ممنون که تا الان صبر کردین! 💙
ادامه ماجرا:
سال آخر مدرسم بود؛ دوره پیش دانشگاهی(چهارم دبیرستان).
اما اول میریم قبل تر!! یکسال پیش؛ سوم دبیرستان(سخت ترین و حساس ترین دوره سال تحصیلیم!) ...
سال سوم دبیرستان، نوبت دوم، امتحانات بعضی دروس، مخصوصا دروس تخصصی مثل: ریاضی، فیزیک، شیمی و زیست و ... نهایی برگزار میشد!

میدونم که بیشترتون میدونین امتحانات نهایی چیه ولی بعضی از شما شاید بهش برنخوردین و یا ندونین!
امتحانات نهایی: امتحانهایی که به صورت سراسری و استاندارد طراحی و برگزار میشن.
چون معدل برای کنکور تأثیر داشت، باید حداکثر توانمون رو میذاشتیم براشون...
امتحانهای اول، دوم و سوم رو به خوبی گذروندم؛ رفتم برای چهارمین امتحان، امتحان ریاضی!
سوالها رو نگاه کردم، دیدم خیلی راحت و مثل آب خوردن طراحی شدن! سوال اول: ریشه(های) معادله زیر را بدست آورید... سوال دوم: معادلات زیر را محاسبه و تا حد امکان ساده کنید... سوال سوم: .... داشتم به راحتی پاسخ میدادم تا اینکه سوال بعدی رو دیدم: مشتق عبارات... چشام یهویی سیاهی رفت و هیچ حسی نداشتم! بعد از چند دقیقه برگشتم به حالت اول و دیدم همه سوالات برام نامفهوم شدن!!! ادامه سوالات رو به سختی نوشتم و تحویل دادم.
برگشتم خونه و داشتم فکر میکردم چه اتفاقی افتاده بود برام؟! با اینکه سؤالها رو دیده بودم و راحت تو ذهنم حلشون میکردم!
بعضی امتحانهای دیگه هم اینجوری شدم!!😵💫
کارنامم رو که گرفتم دیدم نمرات بعضی از دروسم رو کم شدم و درحال برگشت به خونه گریه میکردم!😢
گذشت و گذشت و گذشت، رفتم چهارم دبیرستان...
برای کنکور داشتم میخوندم و هر هفته تا سهشنبه میرفتم مدرسه(تلاش).. تا قبل از عیدِ نوروز ادامه داشت.. بعد از عید دیگه مدرسه نمیرفتیم و باید آماده میشدیم برای کنکور..
زمان کنکور شد و رفتم برای آزمون!

نام: م... نام خانوادگی: ر... شماره شناسنامه: ۰۶۷... معدل: ۱۷/۹۹ 😭 محل برگزاری آزمون: دانشگاه بجنورد
اصلا استرس نداشتم؛ رفتم داخل دانشگاه و صندلیم رو پیدا کردم و نشستم..
بعد از قرائت قرآن و توضیحات مجری؛ شروع کنید...
اول بررسی کردم که دفترچه داخلِ نایلونِ پرس شده باشه!😅😂😎
سوالها: ساده، روان و تاحدی سخت!😁
داخل پاسخنامه، گزینه درست سوالها رو با دقت و به صورت پررنگ(مثل راهنمای بالای صفحه!😅) پر میکردم..
یک ساعت گذشت و صحبت گوینده شروع شد: یک ساعت از زمان آزمون گذشت و تنها....
داشتم میخوندم و حلشون میکردم تا دوباره رفتم تو حالت ریست!! بعد از چند دقیقه به حالت اولیه برگشتم و خوندم اما مثل اون زمان(وضعیت من در آزمون نهایی سال سوم دبیرستان!) چیزی متوجه نمیشدم!
از بلندگو گفته شد: زمان تمام شد! دفترچه و پاسخنامه خود را بالا بگیرید.
رفتم خونه... روز و شب میگذشت و منتظر نتیجه...
دو هفته قبل از اعلام نتیجه، "حالتِ کما" برام بیشتر و بیشتر میشد... دیگه نتیجه برام مهم نبود!
خانواده اصلا از این وضعیت من مطلع نبودن!
روزی فرا رسید که آبجیم با شوهرش اومدن خونمون.. درباره کنکور و ... ازم پرسیدن و من هم گفتم خوب بود و ...
درحین صحبت بودم باهاشون و یهو.. رفتم تو حالتِ کما!
بالاخره خانواده مطلع شدن و ایشون(خواهرم) که پرستار بودن و با وضع من روبرو شدن، برام وقت گرفتن و رفتم دکتر..
[ توضیحِ حالتِ کمایِ من: حالتی بود که صحنه هایی که میدیدم انگار تکراری بودن و چند دقیقه اصلا حرکت نمیکردم.. مثل برق گرفتگی خشکم میزد!😵 بعد از برگشت به حالت عادی، چند دقیقه ای همه چی برام نامفهوم بودن! ]
بعد از چندبار دکتر رفتن و عکس برداری دیدم چون متخصص کاربلد داخل شهرستانمون نیست، رفتم مطب آقای دکتر شیخ نظامی(متخصص مغز و اعصاب) - مشهد!

من: سلام!
آقای دکتر: سلام. بفرمایید بشینید!
.
خلاصه گفتگو: توضیح درباره وضعیتم و تحویل عکس MRI و ...
.
آقای دکتر: شما اگه دیرتر میومدین، کاری از دست ما برنمیومد!
گفتم: چطور مگه؟ چی شده؟ میشه توضیح بدین!😰
آقای دکتر: جنابعالی تومور دارین؛ خداروشکر که زود اومدین! اگه دیرتر میومدین، کار خیلی خیلی سخت میشد!هرچه سریعتر باید عمل بشین...
بعد از یک ماه رفتم برای عمل و ...

[ ادامه دارد...!😉 ]
تشکر از همراهی شما 💙