
قسمت صد و چهاردهم
عقربه ها با اینکه بی وقفه در چرخش بودند، رها نسبت به گذر زمان، بی رمق تر از همیشه شده بود؛ انگار مفهوم تاریخ، روز و فصل را از یاد برده بود. بعد از سقوط، همه چیز تقریبا تکراری و شبیه به هم شده بودند؛ از تنوع قرص هایی که مرتب باید می خورد تا مصرف غذایی که باب میلش نبود و نرمش هایی که سر ساعاتی معین، با وجود درد زیاد باید متحمل میشد.
رها معنای دقیق تنهایی را زمانی فهمید که می دید عیادت کننده ها برای بیماران دیگر می آمدند و می رفتند؛ با دست هایی که پر از گل، کمپوت و غذاهای مقوی بود. حتی بیشتر آنها صفی از مراقبان داشتند که تمام شبانه روز از آنها پرستاری می کردند.
افرادی که رها ملاقات می کرد، فقط کارکنان بیمارستان بودند که مثل ربات، سر ساعات معینی می آمدند، آمپول می زدند، داروهایش را به او می خوراندند و بعد از چکاب، او را با دردهایش تنها می گذاشتند.
در یکی از همان روزها، یکی از پرستارها در حینی که داشت سرم غذایی او را آماده می کرد، با یکی دیگر درد و دل آغاز کرد و رها ناخودآگاه شنونده شد. پرستار داشت به همکارش می گفت:
_ فلانی با کشتی با شکوه ناخدا شیانا رفته.
رها فهمید هر دوشان با این خبر شروع کردند به غبطه خوردن.
پرستار می گفت:
_ از همون اول به فکر رفتن بود.
یکی شان عمیقا آه کشید و مکالمه را ادامه داد:
_ خوشا به حالش.
ناگهان صدای رها درآمد:
_ یواش، اشتباه زدی سوزن رو.
_ وول نخور اینقدر.
و پرستار، دوباره مکالمه را با همکارش ادامه داد:
_ لابد الان وسط دریاست. در حالی که داره قهوه می خوره، نگاهش به آینده ای هست که دیگه هیچ خبری از دردهای سابق نیست، نه بی پولی، نه بدبختی، نه پارتی بازی.
دومی تصدیق کرد:
_ اما ما هنوز اینجائیم و باید با یک مشت مریض صبح تا شب سر و کله بزنیم، بوی گند و بد اخلاقی هاشونو تحمل کنیم؛ به امید دو زار پول که اونم یه هفته ای تموم میشه. آخرشم هیچ احترامی نداریم.
تا حرف او تمام شد، به رها تشر زد:
_ گفتم دستت رو مشت کن. هر بار میام باید بهت گوشزد کنم؟
رها چشم هایش را نتوانست باز نگه دارد. اشک های او بی اراده در آمده بودند.
_ خدا آدم رو محتاج کسی نکنه.
با این وجود، صدای یکی از پرستارها هنوز بلند بود:
_ کسی که می خواد بمیره، همون بهتر که بمیره، دیگه چرا ما باید عذابشو تحمل کنیم، ها؟
صدای آن یکی درآمد:
_ ساکت. معلومه چی میگی! گریش گرفته.
منظور او رها بود، اما پرستار کوتاه نمی آمد:
_ فدای سرم. ده بار بهش گفتم خود عنترتو تکون نده، بخیه هاشو بیست بار شستم، باز عفونت می کنه.
برای رها همه ی آنچه را که می دید و می شنید رنج آور و غیر قابل تحمل شده بود. بی آنکه با احساس خودش بماند صدای درونش را می شنید که چگونه گوش خراش و دل آزار شده بود. یک نفر درونش فریاد می کشید از آنها متنفر باش.
سرانجام پرستارها از اتاق خارج شدند. رها وقتی چشم های خود را گشود متوجه شد دکتر داخل اتاق آمده و بر بالین او حاضر شده است. او لبخند زیبایی نشان میداد و خاطر نشان میکرد رها در حال بهبودی کامل است.
_ شما چرا اینقدر خوب هستین دکتر؟
دکتر لبخند زد:
_ خوبی از خودتونه خانوم.
رها بلافاصله گفت:
_ من وقتی خوب بشم، پول جراحی شما رو پس می دم. قول می دم.
_ تو واقعا داری به این چیزا فکر می کنی؟
_ که با خودتون نگید دختره به روش نیاورده.
دکتر خندید:
_ من دارم با کی صحبت می کنم؟
رها تعجب کرد:
_ تو این اتاق غیر از من و شما که دیگه کسی نیست دکتر.
_ چرا هست، گاهی اوقات صدای یک بانوی پیر و خشمگین را می شنوم. تو نمیشنوی؟
_ از شما بعیده این اراجیف.
دکتر لبخند زد و تصدیق کرد:
_ من در مورد آداب و رسوم خوردن هویج صحبت نکردم.
او به صحبت های رایج نخست وزیر در شبکه ی ملی کنایه زده بود. دکتر همانطور که داشت با خونسردی و کمال احتیاط، زخم های او را بررسی می کرد، گفت:
_ یه ذره تو مغذت هست، اینقدر کوچیکه که تقریبا میشه گفت هیچ فضایی رو اِشغال نکرده، اما وجود داره. تلاش می کنه تو خوشال باشی، اینطوری که چند برابر خودش، یه هورمون دوپامین رو برمی داره و بر روی یک ریسمان نازک حرکت می ده. این کوچولو با وظیفش باعث میشه تو بخندی.
_ بخندم که چه؟
_ اون به این چیزا فکر نمی کنه. اون تلاش می کنه تو بخندی، همین.
_ دکتر، می خوای بگی مبهوت جهان شدی و همه چیز خیلی شگفت انگیزه واست؟ می خوای بگی خیلی خوبه که ما بدنیا اومدیم؟
دکتر دوباره لبخند دلنشین خود را ظاهر کرد. رها ادامه داد:
_ به ادعای شما، اون کوچولو تو مغذمون هورمون شادی رو داره جابجا می کنه، اما فلاکت و تاریکی روبروی ماست، ناعدالتی پویاست و اینقدر شدیده که اون کوچولو هر چقدر دوپامین جابجا میکنه بی فایدست. به زندگی خودت نگاه نکن دکتر، اون بیرون اوضاع خیلی ترسناکه.
_ من دارم با رهای جوان صحبت می کنم یا بانوی پیر؟
_ تو همش همینو می گی دکتر.
رها از صورت دکتر چشم برداشت و به سقف اتاق نگاه کرد و ادامه داد:
_ من به این چیزا اعتقاد چندانی ندارم. من سراسر زندگی به دنبال حقیقت بودم.
_ حقیقت؟
_ بله، حقیقت.
_ دست آخر پیدا شد؟
رها شانه بالا انداخت و گفت:
_ هیچ حقیقتی بالاتر از سقوط وجود نداشت.
دکتر گفت:
_ اما خیلی زود شروع کردی.
_ برعکس. خیلی هم دیر بوده.
_ ولی بهت آسیب زده.
_ بله، برای سن من زیادی خشن بود.
دکتر گفت:
_ البته بگم، دست کم می دونی چه چیزایی حقیقت نداشتن و این دستاورد کمی نیست.
رها دوباره صورت دکتر را تماشا کرد و گفت:
_ روزی حالم خوب میشه که نخست وزیر رو ببینم به سزای اعمالش رسیده باشه. روزی که شهر، آبادی و پیشرفت رو تجربه میکنه، بدون سایه ی سیاه و سنگین نخست وزیر قاتل.
دکتر گفت:
_ اونم در وجودش چیزی گم شده.
_ پس ما باید هر چه زودتر مهارش کنیم.
دکتر شانه بالا زد.
_ این چیزا همت همگانی می خواد.
رها بلافاصله تصدیق کرد:
_ روزی که ما بیرون بودیم تا حقمونو مطالبه کنیم، همه تون باید می اومدین، می تونست میهمانی بزرگ آزادی باشه که با عدم حضور شماها صدمه دید.
_ ولی منم کم مبارزه نکردم.
رها صدای خود را بالا برد:
_ تو چیکار کردی؟ البته جسارت نباشه ها آقای دکتر، اینجا دادگاه نیست و ما فقط داریم مکالمه می کنیم.
_ می دونم.
و ادامه داد:
_ خب، من به زخمی ها رسیدگی می کردم.
_ واقعا؟
_ ما نمی دونیم هر کس چه کاری از دستش ساخته بوده و چه کاری انجام میداده. مثلا من چند وقت پیش، خاطرات یک مرد رو در ماهنامه ی انسان های فراموش شده می خوندم. اون مرد دخترشو از وسط ازدحام نیروهای سرکوب گر نجات می ده، اما خودش تیر می خوره و فاصله ی زیادی تا مرگ نداشته. توی همون اوضاع، دو تا از نیروهای سرکوب گر کمکش می کنند و زندگی شو نجات می دن، باورت میشه؟ اون مرد نوشته بود دوست دارم یه روزی اون دو تا آشپز دربار ضحاک رو بدون نقاب ملاقات کنم.
_ واقعا؟
_ تو چه خشکل می گی واقعا.
رها ریز خندید و کمی در ناحیه گردن احساس درد کرد.
_ آروم بخند بچه، وول نخور.
رها خندیده بود و به طرز عجیبی، با داستان آن مرد احساس خوبی پیدا کرده بود، انگار دکتر، داستان پدرش گاتریا را تعریف کرده بود.
_ امیدوارم آن مرد در کمال سلامت و شادی، روزی با دخترش دوباره ملاقات کنه.
_ منم امیدوارم.
رها به شوخی به دکتر گفت:
_ کودوم دکتر داره میگه امیدوارم، شما یا مرد پیر درون تون؟
این جمله، برای دکتر چیزی بیش از یک شوخی بود. دکتر صندلی را کنار رها کشید و نشست. ادامه داد:
_ منم همین مسیر رو رفتم. کم کم با این دکتر پیر نشست و برخواست کردم و پای حرفایی که می زد نشستم و با آنچه بر من گذشته، روبرو شدم.
_ نتیجش؟
_ بهم کمک کرد تا دنیا رو همانطور که واقعا بود مشاهده کنم.
_ پس شما هم رنج دیده اید.
_ زیاد.
_ پس شما هم قبول دارید ما در جهانی تاریک، ناعادلانه و رنج آور قرار داریم؟
_ بله، قبول دارم.
_ قبول دارید ما این همه منابع و ثروت داریم، اما اونارو برای ساختن زندگی بهتری مصرف نمی کنند؟ همش صرف جنگ، نابودی و دیکتاتوری میکنن؟ قبول دارید نخست وزیر لایق حکومت نیست؟
_ معلومه که قبول دارم رها. ولی می دونم با آگاهی، گفتگو و فشار اجتماعی، میشه مسیر رو به سمت روزهایی بهتر تغییر داد. همانطور که زمان، کنجکاوی، دانش و تلاش، یک میمون رو به موجودی تبدیل کرد که امروز به فکر کندوکاش در میان ستارگان و کشف مجهولات جهان افتاده؛ صبر، تلاش، همکاری، اراده، زمان و تجربه باعث میشن روزی زمین تبدیل به جهانی بدون مرزهای جغرافیایی و تفاوت های کینه ساز بشه.
_ اما تا اون موقع همه ی مارو می کشن.
_ خیلی دوست دارم یه حرف امیدوار کننده بهت بزنم، ولی یاد گرفتم فقط با اعمالم از شدت تاریکی کم کنم و نا امید نشم.
_ پس تو بطور ضمنی راه منو انکار نمی کنی.
_ اما پیشنهادش هم نمی دم.
رها این پا و آن پا می کرد.
_ سوالتو بپرس.
_ تو به خدا ایمان داری؟
_ بی خدایی برای من با علم شروع شد، جهانی صرفا پیرامون علم. همه چیز شبیه به یک دالان تاریک، سرد و کم سو شده بود اما در انتهای دالان، چیزی در من ایجاد شد که نامش را خدا گذاشتم.
_ خدای تو چه شکلی هست؟
دکتر خندید.
_ خیلی خصوصیه رها، ما نباید خدا رو برای هم تصویر کنیم.
_ دست کم بگو چه دستاوردی داشته ایمان به خدا؟
_ اینکه هر بار کسی رو از مرگ نجات می دم، هر بار برای بهبودی آدمها تلاش می کنم، احساس می کنم وجود دارم و از بابت این موضوع خوشنودم. اما پیش تر ها، دکتری مستبد و مغرور بودم که تنها معالجه ی ثروتمندان رو قبول می کرد.
رها پرسید:
_ آدم ها بدون داشتن خدا هم می تونند خوب و مفید و مهربان باشن. واقعا یک درک و باور واحد از خدا به چه درد من می خوره؟
_ ببین رها، این دنیا واقعا پر از تناقضه. از یه طرف، آدم ها عاشق زندگی، پیشرفت و آرامش هستن، از طرف دیگه شاهد جنگ، ظلم و بی عدالتی میشن. شاید سخت ترین چیز اینه که می بینی چقدر آدمها میتونن همدیگه رو نابود کنن، حتی وقتی میدونن این باعث رنج و درد عده ای میشه. این تناقض وجود خدارو زیر سوال می بره، مخصوصا دیدن نخست وزیر که چطور هر روز فرمان آوارگی و مرگ صادر می کنه. وگرنه، تو چرا اصلا باید چنین سوالی رو مطرح کنی؟
_ چون عقل دارم و به قول خودت، دنیارو همانطور که هست نگاه می کنم.
_ دنیا بدون خدا، یا با خدا، تو می خوای چیکار کنی؟
_ اول تکلیفمو باید روشن کنم.
_ برای کی؟ برای خودت یا جامعه؟
_ جامعه.
_ تو باید در این موضوع، تکلیفت رو با خودت روشن کنی. خدا مسئله ایست کاملا خصوصی.
_ اوهوم.
_ احساس می کنم یه چیزی می خوای بگی رها. راحت باش و بگو.
_ می دونی دکتر، به نظرم دنیا با خدا ترسناک تره، چون وقتی قبول داری خدایی وجود نداره، دیگه تو ذوقت هم نمی خوره که صداش می کنی و جواب نمی ده.
_ راستش، جواب دادن یا ندادن، برای من ملاک نبوده.
_ چرا؟
_ شاید به این خاطر که فکر می کنم تمام پاسخ های لازم رو از قبل داده. من در رد خدا تردید دارم.
_ جای شبه باقی نمی مونه وقتی صدایش می زنیم و اون نجاتمون نمی ده؟
_ شاید بخاطر اینه که هنوز به انسان امید داره، البته گفتم شاید.
_ فکر می کنم تو یک ندانم گرا هستی که به طرف اخلاق غش کرده. اما این دیدگاه بدی هم نیست، چون تو هم قبول داری انسان باید سرنوشت خودشو دوباره به دست بگیره.
_ بله و من غیر از این هم نگفتم. ولی قاطعانه، خدایی که نخست وزیر تصویر کرده رو به هیچ وجه نپذیرفتم.
_ اون که صد در صد. دکتر، آخرش چی میشه؟
دکتر گفت:
_ آدم های زیادی دارن تلاش میکنن که دیکتاتوری رو کنار بزنن. از پزشک و معلم بگیر تا فعالان حقوق بشر و دانشمندای صلح طلب.
_ ولی مبارزات مدنی دیگه جواب نمی ده دکتر.
_ متاسفانه، حرفت تا حدودی درسته، تا حدودی هم نه.
_ تا حدودی نه؟
_ آخه مردمی که نخست وزیر ساز هستن رو نادیده گرفتی.
رها تصدیق کرد:
_ همونایی که اعمال نخست وزیر رو تایید می کنند، یه بار، وقتی به یکیشون گفتم اونا دارن معترضین رو می کشن، گفت خب نمی رفتید بیرون. همینقدر راحت برخورد کرد. قبل تر ها، وقتی داد زدم اونا شین رو کشتن، شین فقط به فقر اعتراض داشت، گفتن اونا خراب کار بودن.
_ رها، اونا به جزئیات توجهی ندارن و نخست وزیر هم از این طفلکان خدا سو استفاده می کنه.
_ چطوری سو استفاده می کنه؟ اونا هم ارازل و اوباش نخست وزیر هستن دیگه.
_ اشتباهت اینجاست رها، اونا خودشون هم قربانی هستن.
_ ولی اونا با حرفاشون دارن از نخست وزیر حمایت می کنن.
_ ببین رها، نخست وزیر هر بار اعتراض صورت می گیره، بین مردم، چند تا عامل خودی رو میفرسته که دو تا کار رو براش انجام بدن. اموال عمومی رو به آتش بکشن که خود به خود جواز قتل عام تمام معترضین صادر بشه. بعد، به تعدادی از نیروهای سرکوب خودش تیراندازی میکنه که کل بدنه ی نیروها جریح بشن و بابت کشتن مردم قند تو دلشون آب نشه و اینکارشون رو مترادف با حفظ امنیت بدونن.
_ حق با توعه.
_ و اینطوری باعث میشه بخشی از مردم، بدون اینکه واقعا داخل بدنه باشن، از کل بدنه دفاع کنند.
_ با اینا چه میشه کرد؟
_ به نظرم، اشتباه ما این بوده که اونارو از خودمون طرد کردیم و باهاشون مکالمه نداشتیم.
رها به یاد روزگاران گذشته افتاد، روزی که داشت به راشا توهین می کرد.
_ ولی من از اونا متنفر نبودم. اونا تنفر رو ایجاد کردن.
_ دقیقا اونا هم از تو متنفر هستن و اینجاست که نخست وزیر برنده ی نهایی میشه. تفرقه بخش بزرگی از برنامه ی نخست وزیره
اشک چشم های رها در آمد. دکتر مکالمه را با برخواستن از روی صندلی پایان داد. نمیخواست مکالمه بیش از این ادامه پیدا کند.
_ رها فعلا به بهبودی فکر کن؛ و بعد.
_ و بعد؟
_ آماده شو که می خوام بفرستم یه جایی.
_ کجا؟
رها جا خورده بود.
_ پرسیدم کجا؟
_ می خوام بری به ملاقات بانوی پیر.
_ دکتر؟ تو داری منو می ترسونی.
_ متاسفم، راه دیگه ای وجود نداره.
دکتر دست خود را آرام روی قلب رها قرار داد و چیزی ناگهان در وجود او تکان خورد.
_ می خوام بری اینجا.
_ ولی من نمی رم.
_ واقعیت اینه که اجباری در کار نیست و می تونی نری، اما بدون، بانوی پیر داره نفسای آخرشو می کشه.
_ تو کمکم می کنی دکتر؟
_ بله، من تو را در این مدت تنها نخواهم گذاشت.
و به طرف خروجی اتاق گام برداشت. رها بلند پرسید:
_ اصلا بگو، ملاقات کنم که چه؟
دکتر ایستاد و با مهربانی به رها نگاه کرد و گفت:
_ اگر بتونی بانوی پیر رو به زندگی برگردونی، بهت قول می دم تمام شهر آزاد میشن.
_ واقعا؟
_ تو خیلی خشکل میگی واقعا.
و بلافاصله از اتاق بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد...