جهانی که در آن معادلهها وارونه مینویسند
جهان، این گونه که میبینیم، واقعاً بیقانون نیست. بلکه قانونی دارد دوگانه: یکی برای قلدران و متحدانشان، و دیگری برای بقیه. قانونی که در آن بمباران مدرسه ها و بیمارستان ها و ورزشگاه ها در غزه و در ایران و در لبنان و در لیبی و در افغانستان «اشتباه تاکتیکی» نام دارد، اما اگر در جای دیگری مدرسهای هدف قرار گیرد، «جنایت جنگی» خوانده میشود.
این نظم، دیگر حتی نیازی به پنهان کردنِ خود ندارد. رسانههای ماهوارهای نه فقط برای «پوشش خبر»، که برای «تولید گیجی» بودجه میگیرند. الگوریتم آنها ساده و در عین حال هولناک است: تکرار دروغ تا مرز حقیقت، ایجاد صدها روایت موازی، آمیختن واقعیت با احساسات نادرست، و در نهایت خسته کردنِ مغز تحلیلگر. آنچنان که استاد تاریخ هم پس از ساعتها دیدن این شبکهها، دیگر نمیداند کدام سند را باور کند؛ و بدتر از آن، به مرور، با قاتل احساس همذاتپنداری کند—نه از روی جهل، بلکه از روی فرسایشِ روانی.
نتیجه چیست؟ نتیجه آنکه نسلها در فلسطین، عراق، افغانستان، لبنان و ایران رشد میکنند و میبینند که دانشمندشان ترور میشود، آزمایشگاهشان خاکستر میشود، و ورزشگاهشان به تلی از آهن تبدیل. اما از تلویزیون میشنوند که این «قیمت دموکراسی» است. و جوانی در نیویورک یا لندن، با همان روایتها پرورش مییابد تا عشق به «اربابان جنایتکار» را در دل بپرورد، بیآنکه هرگز بداند عشقش بر استخوانهای کودکان بینامی بنا شده.
تنها سلاحی که در برابر این ماشین عظیم نرمافزاری باقی میماند، «بیباکی از دیدن حقیقت» است: دیدنِ اینکه بیقانونی فقط در نبودِ قانون نیست، بلکه در نابرابریِ اجرای آن است. و گاهی، بزرگترین مقاومت، فقط «فراموش نکردنِ نامِ جنایتکاران» و «نامیدنِ جنایت به اسم واقعیاش» است—حتی اگر تمام شبکههای جهان برای گیج کردنِ تو پول گرفته باشند.
حقیقت، هرچند در میان طوفانِ دروغ، همچنان زخمیِ روشن است.