ویرگول
ورودثبت نام
مسافر خسته
مسافر خستهمرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک دو سه روزی است قفسی ساخته اند از بدنم
مسافر خسته
مسافر خسته
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

زامبی

من تسلیم شدم.

تسلیم شدن. [ ت َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تن دادن. گردن نهادن. گردن دادن

شما را نمی‌دانم. دیگر هدفی ندارم. از همه چیز دست شسته ام، دیگر موضعی ندارم، تفکری ندارم، ایده ای ندارم. دیگر نمی‌اندیشم بنابراین دیگر نیستم. من همان آدم سابق نیستم. دیگر زندگانی نمی‌کنم.

در اوج جوانی مثل سالمندی رها شده در خانه سالمندانی دورافتاده هستم که هیچ‌کسی به او اهمیت نمی‌دهد. انتظار فرشته‌ای سیاه‌پوش را می‌کشد تا بیاید و جانش را بگیرد.

مردن هم لیاقت میخواست که من نداشتم. نمردم. شاید سال‌های زیادی را نمیرم، ولی قطعا آن‌چه می‌خواستم نیست.

حتی پای رفتن ندارم، اسیر و گرفتار در اتاق سفیدرنگی هستم که در و پنجره ندارد. همیشه می‌گفتند که بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ولی این سفیدی از هر سیاهی ای بدتر است.

ای کاش زامبی های فیلم های هالیوودی بودم و مغز نداشتم و بعد زیر ماه کامل، در خیابان رها می‌شدم و کج و کوله راه می‌رفتم و صداهای رعب اور در می‌آوردم و آنقدر سکندری می‌خوردم تا بلکه مغزی جلویم بیندازند و بگوید بخور!

ولی زامبی هالیوودی نیستم. بیشتر به زامبی های واقعی شبیه ام. همان بردگان سیاه‌پوست آفریقایی ای که در عوض تکه ای نان تا پای جان کار می‌کردند. کار زیاد برای زنده ماندن آنها را لاغر و ناتوان کرده بود و هوای بد و آفتاب شدید پوست و مو برایشان نگذاشته بود و سلامت روان هم نداشتند. به همین خاطر دستمایه هیولاسازی سربازان اروپایی ‌شدند و از آن بیچارگان روایت های ترسناکی تحویل دنیا دادند.

شاید تناسخ واقعی است، شاید در زندگی قبلی یک زامبی بوده ام. یک زامبی واقعی، نه از انواع هالیوودی.

من تنها یک نفر نیستم، یک نسلم. نسلی که دل به شب نسپرده بود، نسلی که می‌خواست آینده را بسازد ولی نابود شد، چه جسمی چه روحی!

جوانایران
۱۱
۰
مسافر خسته
مسافر خسته
مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک دو سه روزی است قفسی ساخته اند از بدنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید