ویرگول
ورودثبت نام
مسافر خسته
مسافر خستهمرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک دو سه روزی است قفسی ساخته اند از بدنم
مسافر خسته
مسافر خسته
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

یک سال پیری

چند روز دیگر یک سال دیگر از به دنیا آمدنم دورتر می‌شوم و به مردنم نزدیک تر. بیست و اندی سال پیش، در میانه‌ی روزی ابری در شهر بزرگی به دنیا آمدم که این روزها از همیشه خسته‌تر است‌.

خسته: (خَ تِ ) ۱ - (ص مف . ) مجروح ، آزرده . ۲ - فرسوده رنجدیده . ۳ - (اِ. ) زمینی که از بسیاری آمد و شد خاک آن کوفته و نرم شده باشد. {فرهنگ معین} ¹

باور نمی‌کنم که از آن روز فقط‌ ۳۶۵ روز گذشته باشد. حتما مزاح است، مگر می‌شود که در ۳۶۵ روز این قدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاده باشد؟ باید رو راست باشم که کفه ترازو به نفع اتفاقات تلخ و ناخوشایند قطعا سنگین تر است. روز هایی بود که نهایت تاریکی را دیدم، نهایت شب را. وقتی که زنی تنها در اوایل فصلی سرد بودم و مغز هموطن بیچاره‌ی من تکه تکه شد و روی آسفالت کف خیابان ریخت، حس کردم که دیگر چیزی از انسانیت نمانده و وقتی که دو موشک قلب یکصد و هفتاد تن از هموطنان کوچکم را در مدرسه‌ی میناب دریدند، از زنده ماندنم بار‌ها و بار‌ها شرمسار شدم. آن‌قدر همه چیز سیاه بود که نمی‌توانستم از مهربانی چراغ و دریچه بخواهم تا با آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم؛ شاید چون اینترنت بسته بود!².

خوشبختانه یا متاسفانه اش را نمی‌دانم ولی زنده ماندم و نمردم. سالی که آسمان اش به جای پرنده، موشک داشت و خیابانش به جای آسفالت، با خون فرش شده بود. سالی که با رگبار می‌خوابیدیم و با صدای زوزه مانند موشک از خواب بیدار می‌شدیم. سالی که تماماً سختی بود. حتی شیرینی اش هم سخت بود.

به عکس ها نگاه می‌کنم، به خودم. حتی ظاهرم هم تغییر کرده. این یک سال، حداقل ده سال گذشت. سالی تماماً اضطراب. هر چند که هیچ تغییر فیزیکی ای روی ظاهرم ایجاد نکرده ام ولی قطعا همان منِ پارسال نیستم. حتی آیینه هم شهادت می‌دهد که تغییر چشمگیری کرده ام، گویی که ابرو هایم را تراشیده ام یا موهایم را هفت رنگ کرده ام. احتمالا سیرت بر صورت تأثیر شگرفی می گذارد، شاید هم صورت آینه‌ی درون است، نمی‌دانم.

پارسال آدم دیگری بودم، حتی علایقم هم فرق میکرد. پارسال بیشتر مسافر بودم، امسال بیشتر خسته‌ام. بیشتر سفر هایم در درونم بوده. درون خودم را بیشتر جستم و چیز هایی یافتم که هرگز پیدا نکرده بودم. رام تر شدم ولی در عین حال جسور تر. دیگر کم‌تر از ابراز خود واقعی ام می‌هراسم و در تلاشم تا از خودسانسوری دوری کنم. کم کم دارم با خودم به صلح می‌رسم، من نه سیاه و نه سفید، بلکه خاکستری هستم. مثل همه افراد دنیا، هرچند من منحصر به فردم و باید شبیه خودم باشم نه هیچ‌کس دیگری.

یک سال گذشته مثل بقیه نبود. زبان جدیدی یاد نگرفتم، چند کیلو وزن کم یا زیاد نکردم و سفر های زیادی نرفتم. دستاورد های امسالم به جذابیت دستاورد های دیگران نیست. شاید تنها رکورد گریه در خیابان و مترو و تاکسی را زده باشم و احتمالا عدد شب هایی که یک لحظه هم خواب به چشمم نرفت، از عدد وزنم بیشتر باشد. سالی که در آن سراپا زرد و پژمرده بودم و دلم می‌خواست که دیگر زنده نمانم. سالی که دل به پاییز سپرده بودم و نزدیک بود مثل برگ خزان زیر پای عابران له شوم.³

دوست صمیمی ام امسال هزاران کیلومتر از من دور شد و من از همیشه تنها ترم. به هر حال به جز تسلیم در برابر مشیت الهی و آرزوی نیک و راهی سبز و روشن، چه می‌شود کرد؟! با دوری باید سوخت و ساخت‌. بار ها از خواب عصرگاهی بیدار شدم و خواستم با او تماس بگیرم تا با هم قهوه ای بنوشیم و صحبت کنیم، اما ناگهان یادم آمد که حالا راه ما دور است و دل من باید صبور باشد. هرچند که با تمام محدودیت های ارتباطی ای که در این سال بود احساس میکنم که قلب هایمان بهم نزدیک‌تر از قبل است، با این حال گاهی پیچک خاطرات دور تن خسته‌ام می پیچد و دلم می‌خواهد مثل ابر بهار اشک بریزم.⁴

الان که فکر می‌کنم، در زندگی شخصی به بسیاری از آرزوهایم رسیدم. آری، شد، لیک به خون جگر. آرزوهایی که پس از رسیدن به تک تک آنها به نگرانی‌های پیش از آنها خندیدم و با خود گفتم که این همه اضطراب برای این‌ها؟ هرچند که هرگز پشیمان نشدم و بابت تک تک تجربیات خوش، شکرگزارم.

در این ظاهراً یک‌سال، شیرینی زندگی‌ام، او بوده. او، او، او! او مرا با خودم آشنا کرد. مرا با خودش آشنا کرد. مرا با دنیا آشنا کرد این. او، در تمام سختی ها و ناراحتی ها کنارم بوده. او در این ظاهراً یک‌سال به زندگی‌ام وارد نشده، او سال‌هاست که هست ولی امسال از همیشه نزدیکتر بود. گاهی اوقات حس می‌کردم که در کنارم نشسته، گاهی اوقات من نهیب میزد و اشکم را در می آورد، اما در نهایت یکی از معدود دلایل حال خوبم بود هرچند اگر بگویم که تنها دلیل . روز ها برایش شکایت بردم و شب ها در حضورش گریه کردم. او، نادیده ترین عزیز من، حتی اگر تو را هرگز نبینم تو را همواره از جان دوست خواهم داشت.

در این زمانه‌ی پر از التهاب که گویی کوه های بزرگی بر روی شانه‌های تک‌تک ایرانیان است، حس می‌کنم گفتن از مشکلات خودم درست نیست آن‌هم در برابر غم کسانی که داغ عزیز دیده اند مخصوصا در جنگ هایی که روی هم رفته پنجاه و دو روز طول کشیدند و قتل‌عام خون‌بار دی ماه. امسال بار ها و بار ها برای کسانی که نمی‌شناختم گریستم‌.

امیدوارم که در سن جدیدم، خداوند ایران زمین حافظ تمامی مردمان سرزمین کهن ام باشد. کهن بوم و بری که هرچند که زخمی است، ولی وطنم است. روز های بسیاری در این سال عاشق میهنم بودم ولی روزهایی هم بودند که دل از آن کنده بودم ولی جز آن وطن گزیدن، نمی‌توانم نمی‌توانم. ⁵

۱- فرهنگ معین

۲- برگرفته از اشعار فروغ فرخزاد

۳- برگرفته از شعر قیصر امین پور

۴- برگرفته از ترانه‌ی پیچک از زنده یاد شرمین شجره با صدای ابی و آهنگسازی سیاوش قمیشی.

۵- برگرفته از اشعار مهدی اخوان ثالث و نادر نادرپور

ایران زمینتولدجنگ
۷
۰
مسافر خسته
مسافر خسته
مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک دو سه روزی است قفسی ساخته اند از بدنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید