ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی.
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۷ دقیقه·۲ ساعت پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و هفدهم

اتومبیلی که با سرعت از خیابان می گذشت، هیچ توجه نکرد راشا کنار خیابان ایستاده و امکان دارد او را خیس کند. بدتر اینکه وقتی در حین حرکت، باران جاری کف خیابان را بر روی سر و گردن راشا پاشید فریاد زد:

_ شاید گناهاتونو بشوره و ببره.

راشا صورت خود را پاک کرد، ساکت و خونسرد ساک خود را از روی زمین برداشت و دوباره براه افتاد. دیگر مطمئن شده بود کسی او را سوار اتومبیل خودش نمی کند. جاده طولانی و بی پایان به نظر می آمد، ولی او تصمیم خود را گرفته بود، از توقف و انتظار کشیدن بهتر بود.

سرانجام رسید به همان بقالی شهر کوچکی که قبلا داخلش رفته بود؛ همانی که به او بادام زمینی داده بود و هیچ پولی بابت آن از راشا دریافت نکرده بود.

_ عمو؟

کسی پاسخ نداد.

_ عمو آب می خوام یه بطری. کجا هستی؟

بعد از چند لحظه، یک مرد میانسال از پشت مغازه، پرده را کنار زد و ظاهر شد. بر خلاف پیری که راشا به یاد داشت، مرد چپ چپ به او نگاه کرد. روی خوش به لباس هایی که پوشیده بود نشان نداد و برخورد سردی بروز داد:

_ امرتون؟

_ عرضی نیست آقا. عمو کجا هستن؟

_ عمو؟ شما؟

_ من؟ راشا هستم.

_ عمو رو میشناختید؟

_ وقتی می رفتم به طرف مرزهای شمالی، بهم بادام زمینی داده بود.

سپس راشا دست کرد داخل جیب شلوار و هر آنچه در آن داشت خارج کرد. با اینکه پول زیادی نبود، اما برای پرداخت بدهی مد نظرش کافی بود. پول را بر روی کفه ی ترازو قرار داد و گفت:

_ این پولو بدهکارش بودم.

_ عمو مرده.

سپس پول را برداشت و داخل صندوق ریخت.

_ تموم؟

راشا گفت:

_ خدا رحمتشون کنه.

_ مرحوم با امثال شماها فرق می کرد. به خدا اعتقاد چندانی نداشت، البته زمانی داشت، شماها ازش گرفتید.

راشا آهسته سر تکان داد.

_ گفتی از کجا اومدی؟

_ تازه از مرزهای شمالی برگشتم.

انتظار داشت با این جمله، مرد نگاه سرد خود را تغییر دهد و بخاطر امنیت از او تشکر کند.

_ اونجا چیکار می کردی؟

_ در حال دفاع از کشور بودم.

_ کشور یا نخست وزیر؟

راشا صدای خود را محکم کرد:

_ ما اگر آنجا نبودیم شما امنیت نداشتین.

مرد هم قاطع شد:

_ جدی؟

راشا سر خود را تکان داد. مرد سوال کرد:

_ چرا امنیت نداشتیم؟

_ اونا می اومدن تو.

_ می اومدن که چیکار کنن؟

راشا تعجب کرد.

_ یعنی چی آقا؟

_ پرسیدم اونا می اومدن که چیکار کنن؟

راشا پوزخند زد، البته با احتیاط.

_ دشمن چیکار می کنه؟ واقعا سواله براتون؟

_ می اومدن که مال مارو ببرن؟ به زنان ما تجاوز کنن؟ مردای مارو بکشن؟ ها؟

راشا سکوت کرد. مرد ناگهان فریاد زد:

_ واقعا تو رفتی که جلوی اینارو بگیری؟

راشا از نعره ی آن مرد شوکه شده بود و یک گام از مرد فاصله گرفت. مرد همچنان فریاد می زد:

_ کجا بودی وقتی نخست وزیر هم مال مردم رو بالا کشید، هم مردم ما رو کشت، هم به دخترای ما تجاوز کرد هم زندانی کرد جوونارو؟ رفته بودی اون ور از کشور دفاع کنی؟

راشا گفت:

_ حق مظلومو بگیرم.

_ خفه شو مردک ابله. برو بیرون پسرک بی عقل. واسه من اومده بدهی بده.

راشا انتظار بی احترامی نداشت:

_ آروم باشید آقا. من فقط اومده بودم بدهی قبلیمو بدم و یه بطری آب بردارم.

_ آب نداریم، برو بیرون، برو واینستا. آدم کش. به درک که تشنته.

راشا دفاع کرد:

_ من آدم کش نیستم.

_ مطمئنی؟

راشا لرزید. نمی دانست چرا ناگهان با آن سوال فرو ریخته بود. بدون اختیار بر روی لب های مرد قفل شد. مرد می گفت:

_ ولی لباسی رو به تن کرده ای که سرتاپا قتل و دزدی و اختلاس رو پوشونده، پس تو شریک جرمی. برو بیرون.

_ اما ما برای شما ها جنگیدیم.

_ تو غلط کردی که جنگیدی مرتیکه ی یابو. برای ما نبوده برای نخست وزیر الدنگتون بوده. منت سر ما نزار. برو بیرون تا با چک و لگد پرتت نکردم.

_ منت نبود وظیفه بود.

_ وظیفه؟ مرزهای شمالی به تو چه؟ ما نخوایم برامون کاری بکنید کی رو باید ببینیم؟ ها؟ برو بیرون مرتیکه ی الاغ.

راشا سر خود را پایین انداخت و از آنجا با عجله خارج شد. چند نفر که بیرون مغازه ایستاده بودند با پچ پچ، در مورد رفتن او با یکدیگر شروع کردند به حرف زدن.

از یادداشت هایی که از راشا باقیمانده، بخشی وجود دارد که در مورد آنروز به نگارش درآمده است:

_ امروز که اینرا می نویسم، دیگر به رفتار آن مرد حق می دهم؛ زیرا با صداقت کامل خاطرات خود را مرور کرده ام و سلسله اتفاقاتی که رخ داده بودند را دوباره کنار هم آورده ام. مردم ما در خاک سرد گورستان های وطن آرمیده بودند در حالی که ما آن سوی مرزها برای حفظ وطن می جنگیدیم و نمی دانستیم در نبود ما اتفاقات دردناکی در این سرزمین رخ داده بودند که حتی در خواب های شبانه ام، کابوس اش را ندیده بودم. البته روزی که گاتریا گلوله خورد و جلوی من روی زمین افتاد اولین سوالی که از خودم کردم همین بود که من واقعا طرف چه چیز ایستاده ام؟ مطمئنم خیلی از همراهان ما قبل از مرگ همین سوال را دست کم یکبار از خودشان پرسیده بودند، البته همه شان اینطور نبودند.

و راشا مابقی راه را با لبی تشنه و پیاده پیمود بدون اینکه حتی برای یک ماشین دست تکان دهد.

وقتی رسید به خانه، متوجه شد جلوی درب خانه شان دیگر شست و روب نشده و زنگ درب خراب شده است. محکم درب آهنی حیاط را کوبید.

_ لامپ می سوزد و کف پیاده رو کثیف می شود و این در نگاه اول، نباید چیز عجیبی بوده باشد، اما برای من عجیب تر از همیشه بود، چون شناخت کافی از مادر داشتم. او هیچ وقت خانه را اینطور رها نمی کرد.

پاهای راشا از فرط خستگی، تشنگی و گرسنگی به لرزه افتاده بود.

_ انگار کسی رغبت نداشت درب حیاط را باز کند. چند بار درب را کوبیدم و فکر کردم دیگر کسی انتظارم را نمی کشد.

عاقبت مادر راشا، درب حیاط را باز کرد و با دیدن پسرش، گریه هایش را شروع کرد.

_ او زن ساکتی بود که دیر به دیر به گریه می افتاد، اما وقتی اشک می ریخت، بلند و طولانی بود؛ و البته سوزناک؛ حداقل برای من اینطور بود.

_ نمی دونی چی کشیدم پسرم. نبودی که ببینی.

_ منم همینطور.

راشا دست مادر را گرفت. حیاط مثل قدیم جارو کشیده و تمیز نبود. کف حیاط پر از برگ و خس و خاشاک شده بود. گلدان های حیاط، همه خشکیده بودند. همان یک روشنایی حیاط هم سو سو می زد و چیزی تا خاموشی کامل نمانده بود. خانه تاریکتر از همیشه و محیط سرد و خاموش بود. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. در آن خانه چیزی رنگ باخته بود.

راشا به صورت مادر نگاه کرد و در دل پرسید:

_ او کی فرصت کرده بود اینقدر پیر شود؟

و رفت سر اصل مطلب:

_ پدر کجاست؟

مادر سر خود را پایین انداخت. راشا دوباره پرسید:

_ مادر؟ پرسیدم پدر کجاست؟

مادر آرام از روی زمین بلند شد و رفت طرف آشپزخانه تا آبی به دست و روی خودش بزند. قلب راشا از این سکوت مادر گرفت.

_ پرسیدم کجاست؟

مادر تسلیم شد.

_ رفته اون دنیا.

راشا زد بر سرش.

_ خاک بر سر شدیم.

و ناگهان زد زیر گریه و داد زد:

_ آقاجان مرد؟ مرد واقعا مرد؟

مادر دستان پسرش را محکم گرفت که به خود زنی و جنون او پایان دهد.

_ چطور مرد؟

_ سرطان گرفته بود.

و در میان ناله ها ادامه داد:

_ خیلی مراقبت از خدابیامرز سخت شده بود. من نتونستم دست تنها ازش مراقبت کنم. یه شب آرزو کرد برود. همان شب آرزویش مستجاب شد و صبح فردا رو ندید.

راشا فریاد زد:

_ چرا من خاک بر سر نفهمیدم که بیام کمک؟

_ هیچ راه ارتباطی با تو وجود نداشت که بهت خبر بدیم اینجا بهت احتیاج داریم. کاش اینجا بودی و بهش رسیدگی می کردیم.

راشا اسم خواهرش را برد و چند بار صدایش کرد.

_ کجاست؟ چرا نمیاد بیرون؟

مادر با دست به اتاق اشاره کرد و گفت:

_ اونجاست.

_ صدای منو نشنیده؟

_ چرا، اما خیلی وقته از اونجا خارج نشده.

_ از کی؟ اینجا چه خبره؟

مادر دیگر دلیلی نمی دید چیزی را پنهان نگه دارد.

_ از وقتیکه شوهرش ترکش کرد و رفت.

_ چرا جدا شده؟ اینجا چه خبره؟

_ دامادمون بهش گفت ما از دو تا دنیای متفاوت هستیم و ترکمون کرد و رفت.

ناگهان صدای ریزش چیزی بلند شد.

_ صدای چی بود مادر؟

_ نترس چیزی نیست. سقف اتاق بود پسرم. مدت هاست که در حال ریزش شده و ذره ذره داره خراب میشه. همه چیز گرون شده و دیگه پولی نداریم تعمیرش کنیم.

این داستان ادامه دارد...

۴
۳
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید