ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی فیروزمند
مصطفی فیروزمنددانشجوی ارشد مشاوره خانواده دانشگاه تهران. فعال در زمینه شعر و ادبیات داستانی معاصر
مصطفی فیروزمند
مصطفی فیروزمند
خواندن ۱۲ دقیقه·۶ روز پیش

نگاهی به یک آپارتاید مذهبی-سیاسی

Generated by AI
Generated by AI

ظهور و گسترش کنشگری‌های فرقه‌ای، چالشی جدّی برای دنیای مدرن ما به شمار می‌رود. آن‌ها دیر یا زود از ساحت جامعه فراتر می‌روند و به اهرم‌هایی سیاسی و قدرت‌طلب تبدیل می‌شوند. این متن قصد دارد تا از یک زاویه روانشناختی و اجتماعی به بررسی این پدیده بپردازد و ابعاد گوناگون کارکرد این گروه‌ها را مورد کنکاش قرار دهد.

در این تحلیل، فراتر از نگاه ساده‌انگارانه به فرقه‌ها به عنوان گروه های انحرافی، به بررسی ساختار ذهنی و انگیزه‌های پیروان، و همچنین روش‌هایی که فرقه‌ها برای کنترل و تأثیرگذاری بر شهروندان به کار می‌گیرند، خواهیم پرداخت. برای درک بهتر این پدیده، چارچوب‌های نظری متنوعی بکار گرفته‌ شد. برای نمونه نظریه نظام‌های استنباطی جورج کِلی و مفهوم سادگی شناختی، یا وام‌گیریِ مفهوم "همانندسازی با پرخاشگر" از مکتب روانکاوی، و همینطور معرفی شماری مفاهیم تکراری امّا با لحنی جدید؛ مانند مصادره مفاهیم، و ایجاد نظام‌های سلسله‌مراتبی و تأثیر آن بر توزیع فرصت‌ها و منابع در فرقه‌ها. همچنین برای ابهام کمتر در بیان این مفاهیم، استعاره‌های سینمایی و ادبی همچون فیلم "دندانِ نیش" از یورگس لانتیموس و رمان "مزرعه‌ی حیوانات" از جورج اورول بکار برده شدند تا تصویر بهتری از ابعاد اجتماعی یک آپارتاید مذهبی-سیاسی ایجاد شود. این مقاله در پی روشنگری نیست امّا مایل است دست‌کم به‌واسطه بازی با واژه‌ها و عبار‌ت‌های جدید، آتش پرسشگری و تردید را به دامان مخاطب بیفکند.

شاید ملموس‌ترین نکته درباره یک فرقه‌ی قدرتمند، "انحصاری کردنِ رسانه و محدود کردن تجربیات ذهنی پیروان" باشد. از نگاه مؤلف - به‌عنوان شهروندی در خفقان - که تا حدودی سوادی آکادمیک دارد؛ مفهومی به نام ایمان وجود ندارد و آن چیزی که به عنوان ایمان تلقی شده، صرفاً پرهیز از تردید و ناتوانی در تجربه‌ی محرّک‌های ذهنی جدید است. این نکته به این اشاره دارد که "ایمان" در واقع می‌تواند یک مکانیسم دفاعی برای عدم مواجهه با ابهام و سردرگمی در این دنیای بزرگ، پیچیده و مملو از اخبار متناقض باشد. از این رو، تدوام یک آپارتاید مذهبی-سیاسی با میزان ایمان پیروان آن، درهم‌تنیده‌ است. در چنین وضعیتی نخستین جنبه‌ی فعال در آپارتاید، "انحصار رسانه‌ها و محدود کردن دسترسی افراد به منابع اطلاعاتی مستقل" است. این ایزولاسیون، همراه با یک سیستم طبقاتی مبتنی بر میزان وفاداری به فرقه، به ایجاد فضایی منجر می‌گردد که در آن، افراد برای بقا و پیشرفت اجتماعی، ناچار به پیروی از این آپارتاید باشند. درجه‌بندی شهروندان و ایجاد سیستم پاداش و مجازات، تعلیق آزادی و محدود کردن گزینه‌ها، چاره‌ای جز پذیرش و سازش با آپارتاید باقی نمی‌گذارد. در اینجا انسان شاهد فروپاشی آزادی خود در چنگال یک فرقه مذهبی افراطی است که شباهت‌های قابل توجهی با فرقه شیعیان حسن صبّاح دارد.

نکته بعدی درباره فرقه، در ارتباط با پیروان آن است. با استناد به مفهوم همانندسازی با پرخاشگر در مکتب روانکاوی، ممکن است تبیین بهتری از وضعیت پیروان فرقه ایجاد شود. فرقه پس از ایجاد خفقان، به سرکوب یا کشتار وسیع مخالفان می‌پردازد، با‌این‌حال این خشونت را به شکلی حماسی برای پیروان خود قاب‌بندی و توجیه می‌کند. برای نمونه در همان رسانه انحصاری، به پیروان خود می‌گوید: " آن‌ها نیروهای اهریمنی هستند که امنیت، سرزمین، آزادی و ایمان ما را نابود می‌کنند؛ پس ما نیز حق داریم تا آن‌ها را نابود کنیم". پیروان فرقه به‌واسطه ایمان بلامنازع نسبت به مفاهیم سیاسی فرقه، احکام شرعیِ آن و همچنین شخصیت مقدس فرقه، علی‌رغم سردرگمی و شواهد متناقضی که احساس می‌کنند، به پیروی از فرقه و توجیه عملکرد آن می‌پردازند. این مسئله نیز تا حدودی به‌واسطه مفهوم همانندسازی با پرخاشگر قابل تبیین است؛ چراکه هرگونه تردید یا ابهام، به عنوان تهدیدی برای جایگاه و هویت فرد در فرقه تلقی می‌شود و فرد برای حفظ آن، به "انکار شواهد متناقض و تقویت ایمان خود به فرقه" روی می‌آورد. این، تثبیت یک سیستم خشونت‌آمیز است که نه تنها از سوی رهبران فرقه اعمال می‌شود، بلکه در میان پیروان نیز ریشه می‌دواند. پیروان، از یک سو، در معرض تهدید دائمی از سوی "دشمنانِ فرقه" قرار دارند و از سوی دیگر، با یک "شخصیت مقدس" روبرو هستند که به آن‌ها وعده‌ی امنیت، رستگاری و برتری می‌دهد. در این شرایط، آن‌ها برای مقابله با ترس و اضطراب ناشی از این تهدیدها و برای حفظ جایگاه و هویت خود در فرقه، به "همانندسازی با پرخاشگر" روی می‌آورند. به عبارت دیگر، پیروان به مرور زمان، ویژگی‌های پرخاشگر (یعنی رهبران فرقه و ایدئولوژی فرقه) را در خودشان تجلّی می‌دهند. آن‌ها نیز شروع به توجیه خشونت و سرکوب می‌کنند، "دشمنانِ فرقه" را dehumanize (غیرانسانی) می‌کنند و حتی در اعمال خشونت علیه آن‌ها سهیم می‌شوند. این فرآیند، نه تنها باعث حفظ بقای فرقه می‌شود، بلکه به تثبیت قدرت رهبران آن نیز کمک می‌کند. در واقع، فرقه با ایجاد این شرایط، یک چرخه به وجود می‌آورد: ترس و خشونت منجر به همانندسازی با پرخاشگر می‌شود و همانندسازی با پرخاشگر، به تداوم ترس و خشونت منجر می‌گردد.

نکته بعدی، ابعاد فقهی و شرعی درون فرقه است که در اغلب موارد با خاستگاه آن تناقض دارد؛ امّا باز هم به واسطه محدودسازی تجربیات پیروان و انحصار اطلاعات، پیروان نمی‌توانند به تناقض موجود میان فرقه و خاستگاه آن پی ببرند.

پیروان درگیر چند خدایی یا به تعبیری، دچار شرک می‌گردند‌. آن‌ها بی‌آنکه بدانند، به جای خدا، در حال پرستش شخصیت‌ها و تفسیرهای صورت گرفته می‌شوند. شخصیت مقدس به معنای واقعی مقدس نیست اما در تعریف و تمجید از او یا مقابله با منتقدان او، به‌گونه‌ای رفتار می‌شود که گویا این شخصیت، تجلّی خدا بر روی زمین است و کلام او همان کلام خداوند است. پیروان بی‌آنکه متوجه شوند، در حال پرستش یک شخصیتِ فانی و محدود هستند؛ این مسئله، به‌وضوح نشان‌دهنده‌ی انحراف از اصول اولیه مذهبی و ورود به یک نوع شرک است. در اینجا مؤلف به "آگوست کُنت" ارجاع می‌دهد؛ این جامعه‌شناس فرانسوی در نقد مکتب درون‌نگری ویلهلم وونت گفته بود: فردی که برای رسیدن به پاسخ و خروج از سردرگمی، صرفا به درون خود رجوع می‌کند، همواره دچار سوگیری خواهد شد و تجربیات و استدلال‌های خود را تایید خواهد کرد. با توجه به محدودیت‌های تجربه‌ای و انحصار اطلاعات در فرقه، پیروان عملاً نمی‌توانند به طور مستقل و بی‌طرفانه درباره‌ی باورهای خود فکر کنند. آن‌ها صرفاً در یک دایره‌ی بسته از اطلاعات و تفسیرها قرار دارند و به همین دلیل، به راحتی در دام "سوگیری تاییدی" می‌افتند. به عبارت دیگر، هرگونه اطلاعات یا استدلالی که با باورهایشان در تناقض باشد، نادیده گرفته می‌شود یا رد می‌شود، در حالی که اطلاعات و استدلال‌هایی که باورهایشان را تایید می‌کنند، به شدت تقویت می‌شوند. این فرآیند، باعث می‌شود که پیروان هرچه بیشتر در باورهای خود راسخ شوند و هرگونه تردید یا شک را سرکوب کنند.

به وام‌داری از آنچه از آگوست کنت نقل شد، پیروان فرقه حتی از این آگاهی ندارند که درون یک فرقه هستند. فرضاً کسی که در تمام عمرش تنها درون یک خانه زندگی کرده باشد، نه‌تنها قادر به شناخت و مقایسه خانه خود با خانه‌های دیگر نیست، بلکه حتی ممکن است مفهوم "خانه" را نشناسد‌. تشخیص اینکه یک پیرو، پی‌ ببرد که در یک فرقه مذهبی است، خود یک چالش بزرگ تلقی می‌شود؛ چراکه فرقه با دستکاری واقعیت‌ها و محدود کردن تجربیات، امید به تشخیص را از بین می‌برد. این‌بار می‌توان به فیلم یونانی "دندانِ نیش" ساخته یورگس لانتیموس رجوع کرد. شخصیت پدرِ مستبد، فرزندان را مانند پیروان یک فرقه محدود کرده است و با تغذیه آن‌ها با اطلاعات نامتعارف و غلط، منجر شده تا فرزندان، دنیا را به‌عنوان فضایی محدود و متخاصم ادراک کنند. در خانواده‌ی آن‌ها، "گربه" به‌عنوان حیوانی شیطانی و درنده شناخته شده و حتی معنای بسیاری از واژه‌ها به خواست پدر مصادره و تحریف شده‌اند،؛ برای نمونه فرزندان به جای واژه "نمکدان"، از واژه‌ "تلفن" برای فرا خواندن آن شئ استفاده می‌کنند. "مصادره مفاهیم در فرقه" نکته‌ای است که نباید از آن چشم‌پوشی کرد. مفاهیمی مانند آزادی، صلح، پیشرفت، حق و باطل، و حتی مفاهیم ساده‌ای مانند "خانواده" یا "دوستی" تعاریف جدیدی پیدا می‌کنند که با معنای جهان‌شمول آن‌ها متفاوت خواهند بود. این مصادره در جهت منافع و بقای فرقه، صورت می‌گیرد و به ایجاد زبان و دایره‌ی واژگانی خاص، منجر می‌گردد که ابزار قدرتمندی برای کنترل و مانور بر ذهن افراد است. بزرگانِ فرقه یا پیروانِ وفادارِ آن، یک زبان خاص را توسعه می‌دهند که حاوی واژه‌ها، اصطلاحات و استعاره‌هایی هست که فقط در درون فرقه قابل فهم هستند. این زبان به عنوان یک "رمز" عمل می‌کند و برای پیروان این احساس را تداعی می‌کند که به گروهی خاص و برتر تعلق دارند. محدود کردن تجربیات پیروان نیز به تثبیت این پدیده کمک می‌کند. پیروان تشویق می‌شوند که از ارتباط با دنیای پیچیده و متناقض بیرون، اجتناب کنند و فقط با پیروانِ فرقه در ارتباط باشند. این ایزولاسیون، باعث می‌شود که آن‌ها از دیدنِ جهان از زوایای مختلف و از تجربیات جدید محروم شوند. براین‌اساس می‌توان ادعا کرد که در یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، "واقعیت" به یک کالای لوکس تبدیل می‌شود و روایت رسمی فرقه، به‌عنوان تنها و درست‌ترین روایتِ ممکن، به پیروان تحمیل می‌گردد. هرگونه روایتِ متناقض یا مخالف، سرکوب، تحریف یا رد می‌شود. به این ترتیب، پیروان از دسترسی به اطلاعات مستقل و بررسی انتقادی واقعیت محروم می‌مانند. در نهایت، هدف نهایی این است که پیروان به یک "موجودیت جدید" تبدیل شوند که تنها به روایت رسمی فرقه وفادار هستند و در مواجهه با هرگونه انتقاد یا تردید، دچار خشم می‌شوند.

فراتر از تجربه خشم نسبت به انتقاد و تردید، پیروانی وجود دارند که مراتب بیشتری از ایمان را طی کرده‌اند و در این مفهوم غوطه‌ور هستند: " خود برتر بینی مذهبی یا خودشیفتگی در فرقه".

یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، مفاهیم بسیار کُلی و غیرپیچیده‌ای دارد. با رجوع به نظریه نظام‌های استنباطی جورج کِلِی، با مفهومی مواجه خواهیم شد که به آن "سادگی شناختی" می‌گویند. مفاهیم دو وجهی مانند حق و باطل، بهشت و جهنم، خیر و شر مطلق، جنگ و صلح ابدی، نمودی از این سادگی هستند. در این بستر از استنباط‌های کلّی، پیروان فرقه همواره در یک جبهه قرار دارند و قادر به فهم این نکته نیستند که بسیاری از مفاهیم مانند خیر و شر، به‌ویژه در سیاست، نسبی و غیرقطعی‌‌اند. فرقه با ارائه مفاهیم دو وجهی و ساده‌انگارانه و عدم پذیرش پیچیدگی‌های اخلاقی و سیاسی، پیروان خود را در یک موقعیت امن و راحت قرار می‌دهد. آن‌ها دیگر نیازی به تفکر انتقادی ندارند یا نیاز نیست که جوانب مختلف یک موضوع را بررسی کنند؛ چراکه آن‌ها به‌سادگی و از همان نخستین روز تولّد، در جبهه‌ی "خیر" و "حق" قرار می‌گیرند و با اتکّا بر همان ایمان راسخ و همانندسازی با رهبران فرقه، دچار نوعی خودبرتر بینی مذهبی-سیاسی خواهند شد. خودپنداره جمعی آن‌ها در مواجهه با هر پدیده‌‌ای حاوی این پیش‌فرض است که: ما بندگان بر حق خداوند هستم؛ کسانی که قرار است میراث‌دار خداوند روی زمین باشند و تنها مومنانی که صاحب کرامت‌اند و نگاه خداوند متوجه آن‌هاست".

این خودبرتر بینی می‌تواند ابعاد مختلفی داشته باشد. نخستین و ملموس‌ترین بُعد، احساسِ داشتنِ امتیاز است؛ پیروان باور دارند که نسبت به دیگران، برتری‌ دارند - برتری در ایمان، در اخلاق، در جایگاه و در نزد خداوند. دوم، انتقاد از "دیگران" است؛ آن‌ها به سادگی می‌توانند هر کسی را که در مقابل باورهایشان است یا خارج از فرقه قرار دارد "دشمن"، "مزدور" یا "فتنه‌گر" قلمداد کنند؛ چراکه پیش از هر منازعه‌ای، حق به آن‌ها داده شده است. سوم، بی‌تفاوتی نسبت به رنج انسان است؛ وقتی پیروان باور دارند که در جبهه‌ی "خیر" قرار دارند، ممکن است نسبت به "رنج و درد انسان‌های بیرون از فرقه" بی‌تفاوت شوند، به‌ویژه اگر آن انسان "دشمنِ فرقه" تلقی شوند. چهارم، توجیه اعمال غیرانسانی است. آن‌ها ممکن است معتقد باشند که اعمالشان در راستای "حق" و "عدالت" است و به همین دلیل، نیازی به نگرانی یا احساس گناه ندارند. در نهایت، فرقه با ایجاد یک "هویت جمعی" و تحسین مداوم پیروان، احساس ارزشمندی را در آن‌ها تقویت می‌کند. این احساس ارزشمندی، می‌تواند به رفتارهای خودشیفته‌وار مانند انکار تناقضاتِ درون و بیرون از فرقه و همچنین طرد یا ایجاد خفقان برای گروه‌های اجتماعی دیگر، منجر گردد.

در ادامه‌ی این بررسی درباره خودبرتربینی مذهبی، مؤلف، به پدیده‌ی "طبقه‌بندی شهروندان" باز می‌گردد و فرقه را به مثابه یک سیستم، مانند یک ساعت تجسم می‌کند؛ یعنی تحریک یکی از چرخ‌دنده‌های فرقه (مانند میزان خودبرتر بینی پیروان)، می‌تواند وضعیت چرخ‌دنده‌های دیگر (مانند نظام سلسله‌مراتبی) را نیز تغییر دهد. طبقه‌بندی شهروندان بر حسب میزان وابستگی به فرقه، یک چرخدنده‌ی مهم و جنبه‌ای کلیدی از بقای فرقه است. یک آپارتاید مذهبی-سیاسی با تکیه بر همین سادگی شناختی و طبقه‌بندی‌های کوچک، علاوه بر تفکیک حق و باطل، و دوست و دشمن؛ شهروندان را نیز از هم تفکیک می‌کند. برای نمونه بقای شغل و درآمد شهرواندن، امنیت شهروندان و نوعِ توجه به مطالبات آن‌ها، تنها در جهت تدوام و گسترش فرقه، ممکن است اهمیت داشته باشد. شهروندانی که در بسیج‌ها یا کارگروه‌های نظامی و یا شبه‌نظامیِ فرقه مشغول‌اند، شهروندانی که در ادارات و موسسات تبلیغاتی فرقه مشغول‌اند، اقشار وابسته به فرقه مانند روحانیون و پیروان افراطی، از درجات و فرصت‌‌های بهتری بهره‌مند می‌شوند و سایر شهروندان باید وارد چرخه‌ای طویل از بروکراسی شوند. مانند همان شعار پایانی در کتاب مزرعه‌ی حیوانات: " همه با هم برابر اند امّا بعضی‌ها برابر تر اند". این سیستم سلسله‌مراتبی، به آپارتاید مذهبی-سیاسی اجازه می‌دهد تا منابع و امکانات خود را به طور مؤثرتری توزیع کند و از وفاداری و تعهد پیروان خود اطمینان حاصل کند. در فرقه، همه شهروندان به ظاهر در یک "جامعه‌ی ایمانی" متحّد هستند، اما در واقع، یک سیستم ناعادلانه و سلسله‌مراتبی وجود دارد که در آن، منافع گروهی خاص در اولویت قرار می‌گیرد.

تحلیلی که در این متن ارائه گردید، همواره باید به‌عنوان یک تحلیل نگریسته شود و نه یک نتیجه‌گیری نهایی؛ آنچنان که مؤلف در آغاز اشاره کرد، این متن آتش کوچکی از پرسشگری و تردید است که به دامان مخاطب می‌افتد و زنگ هشداری است مبنی بر اینکه یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، می‌تواند ابعاد روانشناختی عمیقی داشته باشد و پیامدهای این پدیده نیز می‌تواند فروپاشی عدالت اجتماعی، از دست رفتن سرمایه‌های انسانی تا گسترش خشونت و بی‌اعتمادی در جامعه را شامل شود. بنابراین، مسئولیت مقابله با این پدیده بر دوش پیروان همان آپارتاید مذهبی- سیاسی و شهروندانی است که به اسارت آن‌ها گرفته شده‌اند. یک انسان‌ شرافتمند، باید بتواند - دست‌کم برای لحظه‌ای- به باور و تفکرات خود شک کند، برای کسب دانشی فراتر از دایره تجربیات خود بکوشد و از پذیرش بی‌چون و چرای هرگونه ایدئولوژی خودداری نماید. علاوه‌براین، باید برای شنیدن نظرات مخالف و درک دیدگاه‌های متفاوت آمادگی داشته باشد. بسیاری از افراد در بحث‌ها و مجادلات می‌کوشند تا مانند عضوی از یک فرقه، دیگری را متقاعد کنند در حالی که حقیقت به طور مطلق در نزد هیچ‌کس نیست و آنچه آدمی برای بقای جامعه‌ی خود نیز دارد، متقاعد شدن یا متقاعد کردن دیگران نیست، بلکه صرفاً رسیدن به یک اتفاق نظر است؛ جایی که انسان‌ها بتوانند بدون تعارض منافع، از آزادی خود در ابعاد اجتماعی و اقتصادی بهره ببرند. همچنین این متن گوشزد می‌کند که به‌جای قضاوت و سرزنش پیروان این آپارتاید مذهبی-سیاسی، می‌توان آن‌ها را به‌عنوان انسان‌هایی در نظر گرفت که ممکن است قربانی سوءاستفاده‌های ذهنی شده باشند و مهم‌ترین راهبرد برای مقابله با گسترش فرقه‌ها، ترویج تفکر انتقادی، حمایت از آزادی بیان و اندیشه، و ایجاد بستری امن برای خروج پیروان از فرقه‌ها است.

۶
۳
مصطفی فیروزمند
مصطفی فیروزمند
دانشجوی ارشد مشاوره خانواده دانشگاه تهران. فعال در زمینه شعر و ادبیات داستانی معاصر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید