
#به_قلم_محسن
🟢ناز نفس آنهایی که پرورش یافتند...|
🟥خب به هر حال من به علت بستن پروژه های کاری مثل سئو و... به کل ایران سفر میکنم و اکثرا در حال سفر هستم و قرارداد سئو میبندم. یه بار پای میز مذاکره که معامله رو جوش دادم یکی از همکاران خانمم که اونم سئوکار بود مثل خودم و 37 سالش هم بود یه نیش خنده ای بهم زد و گفت: آخه محسن تو با 25 سال سن چطور اینقدر قالتاق و زرنگ و همه فن حرفی و توی کار دست همه رو از پشت بستی؟
🟢در حالی که یه نخ سیگار میکشیدم و قهوه ام رو میخوردم یه جمله بهش گفتم : رَبّ
🟢توش مونده بود رب یعنی چی محسن مگه تو آدم مذهبی هستی؟ به این چیزا اعتقاد داری ؟
🟢بهش گفتم اولا اعتقادات هرکس به خودش مربوطه موسی به دین خود و عیسی به دین خود دوما رَبّ یعنی پرورش دهنده یعنی کسی که تو رو پرورشت میده ، بزرگت میکنه، زرنگت میکنه، کلی استعداد بهت میده فرقی هم نمیکنه چه سنی داشته باشی .
🟥از نظر علم روانشناسی خب به هر حال خانم ها و lady های عزیز یکم حسودی رو دارن و خب طبیعی هم هست و همین هم هست که آمار پرونده های طلاق بالاست.
🟢خب راستش منم توی زندگیم خیلیا بهم حسودی میکنن و چشم هاشون هم شوره و خب به مامانم میگم برام وان یکاد بخونه ولی به قول جناب آقای احمدی نژاد:
🟥آب رو بریز اونجایی که میسوزه 😂
🟢والا خب بعضی از همکاران سئوکارم درد مجبوری و به نتیجه رسیدن کار ها و سایت هاشون هست که منو تحمل میکنن وگرنه با این اخلاق گند زودرنج، نازنازی، پر ادعایی که من دارم کلی فحش توی دلشون به من میدن و خب حق هم دارن که یه بار یکی از همکار های سئوکارم بهم گفت: همین مونده بود ما با تو جونوور همکار بشیم... تو زندگیمون همینو کم داشتیم 😂👌
🟢توی زندگی شخصیم همیشه به این دوتا توی همه چی میرم جلو چه بستن معامله باشه، چه انجام کاری، کلا هر کاری این دو واژه توی زندگیمه:
☘️رَبّ و مَن
🟥رب معناش پرورش دهنده هس یعنی کسی که نمیتونه تو رو به عنوان یک آدمیزاد پرورش نده ... این پرورش فقط برا محسن پیمانی نیستاااا برا کل آدمای این کره خاکی هست.
☘️این وسط برا اون پرورشه یه چیزی نیاز داری که توی وجودته و باید خودت بخای. و هنگامی که خودت بخوای جوری پرورشت میده که اصن فکرشو نمیکنی . توش میمونی اصن. به خودت میگی:
چی بودیم...
چی شدیم...
در آخر مطلب امروز با یک شعر تموم میکنم و یک جمله:
خوشا آنان که رب پرورششان داد اینها از زندگی به زندگانی رسیدند♥️
اونچه توی زندگی من گذشته رو فقط همون ربه میدونه... از سختی هایی که کشیدم... زجر هایی که کشیدم تا الان تو سن 25 سالگی محسن پیمانی یک افتخار برای شهرش باشم....
تهش بهتون بگم : من بیخودی و بدون زحمت و بدون اون رَبّه به اینجا نرسیدم...♥️ یا رَبّ نظر تو بر نگردد♥️
☘️اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
☘️که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
☘️به بویِ نافهای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشاید
☘️ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
☘️شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
☘️کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
☘️همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
☘️نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفلها؟
☘️حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
☘️مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
🟢باشد که همان رَبَه توی دلتون باشه و یه روزنه اش کنین و روز به روز بزرگترش کنید...
چاکرم. محسن