دربان تصدیق کرد:

_ امید به کارت نمیاد شازده. تلاش و تمایل پاسخ می ده.

آرتین در سکوت منتظر توضیح بیشتری از طرف دربان شد. دربان دست زد به کلاه و به دو نفر اشاره کرد؛ آنها به احترام او پاسخ دادند:

_ وقت شما هم بخیر باشه آقای محترم.

آنها که بطور کامل دور شدند، دربان ادامه داد:

_ امید فقط آدمو منفعل نگه می داره.

_ اما مهمترین چیزیه که داریم.

دربان خم شد و نزدیک گوش آرتین گفت:

_ اینطوریام نیست. اینایی که اینجا می بینی، مطرح ترین و ثروتمند ترین افراد این سرزمین هستن. واقعا تو فکر می کنی با امید به اینجا رسیدند؟

_ شناختی ازشون نداشتم تاحالا. نظر شما چیه؟

دربان ادامه داد:

_ اونا به چیزی بالاتر از امید دل دادن.

_ به چی؟

_ اونا شرایط رو میشناسن و در فرصتی مناسب، پول سازترین اقدامات رو انجام می دن. همکاری های موثر دارن و دنبال این هستند که روابط خودشونو گسترش بدن.

_ اوهوم.

_ حالا برو که داره دیر میشه. نباید روز اول خراب کنی. ناخدا شیانا روی تو حساب کرده. لطفا خراب نکن. خیلی ها آرزوشونه جای تو باشن. بیکاری بیرون بیداد می کنه.

_ حتما، سعی خودمو می کنم.

_ می خوام صد خودتو بزاری، ما رئیس خیلی خوبی داریم، حواست باشه اذیتش نکنی بچه.

_ چشم، حالا می تونم برم؟

دربان درب را کاملا باز نگه داشت و با دست اشاره کرد:

_ برو مرد جوان و تمام حواس خودتو جمع کن، به دخترا هم خیره نشو.

_ این چه حرفیه، من پسر چشم چرانی نیستم.

_ می دونم. همینطوری گفتم.

آرتین پا روی عرشه گذاشت و دوباره دچار حیرت شد. به یک گروه موسیقی که با آرامش برای میهمانها در حال نواختن بود. به هوای عالی و باد خنکی که می وزید و به دریایی که از حرکت کشتی می شکافت و هنگام برگشت، به بدنه ی با صلابت کشتی کوبیده می شد.

یکی از کنار آرتین رد شد و بوی عطری که زده بود توجه آرتین را به خودش جلب کرد. بدون مقدمه چینی به آرتین گفت:

_ بهت حق می دم مدهوش شده بشی، این گرانترین عطر دنیاست که فقط من زدم، عطری برازنده ی خود من.

_ اوهوم.

و در دل گفت:

_ ولی من که اصلا مدهوش تو نشدم.

و اینبار به رقص نوری خیره ماند که جذابیت دکوراسیون کشتی را دو چندان می کرد. او هیچ وقت در زندگی اینقدر تشریفات و زندگی مدرن را تجربه نکرده بود. اینجا روی دیگری از دنیا بود، جایی که خبری از سیگار فروش محله نبود، جایی که از کالسکه چی، چای فروش و مردان خشمگین دژ محکومین خبری نبود، حتی از آنهایی که در دنیای خودش تجربه ی برخوردشان را داشت، واقعا اینجا هیچکس از جهانی که او میشناخت نیامده بود.

_ آرتین جهانی؟

هول کرد. برگشت به طرف صدا و متوجه شد عرشه دار صدایش کرده است.

_ بله قربان.

_ چرا دیر کردین؟

آمد جلو و توضیح خواست.

_ اولین شبی هست که اجازه دادن شروع کنم.

مردی میان سال بود که آمده بود جلو و دور آرتین می گشت و او را برانداز میکرد.

_ لباست رو کاملا فیت دوختن. راضی ام. موهات رو خوب آرایش کردن؛ و اینکه عطر خوبی هم زدن. دهنتو باز کن ببینم.

تعجب از پرسش و پاسخ آنها فقط برای هفته های اول بود. حالا دیگر، درخواست آدمها برای او حیرت انگیز به نظر نمی آمد. دیگر زمان به او فهمانده بود اینجا، نباید از هیچ رفتاری متعجب شد. پس دهانش را باز کرد.

_ دندان های سالمی داری. سیگار نمی کشی؟

_ نه قربان.

_ خوبه، پس از زمان کار کردن نمی دزدی. گفتی قبلا کجا کار می کردی؟

این سوال را بارها از او پرسیده بودند؛ و او شاهد واکنش عجیب دیگران می شد، فکر کرد این دفعه هم تکرار می شود:

_ دژ محکومین.

اما تکرار نشد. اینبار واکنش به این پاسخ، آرتین را به عکس العمل واداشت:

_ منم از دژ محکومین میام.

_ جدی؟ کجاش کار می کردین؟ فلانی رو میشناسین؟

_ من کار نمی کردم. تبعیدی بودم و او زندان بان بدی بود.

_ تبعیدی بودین؟

_ بله، موضوع به خیلی وقت پیش برمی گرده، زمانی که به لایحه ی ممنوعیت ماهیگیری در آبهای آزاد اعتراض کرده بودم. طبق لایحه ی ممنوعیت صیادان محلی، ما نمی تونستیم بیش از یک قایق در هفته از دریا ماهیگیری کنیم اما هم پیمانان نخست وزیر، با کشتی های غول آسایشان تا کف دریارو می تونستند شخم بزنند و هر ساعت، تُن تُن ماهی صید کنند.

_ متاسفم که اینو میشنوم.

_ با تاسف چیزی حل نمیشه.

آرتین سکوت کرد. یادآوری گذشته ها را دوست نداشت.

_ بیا بهت کارتو توضیح بدم.

_ با کمال میل.

توضیحات لازم را گرفت و بطور رسمی، کار روی عرشه را آغاز کرد.

_ اوناهاش، لطفا این سفارشات رو ببر سر اون میز، جایی که اون سه تا شریک نشستن. پسر اونا آدمهای خیلی مهمی هستن، حواست باشه ناراحتشون نکنی.

_ خیالتون راحت، من همه ی امتحانارو قبول شدم.

آرتین سفارشات آنها را گرفت و با تشریفات خاصی، سر میز آنها ظاهر شد.

_ درود بر شما مردان نیک، آرتین جهانی هستم و مسئول پذیرایی از شما روی کشتی ناخدا شیانا می باشم. حضور شما افتخار ماست. لطفا هر چه لازم دارید با من مطرح کنید.

یکی از آنها، در حالی که دود پیپ را به آرامی بیرون می داد، خطاب به آرتین گفت:

_ فقط امیدوارم که قهوه به اندازه ی کافی تلخ باشه.

یکی از شرکا وارد بحث شد:

_ ولی تو شیرین زبانی و هیچ چیز نمی تونه دهان تو رو تلخ کنه، بی خود به این طفلک گیر نده.

هر سه با هم خندیدند و تیکه کنایه هایی چند بین هم رد و بدل کردند. آرتین اصلا گفتمان آنها را درک نمی کرد. سعی می کرد با لبخند به چیدمان میز مشغول باشد. با کمال احتیاط، محتویات سینی را روی میز و با احتیاط قرار می داد. برای او مهم بود آنها راضی باشند.

یکیشان می گفت:

_ بله، حق با شماست دوستان. این روزها مردم ما خیلی خیلی غمگین هستن.

_ غمگین تر از همیشه.

_ چه باید کرد؟ واقعا چه کاری از دست ما ساخته است؟

_ به نظرم وقت آن رسیده اقدام موثری انجام بدیم.

آرتین با شنیدن این صحبت ها احساس خوبی گرفته بود. اینکه تعدادی از توانمندان زادگاهش، به دنبال راه حلی برای آن مشکل باشند. همیشه شنیده بود درد نیازمندان برای این طبقه از انسان ها غریب و نا آشنا بوده است، اما اینها واقعا داشتند از غمگین بودن مردم حرف می زدند.

_ چه پیشنهادی دارید؟

مرد، دوباره دود پیپ خود را به آرامی از دهان خارج کرد و گفت:

_ یه پیشنهاد برای هر سه تامون.

دو نفر دیگر خودشان را جمع کردند و به صورت گوینده خیره شدند.

_ نظر تو چی می تونه باشه؟

_ به نظرم وقتش رسیده به تجارت توتون بپردازیم.

دو نفر دیگر کف زدند و با هم گفتند:

_ بله، باید توتون وارد کنیم. بازار مال ما خواهد بود، مردم این سرزمین غمگین تر از همیشه هستند، پس فروش توتون رشد بالایی رو تجربه خواهد کرد.

بعدی اضافه کرد:

_ تا جایی که خبر دارم، تو می تونی جلوی وارد کننده های خرده پارو بگیری.

_ و تو می تونی از امتیازی که داری، از طریق دریا یک کشتی توتون بیاری؛ و منم می تونم توزیعش رو مدیریت کنم.

هر سه نفر از روی صندلی بلند شدند:

_ سلامتی هر سه مان و مردمی که غمگین هستند.

آرتین وقتی داشت از آنها دور میشد، احساس کرد حالت تهوع گرفته است.

این داستان ادامه دارد...


۲۶
۱۰
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید