بیایید فرض کنیم که احساسات از معادلهی انسانها حذف شدهاند. هیچکس دیگر عاشق نمیشود، هیچکس از خیانت زخم نمیخورد، هیچکس دلتنگ نمیشود، هیچکس از شکست خوردن نمیترسد. همه چیز فقط و فقط بر اساس منطق و محاسبات پیش میرود. آیا این دنیای جدید بهتر است؟
در نگاه اول، همهچیز تمیزتر به نظر میرسد. جنگها دیگر بر سر غرور یا انتقام رخ نمیدهند، هیچکس بهخاطر دلشکستگی مست نمیشود، خیانت، حسادت، افسردگی و حتی ترس از مرگ هم ناپدید میشود. انسانها فقط به کارآمدترین و بهینهترین راهحل فکر میکنند. اگر هدف بقای نسل است، پس ازدواجها بهجای عشق، بر اساس منطق بهترین ژنها انجام میشود. اگر هدف پیشرفت اقتصادی است، دیگر کسی از شغلش متنفر نمیشود، چون احساس تنفر وجود ندارد، فقط تصمیم درست وجود دارد.
اما آیا چنین دنیایی هنوز "انسانی" است؟
وقتی احساسات را حذف کنیم، چیزی که از انسان باقی میماند یک ماشین پیچیده است. ماشینها دلتنگ نمیشوند، از موسیقی لذت نمیبرند، از دیدن دریا شگفتزده نمیشوند، بیهوا تصمیم نمیگیرند که وسط خیابان برقصند. در دنیای کاملاً منطقی، دیگر کسی به یک معشوقهی اشتباهی دل نمیبندد، اما از سوی دیگر، هیچکس طعم دوست داشتن دیوانهوار را هم نمیچشد. هیچکس برای رسیدن به چیزی که از ته دل میخواهد، به طرز احمقانهای ریسک نمیکند.
حذف احساسات، به معنای حذف خلاقیت هم هست. آیا علم، فلسفه، هنر، و موسیقی بدون احساسات به این نقطه میرسیدند؟ بزرگترین شاهکارهای هنری از دل رنج و عشق زاده شدهاند. وقتی ونگوگ گوشش را برید، وقتی داستایوفسکی در سلول اعدام به زندگی دوباره نگاه کرد، وقتی نیچه در آستانهی جنون، بزرگترین فلسفههایش را نوشت، هیچ منطقی در کار نبود. همه چیز، خالصترین شکل احساس بود.
در نهایت، شاید گاهی باید "گور بابای منطق" گفت و زندگی را مثل یک کودک، با شوق و بیپروا تجربه کرد. شاید باید اشتباه کرد، باید گاهی زخم خورد، باید گاهی از ته دل برای یک چیز احمقانه جنگید. شاید دلیل اینکه انسانها هنوز زندهاند، همین است که همیشه فقط بهینهترین راه را انتخاب نکردهاند، بلکه گاهی به دلشان گوش دادهاند.