ویرگول
ورودثبت نام
Fallen angle
Fallen angle...Art never comes from happpiness
Fallen angle
Fallen angle
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

از گریه‌ی بچه ها متنفرم

خوبه، بالاخره قبولش کردی. میبینی؟ "belki" دیگه باعث نمیشه کسی گریه کنه. تمام این مدت وانمود میکردی وجدان داری؛ هیچکس کسی رو که اگه مردم رو درحال آتیش گرفتن ببینه آب توی فنجونش رو سرمیکشه دوست نداره؛ حتی خودت.

پس فقط سعی کردی اینو پنهان کنی. اما الان، الان که اون دختربچه ی نق نقو رو دفن کردی، تمام چیزی که مونده همین آدمیه که با آهنگی که دختربچه هه با گوش دادنش پاهاش تا لب پنجره رفته بود، داره آدامس میجوه.

آه خدای من! چه تراژدی غمگینی. مطمعنم اگه اون بچه اینجا بود انقدر به حالت اشک میریخت که کور بشه. کی فکرشو میکرد؟ قدم زدن تو یه خیابون و افتادن چشمات به یه دختر انقدر برات گرون تموم شه؟ طوری که دیگه نه عشقت به اون دختره باقی بمونه و نه یه قطره از احساساتت.

اگه حسش بود حتما بابتش گریه میکردم!

با خنده ای خبیثانه گفتم: اما چه حیف که دختربچه ی نق نقوی من همین بعدازظهری مرد و برای مراسم تدفینش ۲۱ بار "4th of july" و ۳۷ بار هم "meet you at the graveyard " رو گوش دادم.

خیلی خب، خیلی خب باشه. من داخل مراسم تدفین اون بچه یه قطره هم اشک نریختم؛ ولی خب من نکشته بودمش که!

قاتلش؟ خب قاتلش همون دختره ی چشم سبز توی خیابون بود. دختره ی بچه کش... وای! چقد دلم میخواست اینو بگم. اره درسته!؛ اون آدمی که عمر دختربچه ی من سرش تلف شد خیلی بیرحم و بی احساسه. خیلی بی‌رحمانه با رفتاراش نه تنها ذوق دختربچه رو کور کرد، بلکه کاری کرد بچه ای که اونقدر چشمای سبز دختره رو دوست داشت انقد گریه کنه تا بمیره؛ با این وجود من از دختر چشم سبز متنفر نیستم، دیگه عاشقش هم نیستم، فقط بی حسم. اونقد بی حس که حتی فکر کردن به بغلش هم دیگه دلتنگم نمیکنه یا حسی بهم نمیده.

نمیتونم اون لحظه رو فراموش کنم. لحظه ای که دختربچه ای که ۱۵ سال داخلم زندگی کرده بود دیگه نفس نمی‌کشید. اون لحظه دلم میخواست ناراحت بشم ولی دیگه دختربچه هه داخلم نبود که بتونه کاری کنه اشک بریزم.

آهنگ عوض شد؛ گوش دادن به آهنگایی که دختربچه هه باهاشون خون گریه میکرد و آدامس جویدن بهم حس قدرت ميداد؛ حس اطمینان که اون دیگه مرده و دیگه دلیلی نیست که عیسی مسیح یبار دیگه بخواد زندش کنه؛ اگه عیسی مسیح قرار بود کاری کنه بهتر بود برای دختربچه فاتحه بخونه؛ چون سه ماه بود که اون چشمای سبز، بچه هه رو حتی نگاش نمیکردن، تا با اینکه مرده هم خنده روی جنازش بیاد.

آهنگی که اومده بود زیاد فاز احساسی نداشت، خودم بیشتر باهاش خاطره داشتم تا دختربچه هه. چندتای بعدی هم همینطور. گوش دادن به اینا حس قدرت نداشت؛ پس همش پشت سر هم آهنگارو رد میکردم تا به یه چیزی برسم که بچه هه روش حساس بود.

بالاخره رسیدم؛ "wildflower". ردش کردم. بعدش دوباره برگشتم. اوه خدایا! این همونی نیست که بچه هه باهاش رگاشو زخمی میکرد ؟ چرا ردش کردم؟ درسته؛ گوش دادن اینیکی سخته. ولی خب نه برای من؛ برای اون بچه سخت بود.

پلیش کردم

یه دیقه گذشت. زور میزدم کامل بی حس نبودنم رو از خودم پنهون کنم

بالاخره به اونجا رسید:

And I know that you love me,

you don't need to remind me

Wanna put it all behind me

But baby,

I see her... in the back of my mind all the time

Feels like a fever... like I'm burning alive

like a sign

Did I cross the line?

دستام یخ کردن

این کیه که چندمتریم وایساده؟

بیلی داره درست میگه؟ من هنوز.. من هنوز میبینمش؟ این بچه اینجا چیکار میکنه؟؟

چند ثانیه با چشمای معصوم و لبهای لرزونش به من که با گوش دادن wildflower به خودم پیچیده بودم نگاه کرد و بعد..

دوباره شروع کرد به گریه کردن

صداش توی سرم اکو میشد

دستاشو مشت کرده بود و باصدای بلند زار میزد

چشمامو خشک میکردم

نه نه

من بی حسم!!! خفه شو بچه ی زشت!

عیسی مسیح اون پشت وایساده بود. با تمام وجودم داد کشیدم: مسیح لعنت بهت! مسیح ازت متنفرم

گریه نکن دختره ی حال به هم زن

از گریه و خنده و ذوق کردن و همه چیزت حالم به هم میخوره

چشمام رو فشار میدادم تا ازشون اشک نیاد

فایده ای نداشت

اون زنده بود.

درحالی که گونه های خیسم رو پاک میکردم گفتم: از گریه ی بچه ها متنفرم. از گریه ی بچه ها متنفرم!

گلدون توی آشپزخونه رو برداشتم و کوبیدم به سرش.

روی زانوهام زمین افتادم. از سرش خون میومد که خون از موهام روی گردنم ریخت.

دستمو روی موهای خیسم گذاشتم. نگران نبودم؛ باوجود خونریزی اون زنده بود. از اشک هام میشد فهمید.

سلامت روانیسرکوب احساساتکودک درون
۰
۰
Fallen angle
Fallen angle
...Art never comes from happpiness
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید