قرمز سیر

من خسته،

من آشوب،

من سرگشته،

در حال گذر از میان شهر.

بی آنکه چیزی از دور و برم حس کنم،

در دنیای دیگه ای در فکر یار.

در فکر دوری و سختی های دیدنش و راه نامعلوم رسیدن بهش از شهر گذر میکنم.

او دور از من و خاطره اش هم دیگر التیامم نمیدهد.

پس کی نگارم در آغوش من است؟

بی دردسر و بی فکر مزاحم.


ناگهان

وسط خیابون یک وانت آبی

لهم میکند

سرم می‌شکافد و در خون غرق میشوم

مردم میآیند بالای سرم و ناباورانه نگاهم میکنند بعد با حال بدی دور میشوند.

مغزم متلاشی شده و تکه هایش پاچیده دور و برم روی زمین.

چقدر همه چیز خوب میشود.

چیزی از دوری و فراق نگارم به یادم نمیاید.

آخرین خاطره ام روز اولین قرار است.

انگار ماههای تلخ اخیر در تکه های جدا شده از مغزم بوده اند.

اون تکه مغزهای روی آسفالت خاطرات همین سالهای اخیرند که زیر پای عابرانند.

مردم دورم ازدحام کرده اند.

گیج میشوم.

تصویر مردم قرمز میشود.

تو کافی شاپی‌ دنج سر اولین قرارم.

هوا قرمز است‌‌. توی کافی شاپ قهوه قرمز است. یار رژ لب قرمز سیری دارد. من سرم قرمز است.