اسمم مهدیه.. ن اشتباه نگیرید! درواقع مهدی.. 👦
من دهه هفتادیم. متولد سال ۱۳۷۶ که در یکی از شهرهای شمالی که اسمش بجنورد هست چشم به جهان گشودم!😅
خانوادهای ضعیف، اما در بهترین محل شهرمون؛ امیریه!
از تعداد خانواده بگم تعجب میکنید. آخه برای زندگی الان خیلی سخت و دشواره! درواقع همه باهم میشیم ۸ نفر البته بدون من منظورمه.. آخه من بچه آخرم و عزیز دردونه خانواده و باید از همه جدا باشم!😅
بابام یک کارگر (بنا) بود. مامانم کارهای سرایداری رو انجام میداد و بعضی روزها کلاسهای قرآن شرکت میکرد! و آبجیهای دوست داشتنیم هم میرفتن مدرسه و وقتی از مدرسشون برمیگشتن خیلی اذیتشون میکردم!😅
حیاط خیلی بزرگ، درختهای زیاد و روزهای خوبی داشتیم.
بدون رفتن به مهدکودک و پیش دبستانی رفتم اول ابتدایی اما خیلی سخت!(این خودش داستان داره..😅) اسم مدرسهای که میرفتم هم "پاسداران" بود.
وقتی بابام از کار با دوچرخه چینیش برمیگشت با اون خستگی و عرقی که میریخت با من و آبجیام خیلی شوخی میکرد با کلی انرژی و خنده...! مامانم هم کارهای بقیه رو انجام میداد (خیلی خسته برمیگشت خونه 💔)
بعد از چند سال نامههایی که از شهرداری به ما داده میشد مجبور شدیم از اونجا خارج بشیم و بریم جای دیگه! (اگه بشه میخوام کل زندگیم داخل اینجا رو بذارم برای پستهای بعدیم...)
خونه جدیدمون که اومدیم، درواقع کوچه باریک و تنگ اما مثل خونه قبلی حیاط داشت ولی کوچیکتر...🙂
این خونه جدیدمون هرچند کوچیکتر بود ولی همچنان جالب بود.. یک زیرزمین/انباری داشت؛ وقتی بابام از سر کار برمیگشت میرفت اونجا و استراحت میکرد(چون اونجا هوای خیلی خنکی داشت مخصوصا فصل تابستون🥵).
خلاصه زندگی خوبی داشتیم..
کلاس دوم ابتدایی، رفتم مدرسه سنایی. هر سه سال راهنماییم رو هم رفتم ادیب بجنوردی و ...........
الان میگی ادامش چی شد؟! باید بگم ادامش رو میگم اما یکی از بخشهای حساس زندگی من اینجاست!
خردادماه سال ۱۳۸۷ شد. وقت امتحانات نوبت دوم! یازده سالم بود.
۱۶ خرداد ۱۰ صبح آخرین امتحانم رو دادم و با شوق و خوشحالی برگشتم خونه. چند ساعتی استراحت کردم. ساعت ۲ بعد از ظهر شد.
به مامانم گفتم: خیلی گشنمه نهار بخوریم. بابا فکر کنم دیر بیاد خونه! (چون قبلا بعضی وقتا دیر میومد خونه. ساعتای ۵-۶). دیدم فایده نداره. رفتم دوش بگیرم تا سرحال بشم و بعدش غذا بخورم..(غذایی هم که مامانم درست کرده بود رو خیلی دوست داشتم. لوبیا پلو!).
دوش که گرفتم و اومدم بیرون، دیدم مامانم نیست!
به آبجیم گفتم: مامان کجا رفته؟!
گفت: یکی زنگ خونه رو زد و باهاش رفت!
گفتم: کجا؟!
گفت: رفت بیرون دیگه! چرا اینقدر میپرسی؟
با عجله رفتم در حیاط رو باز کردم و داخل کوچه دویدم...
بعد از اینکه به سر کوچه رسیدم و نفسهای تندی که میکشیدم، دیدم خیابون شلوغ شده...!
یکی از همسایهها دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم خونه!
گفتم: چی شده؟
گفت: چیزی نیست. بیا بریم خونه. مامانت الان میاد!
رفتم خونه و بعد از چند ساعت دیدم مامانم با صورت قرمز و اشکهایی که داشت میریخت برگشت..
با چشمای گریون ازش پرسیدم: چی شده؟ چرا گریه میکنی؟!
گفت: چیزی نیست پسرم؛ برات غذا میریزم بخور من باید برم جایی!
آبجیام رو هم دیدم دارن گریه میکنن.. باخودم گفتم یک اتفاقی افتاده و دارن ازم مخفی میکنن!
بالاخره متوجه شدم بابام با یک ماشین تصادف کرده(پژو 206) و چون خیلی با شدت بوده و آمبولانس دیر رسیده فوت کرده.🖤 (۱۳۸۷/۰۳/۱۶)
کلی گریه کردم و چند روزی با هیچکس، حتی مامانم هم صحبت نمیکردم!😭
بعد از یک سال که گذشت، به خودم قول داده بودم باید اینقدر بخونم تا دکتر بشم!
خوندم(دوم راهنمایی: شاگرد اول) و خوندم(سوم راهنمایی: شاگرد اول) و خوندم(اول دبیرستان: شاگرد اول) تا اینکه زمان انتخاب رشته شد(دوم دبیرستان). با کلی مشاوره، درنهایت تصمیم گرفتم رشته تجربی رو انتخاب کنم!
سه سال بعد(دبیرستان شهید حسن آبادی 2 و تلاش) هم مثل قبل خوندم و لوحهای تقدیر...
موقع کنکورم شد... [ادامه داره]
ممنونم از اینکه این پست رو تا انتها خوندین💙
قدر پدر و مادرهاتون رو تا وقتی که کنارتون هستن بدونین. به امید روزهای خوب برای شما عزیزان🌹