همیشه کنار تمام رویاهای زندگیم کافه داشتن رو دوست داشتم و رویام بود ... در واقع دوست داشتم کافه ای داشته باشم و تیمم رو بردارم و بریم توی کافه م هر از گاهی کاری کنیم در واقع لوکیشن کار رو از دفتر کار به کافه انتقال بدیم ... ولی همیشه فرصت انجامشو نداشتم ، توی هیاهوی شلوغی های زندگی گم شده بودم و فرصتی برای پرداختن به رویام نداشتم .. تا اینکه سیب زندگی چرخید و چرخید و اتفاقاتی رخ داد که شریک یک کافه شدم ... چیزی که برام جذابیت داشت تلاش برای توسعه ش ... بهبود فروش و تمام چیزایی که همیشه توی محصول و شرکت داری یاد گرفته بودم ... جذابیت دومش آدمهان ... آدمهایی که میان و میرن و هر کدوم یه داستانی و زنئگی ای دارن و این جذابیت زیادی برام داره ...
میخوام خاطرات گذر زندگی آدمها در کافه رو بنویسم ، از قاب کافه ی ما (من و پارتنرم ) زندگی ها خیلی رنگی و شیرین دیده میشه