این خانه‌ صاحبش را گم کرده..!

در زندگی اتفاقاتی می‌افتد که آدم را مات و مبهوت می‌نشاند سرجایش..البته بستگی به درجه و شدت اتفاق دارد..

گاهی این اتفاق را چنان بزرگ می‌پنداری که احساس می‌کنی قلبت از کار افتاده است و برای اطمینان دستت را سمت چپ سینه‌ات می‌گذاری تا ببینی آیا هنوز این ساعت،باطری‌اش کار می‌کند یا تیک تاک آن را می‌شنوی..؟!

هرچقدر هم سعی کنی خاطره ‌ای را به یاد آوری که قلبت را از جا بکند (خاطرات تلخ و شیرین) اما فایده‌ای ندارد..این خانه صاحبش را گم کرده و خالی است..دیگر مثل قبل نمی‌تپد..دیگر از شنیدن‌ها و گفتن‌ها نه به وجد می‌آید،نه دلگیر می‌شود و نه دلتنگ..

دل که ناگهان به سختی سنگ نمی‌شود،همه چیز که در یک شب اتفاق نمی‌افتد..

وقتی آنقدر زخم خورده باشی،آنقدر مارگزیده باشی..دیگر به درد خو ‌می‌کنی..هر اتفاق ناراحت کننده‌ای برایت به گونه‌ای معمول می‌شود که آب از دلت تکان نمی‌خورد..[مریم کوهی -۱۳۹۶.۵.۲۰]