
قسمت صد و بیست و یکم
مدیر عرشه، با همان چهره ی جدی و دستانی که پشت سر خود نگه داشته بود، دوباره نگاهی به صف خدمه انداخت و با این جمله، سخنرانی خود را به پایان برد:
_ این دستور ناخدا شیانا بوده، پس امیدواریم همکاری های لازم رو با سرخدمه ی جدید داشته باشید تا بتونیم نظم و بهره وری رو در کشتی تقویت کنیم.
و منتظر واکنش شنونده ها شد. از پچ پچ های عصبی و حالت های در هم ریخته ای که بر روی چهره هایشان افتاده بود، معلوم شد فقط آرتین مشکلی با این تصمیم جدید ندارد؛ شاید به این خاطر که سرخدمه ی جدید، یکی از هم صحبتی های همیشگیِ آرتین بود، کسی که دوست داشت ساعت گران قیمت و لوکس داشته باشد و بارها آرزوهایش را با او در میان گذاشته بود.
_ مشکلی پیش آمده دوستان؟
آرتین با احتیاط دست خود را بلند کرد. آستین لباس کارش کمی پایین رفت:
_ صحبت دارم، امکانش وجود دارد؟
ناگهان سکوتی مطلق حاکم شد. حالا فقط صدای موتورهای عظیم کشتی شنیده می شد که از اعماق موتورخانه می آمد. برخورد هوا با باد شکن های جلوی کشتی، مدام زوزه می کشید. تمام خدمه ای که در برابر مدیر عرشه ایستاده بودند، نگاه پرسشگر خودشان را به جانب آرتین معطوف کردند. آرتین از این حجم توجه ناگهانی مضطرب شد، اما تصمیم نداشت سکوت کند:
_ می خواستم بگم... .
_ سوال خودتون رو بپرسید لطفا آرتین عزیز. من سراپا گوش هستم.
آرتین از استقبال گرم مدیر کمی آرام گرفت. گفت:
_ راستش در حرف های شما، شنیدم که اشاره کردین تقویت نظم و بهره وری می خواین. آیا از بهره وری و نظم موجود رضایت نداشتین؟ ما روی عرشه، خیلی با هم دوست هستیم و با هم کنار میایم و حتی بهم کمک می کنیم که کارها رو همیشه با کیفیت و به موقع و با کمک همدیگر انجام بدیم.
آب دهانش را به سختی قورت داد، نگاهش را بین همکارانش چرخاند و دوباره ادامه داد:
_ در سراسر این مدتی که اینجا مشغول بکار هستم، فکر می کردم همه چیز داره عالی و بی نقص پیش می ره. ببینید، اصلا منظورم درست بودن یا نادرست بودن انتخاب اون فرد برای این پست نیست، سو تفاهم ایجاد نکرده باشم؛ کلا میگم چرا با خودمون صحبت نشده اگر از ما ناراضی بودن؟ یکهو یک جایگاه برامون تعریف کردن در حالی که ما فقط به همکار احتیاج داشتیم که از فشار کاری کم کنیم نه جایگاهی دیگر برای کنترل ما.
ناگهان یکی از خدمه که از شدت خشم، رگ گردنش را برجسته کرده بود، با همان صدای خشن و بلند همیشگی اش، آرامش آن مکالمه را شکست:
_ نخیر آقا، من دقیقا مشکلم با انتخاب اونه، وگرنه کارفرماها همیشه ناراضی هستن و تا نکشنت ول ماجرا نمیشن، مثل خر از صبح تا شب واسشون جون میکنیم آخرشم میگن تقویت بهره وری، بابا با بهره وری ما این کشتی رو ساختین، بازم ناراضی؟ عجب رویی دارید بخدا.
بعدی اضافه کرد:
_ همه می دونن فلانی هیچی بارش نیست، پر از حاشیه هست و همیشه دو بهم زنه، دقیقا همونو گذاشتین که بهش بگیم بله چشم قربان؟
تعدادی دیگر از آنها، با صراحت لهجه و چهره هایی برافروخته، دنباله ی حرف او را گرفتند و به مدیر بطور شفاهی اعتراض کردند:
_ اون همش از زیر کار در میره، نظم رو نمی تونه حتی بنویسه، چطوره یهو سرخدمه شده؟ حتما کاراشم باز بین ما تقسیم میشه.
مدیر با حرکات تند دست در هوا تمنا کرد آرام بمانند. گفت:
_ لطفا، لطفا آرام باشید.
و با لحنی معنادار آرتین را خطاب کرد:
_ ناخدا شیانا، چقدر زمان داره در شبانه روز آقای آرتین به نظرتون؟
_ متوجه منظورتون نیستم.
_ به عمق نروید، در سطح بمانید لطفا. خیلی واضح پرسیدم که چقدر زمان دارن ایشان در شبانه روز؟
آرتین که کمی گیج شده بود، سعی کرد پاسخ دهد:
_ تقریبا همیشه شلوغ هستن ایشان.
_ دقیقا. ایشان مشغولیت های بزرگتری در سر دارن، اینقدر که در حقیقت، ایشان همان سوخت حرکت این کشتی گردشگری محسوب می شوند؛ و کسی که اینقدر با مسائل بزرگی سرو کار دارد، از تامین دستمزد همه ی ماها بگیرید تا تعمیرات کشتی، تبلیغات جذب گردشگر، بازار رقابتی، سر و کله زدن با قوانین و... ، به نظرتان باید می آمد و با تک تک شماها صحبت می کرد بصورت مستقیم که فلانی اینکارو کنه این کارا رو نکنه؟
آرتین سر خود را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:
_ طبعا نمیشه از ایشان انتظار چنین برخوردی رو داشت.
و در ادامه می خواست اضافه کند که نگرانی های دوستان هم باید شنیده شوند. اما مدیر بلافاصله، حرف او را قطع کرد، انگار که منتظر همان تایید اول بود که جمله ی بعدی را اضافه کند:
_ ایشان نتایج را از بالا تماشا می کنند و برای کل سیستم تصمیم می گیرند، نه فرد به فرد. تشخیص داده شد که بهره وری کمه و بی نظمی بیداد می کنه، دستور دادن جایگاهی بنام سرخدمه تعریف بشه و یکی از بین خود شماها برای این جایگاه انتخاب بشه.
یکی دیگر از میان صف با صدایی کاملا رسا و بلند گفت:
_ با جایگاهی که جدیدا تعریف شده مشکل نداریم اما با انتخاب این آدم مشکل داریم، من ازش دستور نمی گیرم، گفته باشم. مرتیکه روانیه و همیشه با خودش قهره، بعد می خواد منجی نظم بشه؟ واقعا که. کاشف به عمل اومده از خیلی هامون پول گرفته که بعدا بده، اما نداده.
و دوباره همهمه ها بالا گرفت؛ مدیر عرشه مجدد تلاش کرد اوضاع آرام شود:
_ دوستان خواهش می کنم، ناخدا شیانا میشنوه ها.
_ بزار بشنوه، به قول خودت، اون که نمی دونه اینجا چه خبره، این یارو رو که نمیشناسه، یکی باید بهش بگه این آدم دوزاریه.
آرتین از میان آن همه همهمه، دست خود را بلند کرد. مدیر که مستأصل به نظر می رسید، دوباره اجازه داد او صحبت کند:
_ بگید آقای جهانی.
_ بازم تاکید می کنم طرف صحبتم با شخص ایشان به عنوان سرخدمه نیست و هر کسی رو معرفی می کردید بنده دوباره همین سوالات رو می پرسیدم. البته که برخی از دوستان دقیقا به شخص ایشان اعتراض دارند. ولی من سوالم در اصل، دلیل تعریف این جایگاه بوده؛ چه لزومی داشت اصلا این جایگاه تعریف بشه؟ و برای انتخاب یک نفر برای این جایگاه، ناخدا شیانا که اینقدر سرشان شلوغ هست، از کجا متوجه شدن انتخاب چه کسی مناسب این جایگاه خواهد بود؟ چطور وقتی نمی دونیم مشکل چیه، این جایگاه می تونه بهره وری رو در ما تقویت کنه؟
حرف او توسط چند نفر از حاضران، با تکان دادن سر و زمزمه های کوتاه تایید شد. مدیر توضیح داد:
_ به نظر شما آقای جهانی، ناخدا شیانا اگر در زندگی تصمیمات اشتباه می گرفت، امروز مالک بزرگترین کشتی گردشگری این سرزمین می شد؟ که مسافرانش همه از افراد عالی مقام و سطح بالا در قدرت و پول و جایگاه باشن؟
_ خیر.
_ پس ایشان حتما چیزی می دانستند که صلاح دیدن جایگاه سر خدمه تعریف بشه و فردی مناسب برای این جایگاه قرار داده بشه.
_ نمی دونید نارضایتی ناخدا شیانا شامل چه مواردی بودن؟ تا ندونیم که نمی تونیم جلوی انجام دوباره ی آنرا بگیریم.
مدیر گفت:
_ سر خدمه برای همین ایجاد شد که جلوی وقوع خیلی چیزها گرفته شود.
و سر را بالا برد و نگاه خود را به طبقات فوقانی کشتی قفل کرد و از همه پرسید:
_ سوال دیگه ای که نیست، درسته؟
یکی با لحنی قاطع و تند گفت:
_ ولی من باهاش کار نمی کنم. بقیه هم مطمئنم همین نظرو دارن.
ناگهان صدایی آشنا، اما سرد و برنده تر از همیشه، سکوت عمیقی را در میان همه ی حاضران ایجاد کرد. صدایی که گوشزد کرده بود:
_ هر کی نظرش همینه، می تونه در ایستگاه بعدی از کشتی بره پایین.
صدای ناخدا شیانا بود که ناگهان بر روی تراس شیشه ای و مجلل اتاق کنترل ظاهر شده بود. او با ابهتی خاص و مخصوص خودش، بی تکرار و قدرتمند، از آن بالا به خدمه چشم دوخته بود.
_ این همه سر و صدا دلیلش این بوده واقعا؟
از مدیر پرسیده بود.
_ خیر رئیس، یه جلسه ی داخلی بود که زود تموم شد.
_ پس برگردن سر کاراشون سریع.
_ به روی چشم.
ناگهان همان خدمه ی معترض، با جسارتی که شاید از خشم نشأت می گرفت، سرش را بالا گرفت و به ناخدا شیانا گفت:
_ من باهاش کار نمی کنم. این آخرین همکاری من با این کشتیه.
آرتین از شنیدن این حرف غمگین شد، با حالت چهره اش تمنا می کرد او خشم خود را کنترل کند؛ اما ناخدا شیانا بدون اینکه حالت چهره اش را تغییر دهد، با خونسردی ترسناکی او را خطاب قرار داد:
_ کافیه از کشتی پیاده بشی. تا ایستگاه بعدی هم فاصله ی چندانی نداریم.
_ اما ایستگاه بعدی که خونه نیست، یه جزیره هست وسط اقیانوس، فرسنگ ها از ساحل دور شدیم، اونجا پیاده شم که چه؟
ناخدا شیانا گفت:
_ کافیه قراردادتونو نگاه کنید، نوشته شده هر زمان مشکل ساز شدید، این کشتی کاملا حق دارد که هر جایی صلاح می داند شما را از کشتی پیاده کند.
معترض پرسید:
_ واقعا اینو نوشته؟
_ بله، بند شماره ی ششصد.
معترض که انگار تازه به عمق ماجرا پی برده بود، شانه هایش افتاد و سر خود را پایین انداخت.
ناخدا شیانا سپس به آرتین اشاره کرد و گفت:
_ اسم شما چی بود؟
این سوال باعث شد آرتین دست پاچه شود. قلب آرتین در سینه اش شروع کرد به تند تند تپیدن. او نمی خواست دوباره به جهان مشقت بار بیکاری و بی پولی های سابق بازگردد. او نمی خواست تجربه ی تلخ کار در دژ محکومین دوباره تکرار شود. او کشتی را، با تمام عظمت و نظم آهنینش دوست داشت، مخصوصاً اینکه ناخدا شیانا دستمزد همه را هر ماه سر وقت پرداخت می کرد.
_ خانوم رئیس، من اینجا رو خیلی دوس دارم.
ناخدا شیانا لبخند زد:
_ فقط پرسیدم اسمتون چیه.
_ آرتین جهانی هستم و هرگز نمی خواستم با سوالاتم شمارو برنجونم.
_ من از حرفهای شما نرنجیدم آقای محترم، فقط کمی حیرت کردم.
_ حیرت؟
_ بله، حیرت کردم که شما چطور وقت کردین به این چیزها فکر کنید.
سپس نگاه شماتت بارش را به مدیر دوخت و با لحنی گزنده گفت:
_ شما مقصر هستید آقای مدیر. همهمه ها و سوالات این دوستان علائم بیکاریه آقای مدیر. وقتی به جای کار کردن، به جای پیگیری خودکار مسئولیت هایشان، به جای اینکه برای امورات کشتی دغدغه مند شده باشن، از کار می زنن و به این مسایل فکر می کنند، که چرا من یه جایگاه سرخدمه تعریف کردم، منو مجبور می کنن برای ایجاد نظم، بر خلاف میل باطنی خودم، چند نفرو تو ایستگاه بعدی از کشتی پیاده کنم، جزیره ها شب های سرد و تاریکی دارن آقای مدیر، و کلی پول برای برگشت به ساحل از پیاده شدگان خواهند گرفت. اگر این اتفاق بیفتد مقصر شما هستید.
این یک تهدید ضمنی اما بسیار سنگین بود. اشک در چشمان آرتین حلقه زد. مدیر هم حال بهتری نداشت. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود. گفت:
_ خودم رسیدگی می کنم ناخدا شیانا، دیگر تکرار نخواهد شد.
_ قبول می کنم و این دفعه از سر تقصیرات شماها میگذرم.
سپس پیش از آنکه به داخل اتاق کنترل بازگردد، رو به مدیر عرشه گفت:
_ اعلام کنید روزی چهار ساعت اضافه کار اجباری شده، امید می رود دیگر کسی به حواشی نپردازد و فرصت فکر کردن به مواردی که بهشان مربوط نیست پیدا نکنند. همه با سرخدمه همکاری های لازم را داشته باشند، اگر نه، دست شما باز است با اشد مجازات تلافی کنید وگرنه، خودتان جریمه خواهید شد، تمام.
با اینکه ناخدا شیانا از آنجا رفته بود، حضور او بالای تراس هنوز حس می شد. بقیه ی خدمه با چهره هایی درهم و قدم هایی سنگین، یکی یکی بر سر کارشان بازگشتند. آرتین با ناراحتی گام برداشت و رفت کنار هندریل فلزی عرشه که در کنارش پهنه وسیع و آبی رنگ اقیانوس تا دوردست ها امتداد می یافت. با دستان لرزانش نرده را گرفت و مشغول تماشای بی کرانگی آب شد. احساس می کرد غرورش جریحه دار شده، اما در اعماق وجودش خرسند بود که موقعیت کاری اش را از دست نداده است.
آرتین برگشت و به اطراف خود نگاه کرد اما دید دور او هیچ کس نیست.
_ اینجام، بالا.
آرتین بالا را نگاه کرد. سرخدمه ی جدید، بالای سکوی راه پله ایستاده بود و داشت از آنجا، شبیه به یک انسان تسلط جو ژست می گرفت.
_ خوبی آرتین؟
_ سعی می کنم خوب باشم.
_ خبرا بهت رسیدن؟
_ بله، تورو معرفی کردن و بابتش بهت تبریک می گم.
_ باورم نمی شد ارتقا پیدا کنم.
_ فکر کنم یک قدم به خرید ساعتی که می خواستی نزدیک تر شدی.
_ مهم تر اینکه از حالا قدرتمندم.
آرتین سکوت کرد و کمی نگران شد. با اینحال با لحنی امیدوارانه گفت:
_ قدرتی برای اصلاح عدالت، هم منجر شود به رضایت ناخدا شیانا، هم بچه ها، درست است؟
_ ولی من برای کمک به کسی اینجا نایستادم.
از پله های فلزی با طمأنینه پایین آمد. صدای قدم هایش روی پله ها طنین می انداخت. پشت به اقیانوس، اما کنار آرتین متوقف شد. بدون اینکه او را نگاه کند، به نقطه ای نامعلوم در آسمان خیره شد و با صدایی که آرتین احساس کرد پر از کینه های فرو خورده است، گفت:
_ حالا دیگه حرف، حرف منه و از فردا به این جماعت ک..ن گشاد ثابت می کنم کُت دست کیه. هنوز یادم نرفته اینا چقدر دی...ث بودن چون هیچ تحویلم نمی گرفتن. از فردا همه باید منو ببینن. یادم نرفته باهام چطور رفتار می کردن انگار اصلا دیده نمی شدم و بین شون حضور نداشتم. یادم نرفته تو تقسیم کار سرم غر می زدن. یادم نرفته با اخم نگام می کردن. یادم نرفته وقتی پول لازم داشتم کسی بهم قرض نمی داد. یادم نرفته اونا با هم شوخی می کردن و می خندیدن و حضورم براشون همیشه سنگین بود و حوصله ی منو هیچ نداشتن.
آرتین که از این حجم کینه جا خورده بود، سعی کرد او را آرام کند:
_ اما همه به نوعی درگیر هستن. هر کی داره واسه یه چیزی می جنگه، یکی قسط داره، یکی جهیزیه باید بده، یکی بچه اش رفته دانشسرا و پول شهریه هاشو باید با سختی دربیاره، یکی مریض داره و... . زندگی سخته براشون، لطفا تو سخت ترش نکن.
_ غلط کردن، اونا رعیت زاده هستن. باید تو سرشون بزنن.
آرتین دچار یک تناقض شد. تا جایی که می دانست، همه ی آنها از جمله همین نفری که اکنون با غرور مقابل او ایستاده بود، همه به یک طبقه ی اجتماعی تعلق داشتند و دردهای مشترکی کشیده بودند، اما خجالت کشید آنرا به او یادآوری کند:
_ منکه نگفتم کسی مسئولیت هاشو انجام نداد بگذر ازش، می گم اذیتشون نکن الکی، اونا همینطوری کم مشکلات در زندگی ندارن.
_ ولی من طرف ناخدا شیانا هستم و اصلا مسئول دلسوزی برای مشکلاتی که برشمردی نیستم و هیچ وظیفه ی اخلاقی ای در قبال حال و هوای اونا ندارم.
آرتین ادامه داد:
_ اما وظیفه داری عدالت رو به نوبه ی خودت برقرار کنی، لطفا خوب باش. احساس می کنم می خوای اذیت کنی، در قالب اینکه داری منافع ناخدا شیانارو دنبال می کنی. احساس می کنم بازخورد های تو از قبل چیده شدن بدون اینکه اصلا کسی بخواد در واقعیت تخطی کند.
سرخدمه نگاه سردی به آرتین انداخت و گفت:
_ وقت برای این خزعبلات ندارم. باید برم لباس جدیدمو بگیرم و از فردا می دونم چیکار کنم، بله، از فردا سکوت و ترس در یک نزاع ابدی باقی می ماند و کسی که برخلاف حرف من باشد، بطور حتم باید در جزیره های دور افتاده ی این اقیانوس، در بی کسی کامل از کشتی پیاده شود.
او چرخید تا برود، اما پیش از ترک آرتین، توقفی کوتاه کرد و از روی شانه آرتین را تماشا کرد و سعی کرد به گوشزد کند:
_ راستی، حواسم به تو ام هست دوست مهربان من، چون قرار نیست با کسی تعارف کنم.
آرتین با سکوت و تأسف عمیقی که سینه اش را سنگین کرده بود، دور شدن سرخدمه را تماشا کرد. گام های سرخدمه حالا متفاوت شده بود؛ محکم و با اقتدار گام می زد. آرتین حس کرد او دیگر آن آدم قبلی نیست که دارد می رود لباس جدیدی که برایش دوخته بودند را بپوشد. دوباره برگشت رو به اقیانوس و دلواپس و نگران، به افق بی انتهای آبها چشم دوخت؛ آیا فصلی تازه و تاریک بر روی کشتی ناخدا شیانا شروع شده بود؟ این سوالی بود که پاسخی نداشت و فقط باید منتظر می ماند تا زمان صحبت کند.
این داستان ادامه دارد...