
همین الان نشستم جلوی بوم؛ زمین پر از رنگه، دستهام لکلکی شده، موهام شاید آشفتهس، ولی حالم خوبه… یهجور خوبیِ عجیب. قلممو رو میزنم تو آبی تیره، بعد میکشم روی بوم و میذارم رنگ خودش نفس بکشه، پخش بشه، راه بره. بعضیوقتها تند میکشم، بعضیوقتها مکث میکنم، عقب میرم، نگاه میکنم، برمیگردم جلو… انگار دارم با تابلو حرف میزنم.
اتاق ساکته، فقط صدای خشخش قلممو میاد و بوی رنگ. وسط همین سکوت، حس میکنم تنها نیستم؛ انگار ونگوگ کنارم وایساده، همونطوری که همیشه تو خیالهامه، با نگاه پرتبوتابش. نه نصیحتم میکنه، نه قضاوتم… فقط هست. گاهی حس میکنم میگه: «بذار دستت آزاد باشه.» و من هم آزادتر میکشم.
یه تیکه آسمون میسازم، بعد یه ردِ نورِ طلایی میندازم روش، بعد میخندم چون دقیقاً اونطوری نشده که اول تو سرم بود… ولی همینش قشنگه. نقاشی برای من برنامه نیست؛ یه مکالمهس، یه حاله، یه نفسِ طولانی.
من وقتی نقاشی میکنم، کمتر فکر میکنم و بیشتر حس میکنم. انگار دنیا آرومتر میشه، ذهنم شلوغیهاشو میریزه کنار، و فقط من میمونم و رنگها و این لحظه.
و شاید همین لحظه هست که منو هنرمند میکنه. نه تکنیکِ کامل، و اسمهای بزرگ… فقط اینکه جرئت دارم رنگ بریزم روی زندگیام و بگم: «این هم دنیای من.»