ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی؛ بشری بدون ایدئولوژی و مرزهای جغرافیایی
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۱۳ دقیقه·۱ ماه پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و بیستم

نگهبانی که جلویِ ورودی یک برج بلند ایستاده بود، به حضور راشا ظن بُرد:

_ چیزیت شده جوون؟ چرا به این ساختمون زل زدی؟

او حق داشت سوال بپرسد. راشا مدت زیادی بود که بی حرکت جلوی برج ایستاده بود و داشت به تابلوهای تبلیغاتی، بالای پنجره ها نگاه می کرد.

_ من دیگه این شهرو نمیشناسم.

در صدای راشا، رگه هایی از حیرت وجود داشت.

_ چرا؟

_ ساختمونا بلند تر از قبل شدن، انگار می خوان به آسمونا برسن.

و نگهبان برج، بلافاصله تصدیق کرد:

_ آسمونا نه پسر، ما فقط یه آسمون داریم.

راشا از وقتی که برگشته بود، خود را بیگانه تر از همیشه می دید، بیگانه با ساختمان هایی که تازه احداث شده بودند، خیابان ها، مردم و هر آنچه زندگی‌‌ شهری را به جریان انداخته بود.

_ چی از همه عجیب تر شده واست پسر؟

راشا به یک تابلوی تبلیغاتی بزرگ اشاره کرد و محتوای آنرا بلند خواند:

_ نمایندگی خرید و فروش سهام توتون.

نگهبان برج گفت:

_ نکنه می خوای سهام خرید و فروش بکنی و هنوز دو دلی؟

راشا شانه بالا انداخت:

_ نه. برام محتویات تابلوها عجیب شدن، گناه داره معامله میشه.

_ خب، ارتباطش با تو چیه؟ بهتر نیست به جای این حواشی، نگران آینده و زندگیت باشی؟

و با حالتی پدرانه، اضافه کرد:

_ طفلک شما جوونا، اینقدر راهو گم کردین که حالا دیگه یه متر از اینارو هم نمی تونید بخرید.

راشا پرسید:

_ اصلا اینا کِی ساخته شدن؟

و نگهبان، سوال را با سوال پاسخ داد:

_ مثل اینکه خیلی وقته این طرفا نبودی. نه؟

_ تازه رسیدم.

_ از کجا اومدی؟

راشا نخواست کل حقیقت را بگوید:

_ سربازی بودم.

و این حرف، خاطره ای دوردست را در ذهن نگهبان برج زنده کرد و همان را شروع کرد به تعریف کردن. راشا بطور عجیبی پی برد نمی تواند در جایگاه یک شنونده ظاهر شود؛ شاید به حواس پرتی مبتلا شده بود یا از درون عمیقا غمگین بود و ذهنش مدام می پرید؛ هر چه بود اوضاع او رنج آور و دردناک شده بود.

_ ... و خلاصه، عمر جوونارو به هیچ و پوچ تلف می کنن. دو سال از بهترین و موثر ترین لحظات عمرمونو می گیرن، نه برای اینکه سرباز پرورش بدن، نه، همانطور که گفتم اصلا هدفشون تربیت سرباز نیست.

راشا ناگهان از آن برج بلند نگاه خود را کشید و از روی کنجکاوی به صورت نگهبان خیره شد:

_ هدفشون تربیت سرباز نیست؟

_ نه نیست، بخدا نیست. برای پروراندن یک سرباز، باید مهارت‌ ها و ویژگی‌ های زیادی رو در فرد توسعه بدن، به نظرت می دن؟

_ نمی دن؟

_ صادق باش پسر، الان تو قبلت با بعدت چه فرقی کرده؟ میشه بگی؟

_ خب، به ما یاد دادن صبح زود و سر ساعت بیدار بشیم، به ما یاد دادن نظم رو ... .

نگهبان برج از طرز صحبت راشا به خنده افتاد:

_ و اینکه تخت خوابتو مرتب کنی، جارو بزنی کف پادگانو، درسته؟

و بدون اینکه توهین کرده باشد، گفت:

_ پسرم تو چقدر ساده و معصومی.

راشا خواست منظور خود را بهتر بیان کند:

_ پیروی از دستورات و رعایت مقررات نظامی بهش می گن. اینطور نیست؟

_ مطمئنی همش همینه؟ واقعا اون مسیری بود که بَبو گلابی هایی مثل من و تو رو به یه سرباز تبدیل کنه؟

راشا با خودش صادق شد:

_ یه طورایی حق داری. خیلی خسته کننده و تکراری بودن. ولی متوجه منظورت نشدم، چی مگه باید یاد می دادن؟

نگهبان برج گفت:

_ بهت تمرینات تاکتیکی یاد دادن؟ جنگ‌ افزار بلدی؟ عملیات‌ رزمی می دونی؟ فنون دفاع می دونی؟ نظم و انضباط پیدا کردی؟ روانت ورزیده شده؟ کار تیمی کردی؟ مهارت‌ های ارتباط موثر داری؟ مدیریت استرس یاد گرفتی؟ توانایی درک مفاهیم بحرانی یاد دادن؟ آمادگی جسمانی پیدا کردی؟ استقامت و سرعت عمل داری؟ تعمیر و نگهداری تجهیزات نظامی یاد گرفتی؟ شکار بلدی؟ مسیر یابی و نقشه‌ خوانی می دونی؟ مدیریت منابع و برنامه‌ریزی در بحران بهت آموزش دادن؟

راشا حتی در مرزهای شمالی، برای یک جنگی واقعی هم اینقدر آموزش ندیده بود.

_ واقعا نه.

نگهبان برج ادامه داد:

_ اونا نمی خوان سرباز پرورش بدن پسر. تو هنوز شک داری؟

_ پس هدفشون چی می تونه باشه؟

_ سوال خوبی پرسیدی. بزار برات توضیح بدم؛ اولش اینکه بهت یاد می دن اگر تو سرت زدن سکوت کنی، چون قصد دارن خیل عظیمی از پسرهای جامعه رو به کارگر تبدیل کنن؛ و کارگرارو با مفاهیم انتزاعی مد نظرشون تحویل جامعه بدن.

راشا سر خود را پایین انداخت. نگهبان برج ادامه داد:

_ و دوم، اونا می خوان افراد جامعه منفعل باشن. انفعال من و تو چیزیه که اجازه می دیده جلوی چشمامون هرکاری می خوان بکنن و نترسن از عواقب کارشون، چون مجال واکنش رو از ما قبلش گرفتن.

راشا همچنان ساکت ماند.

_ می دونی چی بدترش کرده؟

راشا سر خود را به آرامی تکان داد.

_چی؟

نگهبان برج کلاه فرم خود را برداشت و ادامه داد:

_ ما جامعه ای هستیم که از درون بیداریم و از بیرون دچار انفعال شدیم. این تناقض باعث میشه ما دردمند باقی بمونیم.

حرفی که نگهبان برج زده بود، به راشا احساس شدید دلتنگی می داد. ه راشا گفت:

_ زیاد حرف زدم؟ متاسفم. ناراحتت کردم؟ متاسفم. ولی این یکی از حقایق حکومت نخست وزیره. تا حالا اونایی هم که منفعل نبودن، به دستورش یا اعدام شدن یا گلوله خوردن یا سرکوب شدن.

راشا دوباره صورت نگهبان برج را نگاه کرد:

_ حرفاتون منو یاد کسی میندازه. اونم مثل شما کتاب خوان بود.

نگهبان برج گفت:

_ واقعیتش اینه که من مدرک تکمیلی دارم، رشته ی منابع انسانی و مدیریت زمان خوندم. اما از روزگاری که نخست وزیر برامون درست کرده، کاری در خور تحصیلم پیدا نکردم. پس برج رو نگهبانی می دم تا بیکار و بی پول و بی عار نگردم. خیلی وقت کتاب خوندن ندارم.

از دهان راشا ناگهان پرید:

_ باز خوبه تو شغل داری، من چیکار کنم پس؟ احساس می کنم گم شدم.

نگهبان برج سری به نشانه ی همدلی تکان داد:

_ حالِت رو نه تنها درک می کنم، حتی تجربه اش کردم. می دونم که رویاها اینجا به حقیقت نمی پیوندن، حداقل برای امثال ماها، اما شاید تو راهتو پیدا کردی. اما جامعه... .

_ جامعه چی؟

_ یه روز باید دستای همو بگیریم و شر اینا رو از سرمون کم کنیم. این تنها راه نجاتمونه.

_ اما دشمن همینو می خواد. ما مملکت رو بهم بریزیم.

نگهبان برج انتظار شنیدن این حرف را داشت. گفت:

_ اولا که کشور بهم ریخته هست. دوما هیچ دشمنی بالاتر از دشمنی نخست وزیر با مردم این سرزمین وجود نداره.

_ چرا این حرفو می زنی؟

_ فقر، بیکاری، تعصبات، سرکوب، تا صبح ادامه بدم واست؟

راشا خواست سو تفاهم را برطرف کند:

_ اما اون می گه حکام سرزمین های آزاد اجازه نمی دن ثروت وارد کشور بشه، میگه من بی تقصیرم.

_ معلومه که خودش رو مبرا می دونه. مجرم که نمی تونه در جایگاه وکیل مدافع ظاهر بشه.

_ اما اون محافظ ماست و داره تو مرزهای شمالی واسه ما می جنگه.

_ اون محافط ما نیست، محافظ محافظان خودشه.

و بعد از کمی مکث اضافه کرد:

_ و با این کار، همیشه جو جنگ رو در کشور حاکم میکنه تا ازش بابت مصرف ثروت و منافع کشور مطالبه نشه. وقتی هم انگشت اشاره می ره سمتش، میگه شهرگردان ها کارشونو خوب بلد نیستن و سرزمین های دیگه مقصر هستن که اجازه نمی دن ثروت بیاد تو، ما میگیم باشه، قبول، تو راست می گی و حتی عامل این موضوع جهت گیری و دشمن تراشی های تو نیست. حداقل بگو ثروت های داخلی چرا داره می ره بیرون؟

راشا، صدای خود را بالاتر و شمرده تر کرد:

_ شهرگردان ها مقصر هستن، اگر نخست وزیر نباشه دشمن از مرزهای شمالی رد میشه و میاد اینجا. یکی تو این کشور وظیفشو بخوبی انجام می ده، اونه. بعدشم، اگر اونجا خرج می کنه، برای اینه که اونجا باهاشون بجنگه نه اینجا.

_ خیر، اگر نخست وزیر نباشه، اگر سربازای نخست وزیر تفکراتشو دنبال نکنن، اصلا جنگی در کار نیست. جنگ برای نخست وزیر یک نعمته چون ازش می تونه اهداف داخلی خودشو دنبال کنه و مطالبه گری رو بی مورد قلمداد کنه. اونا فقط منافع خودشو دنبال می کنن.

هر دوشان ناگهان از ادامه ی صحبت امتناع کردند.

نگهبان برج گفت:

_ اگه چیزی خواستی من اینجام پسر، روی من می تونی حساب کنی.

_ مرسی برادر.

_ خدا نگهدارت باشه فرزند.

راشا از آنجا دور شد و نگهبان برج او را با چشم بدرقه کرد و برایش دست تکان داد.

راشا شهر را می گشت و با حیرت قدم برمی داشت. انگار با اینجا صد پشت غریبه بود.

وقتی به یکی از خیابان های اصلی شهر رسید، اینبار، به چشم اندازی که جلوی او ظاهر شده بود خیره ماند. نتوانست تماشا نکند. امتداد خیابان را با چشم تا انتها رفت و همه چیز را از زیر نظر گذراند.

_ مگه از تو غار اومدی بیرون، اینطوری وایمیستی به همه چی زل میزنی؟ برو کنار بزار رد شیم بابا.

صدای یکی از عابرانی بود که داشت از کنار او رد میشد. کمی عصبی بود.

راشا راه را برای او باز کرد و زمزمه کرد:

_ اینجا عوض شده. خیلی زیاد عوض شده.

عابر در چند قدمی او ایستاد، برگشت و او را نیم نگاهی کرد و گفت:

_ عوضش کردن پسر. اینطوری نبود که.

راشا پرسید:

_ کیا عوضش کردن؟

_ مگه توی همین سرزمینی زندگی نمی کنی که ما می کنیم؟ این چه سوال مضخرفیه.

_ آخه من اصلا اینجا نبودم.

_ از کجا اومدی مگه؟

و اینبار راشا پنهان کاری نکرد:

_ از مرزهای شمالی برگشتم.

عابر جا خورد و چند گام دیگر از راشا فاصله گرفت و گفت:

_ بر نگشتین، فراریتون دادن.

_ یعنی چی؟

_ مگه فرار نکردین؟ چرا میگی برگشتیم؟

_ ماموریت ما تموم شد و ما برگشتیم.

عابر همانطور که داشت فاصله اش را از راشا بیشتر می کرد، مکالمه را ادامه داد:

_ مطمئنی همش همین بوده؟

_ شما چی فکر می کنی؟

عابر ایستاد و گفت:

_ ما همینقدر می دونیم که افتادن به جون رفقای نخست وزیر و همه شونو شکر خدا دارن تارومار می کنن. خیلی هاشون تا حالا شکست خوردن.

راشا با قاطعیت گفت:

_ جنگه دیگه، زد و خورد داره. یه روز ما می زنیم یه روز اونا.

عابری دیگر که بطور تصادفی صدای آنها را شنیده بود، ایستاد و راشا را خطاب قرار داد:

_ ولی اون جنگ ما نبوده، جنگی بوده که راه انداختین.

راشا عصبانی شد و به عابر جدید گفت:

_ ما در راه خدا جنگیدیم و به چیزی که هستیم هم افتخار می کنیم.

_ ولی افتخارات شماها واسه ما خرج داره، ما باید چیکار کنیم هزینه ی افتخارات شمارو نپردازیم؟

عابر اول گفت:

_ ولش کن اینارو مگه حرف حالیشونه.

راشا صدای خود را بالا برد:

_ تو که نرفتی بجنگی که شاکی هستی. هزینه رو امثال ما دادن که وسط میدون جنگ بودیم.

عابر تعجب کرد:

_ برعکس، هزینه رو اونایی دادن که تو خیابونا توسط ابله هایی مثل تو به قتل رسیدن. هزینه رو اونایی دادن که واسه بهشتِ بَرین شما، جوونیشونو از دست دادن و در فقر و بدبختی و تعصبات زندگی کردن. شماها اگر رفتید مرزهای شمالی، انتخاب کردید نحوه ی زندگی تونو زیست کنید، سر آرمان و ایدئولوژیتون رفتید، منتشو سر ما نزارید لطفا، ولی بدون اینکه از ما پرسیده باشید، از جیب ما برداشتید و رفتید و مارو با دنیا درگیر کردید که مثلا دنیایی پس از مرگ بسازید.

راشا قبول نداشت:

_ اما در امنیتش داری زندگی می کنی. اگه ما نمی رفتیم اونجا بجنگیم، اونا می اومدن اینجا می جنگیدن با ما، اون وقت هیچ وقت شهر اینطور ساخته نمی شد. فهمیدی؟

عابر لبخند زد. با دست به چند تا از دختران جوانی که در حال گذر از آن دست خیابان بودند، اشاره کرد و گفت:

_ نگاشون کن.

راشا بلافاصله نگاه خود را از آنها برداشت.

_ خجالت نکش، نگاه کن.

_ که چه؟

_ که بفهمی همین اواخر، برای اینکه اونا رو مجبور کنن با سلیقه ی خودش زندگی نکنند، دو هزار نفرشونو بدستور نخست وزیرتون قتل عام کردن. این رو بهش می گی امنیت؟

_ ولی همه ی کشور ها قوانین خودشونو دارن.

حالا صدای عابر بلند تر شد:

_ اگه داری به قوانین کشورهای دیگه اشاره می کنی، اینو هم بگو، هر فردی در اون کشورها حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب داره و بخاطر موی سرشون، به قتل نرسیده؛ این قانون نیست، این مجرمیته.

عابر اولی دوباره گفت:

_ آقا بی خیال، حوصله داری.

راشا با دست به عابر اولی اشاره کرد که یعنی ساکت بماند:

_ لطفا شما دخالت نکن.

بعد جواب دومی را داد:

_ اصلا، اونا به خواست دشمن بیرون اومده بودن و دشمن خواسته بود کشته سازی کنه.

_ ولی اونایی که داشتن تو خیابون مردم رو با گلوله می زدن، ارازل و اوباش نخست وزیر بودن نه دشمن. اصلا قبول، دشمن گفت بیا بیرون، تو باید اونارو قتل عام می کردی؟ اصلا دشمن گفت بخاطر کسب آزادی بیا بیرون، تو نمی تونستی بلافاصله قانون آزادی رو براشون تصویب کنی بجای اینکه بُکُشی و آزارشون بدی؟ یه نخست وزیر که به لحاظ روانی سالمه، اعلام می کنه قانون رو اصلاح کنید و به خواست معترضین رسیدگی کنید، تمام. باید ببری بهشون تجاوز کنی و اونارو بکشی و به خانواده هاشون توهین کنی که بگی من قوی ام؟

راشا دفاع کرد:

_ اون نمی خواد بگه من قوی ام. ما عقلمون نمی رسه به این مسائل و نخست وزیر وظیفشه، بجای ما خوب و بد رو تشخیص بده و بگه قانون خوب چیه.

_ پس چرا میگه شهرگردان انتخاب کنید اگر ما بی عقلیم؟ ها؟ ببین پسر، اون نخست وزیری که داری سنگشو به سینه می زنی، اولویت‌ هاش با نیازهای واقعی ما همخوانی نداره. باز من سنی ازم گذشته و حداقل یه نیمچه خونه ساختم، تو چی؟ قیافت معلومه آه هم در بساط نداری.

راشا تصدیق کرد:

_ درسته، منم موافق شرایط اقتصادی نیستم، اما می دونم نخست وزیر داره قوانین خدارو اجرا می کنه و ما بخاطر اقتصاد پشت نخست وزیر نایستادیم، ما بخاطر اجرای قوانین خدا اینجا هستیم.

_ اما ما بخاطر زندگی اینجا هستیم نه آرمان های شما.

صدای آنها به اندازه ای بلند بود که حالا کلی جمعیت دور آنها جمع شده بودند و در سکوت به آنها نگاه می کردند.

دوباره از راشا پرسید:

_ این " ما " از کجا اومده؟ از کجا می دونی این "ما" اکثریته؟ تو بگو ببینم، چه کسی این "ما" رو مسئول برپایی حکومت خدا اعلام کرده؟ اونم تو این خاک؟ پسر، شما ها مغذاتون آلودست، گفتمان با شما ها بی فایدست، تا اینجا اگر نفهمیدید، بقیه راهو هم نمی فهمید.

و دیگر نایستاد. در حینی که داشت زیر لب غرولند می کرد از آنجا دور شد و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد.

همان عابر اولی، در حینی که داشت دور میشد داد زد:

_ ولی درست میشه، یه روز تمام شماها و دین و آیینتون رو می ریزن دور، آخ ببینم روزی که مثل سگ داریم چوبتون می زنیم.

راشا و یکی دو تا از حاضرانی که آنجا بودند از این حرفها عصبی شدند:

_ چرا به مقدسات توهین کرد؟

صدای همان عابر اولی آمد که همه را خطاب قرار داد:

_ یهو رگ غیرتتون باد کرد؟ چرا وقتی تو همین کوچه خیابونا مردم رو می کشتن، بهت توهین نشد؟ چرا به فقر اعتراض نکردید؟

یکی از رهگذران پاسخ او را داد:

_ منم معترضم ولی به دین و اخلاق کاری ندارم. آخه برادر، نخست وزیر خر کیه، تو داری از خشمت به پیغمبر توهین می کنی، خدا قهرش میاد.

راشا از همراهی او خرسند شد و خطاب به همان عابر اولی اضافه کرد:

_ راست میگه، اصلا اگه یه بار دیگه توهین کنی باهات درگیر می شم.

ناگهان همان عابر اولی با خشم برگشت که با راشا درگیر شود:

_ تو یکی خفه بابا، اصلا من بنده ی ابلیسم، چون ابلیس می دونست جلوی کیا باید زانو نزنه.

حاضران جلوی آنها را گرفتند که با هم گلاویز نشوند. راشا تصمیم گرفت دیگر نایستد؛ زیرا چند نفر دیگر هم داشتند در همین موضوعات با یکدیگر وارد بحث و جدل می شدند.
احساس می کرد سینه اش درد می کند، کسی انگار داشت سینه ی او را از درون می سوزاند. باید خود را آرام می کرد، و چه جایی بهتر از مکان مقدس بود؟
به طرف محلی آشنا براه افتاد، جایی که همیشه می نشست و با خدایش راز و نیاز می کرد.

در یادداشت هایی که از راشا باقی مانده است، در مورد آنروز نوشته شده بود:

_ ... ما همه فقط مردم بودیم و مسئله، یافتن مقصر نبود؛ هیچ دشمنی و کینه ای میان ما مردم وجود نداشت؛ ما همه خواسته یا ناخواسته بازیگر بودیم، بازیگرانی که یک جنگ ساختگی را نمایش می دادیم و انگشتان اشاره ی خود را به طرف یکدیگر می گرفتیم، در حالی که همه ی ما شهروند بودیم. یک سیستم از تفرقه از اول وجود داشت که تمام تلاش خود را برای جدایی ما بکار میبرد. بله، جانبداری ها توهم بوده؛ خصومت ها ساختگی و جدایی ها همه از قبل برنامه ریزی شده. افسوس که در این دوری ما از ما، هر کدام مان را به نحوی بر روی زمین انداختند، همه پر پر شده، رنجدیده و در هم شده. دارم کم کم به حرف های گاتریای بزرگ پی می برم که روزی گفته بود... .

این داستان ادامه دارد...

۵۱
۰
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی؛ بشری بدون ایدئولوژی و مرزهای جغرافیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید