
فیلم مستند لاپوشانی (Cover-Up) ۲۰۲۵ به کارگردانی لورا پویترس و مارک اوبنهاوس، خود نیز بهاندازۀ سوژهاش جنجالی و برآشوبنده است. اثری که دست روی زخمی گذاشته که دهههاست، رعشه بر تن لیبرالدموکراسیِ آمریکایی و هژمونیِ قدرت انداخته است؛ زخمی که حکام کاخسفیدنشین سعی در پنهانکاری آن دارند: «فساد سیستماتیکِ نهادینهشده بر تاروپود نهادهای امنیتی آمریکا». پویترس در این اثر، به سراغ سیمور هرش، روزنامهنگار تحقیقی رفته است و او را بهعنوان آخرین بازمانده از نسلی به تصویر میکشد که روزنامهنگاری را نه بهمثابۀ یک شغل، بلکه به چشم «جنگ چریکی» علیه دروغها و لاپوشانیهای دولتی میدیدند.
فیلم مستند لاپوشانی در وهلۀ اول پرترهایست از هرش؛ بیش از آنکه اثری زندگینامهای باشد و تمرکز بر انتقال اطلاعات و دادههایی دربارۀ زندگی سوژه از بدو تولد تا به امروزش باشد، به واسطۀ شیوۀ مشارکتی و بهرهگیری از عناصر سینمای انعکاسی و الهام از فیلمهای سینمای توطئۀ دهۀ ۷۰ میلادی، فیلمهایی نظیر همۀ مردان رئیسجمهوری، در زمینۀ پرداخت و عمقبخشی به پیرنگ روایی و سبکیاش، بدل به یک تریلرِ سیاسیِ مبتنی بر افشاسازی میشود. اثر متشکل از مصاحبه، تصاویر، فیلمها و صوتهای آرشیوی و همینطور بازسازی است و روایتی پرتعلیق را پیش روی مخاطب قرار میدهد.
نظام روایی اثر مبتنی بر پروندههاییست که هرش روی آنها کار کرده است. در زمینۀ پرداخت به آن نیز از شیوۀ دیالکتیکی بین روایت جریان اصلی و روایتی سوژه و در نهایت، سنتزِ آن، حقیقتِ افشاشده، استفاده شده است. بنابراین نظام فرمال فیلم، مخاطب را وارد یک فرایندِ کارآگاهی میببرد و مواجهۀ مخاطب با سوژۀ مرکزی فیلم هم، نه بهمنزلۀ پاسخ به اینکه «سیمور هرش کیست؟»، بلکه این مواجهه از این جنس است که «سیمور هرش چگونه میبیند؟». این رویکرد مواجهه با سوژه، از هرش یک پروتاگونیستِ عاری از خطا ارائه نمیکند و در کنار مبارزات او علیه جریان سلطه، به اشتباهات وی در پروندههای اخیرش، همچون خط لولۀ نورد استریم نیز میپردازد.
هرش در نبرد نابرابرش با دستگاه دولتِ سرمایهداری، نه صرفاً یک روزنامهنگار، بلکه تجسم مفهوم پارزیا بهزعم میشل فوکو است؛ سوژهای که با بیانِ حقیقتِ خطرناک، آگاهانه خطرِ طرد و انزوا را به جان میخرد تا شکافی در بدنه صلبِ هژمونی فرهنگیِ حاکم ایجاد کند. به تعبیر گرامشی، قدرت برای تداوم بقای خود، نیازمند بازتولیدِ مدامِ رضایت از طریق روایتهای رسمی است؛ اما هرش با عریانکردنِ ماهیتِ قدرت در پروندههایی چون ابوغریب، این رضایتِ ساختگی را به چالش میکشد. پویترس با ظرافتی ستودنی نشان میدهد که چگونه دستگاهِ قدرت برای بازسازی هژمونیِ ترکخوردهاش، تلاش میکند با برچسبزنی و منزوی کردنِ هرش، او را از یک روشنفکر ارگانیک به یک تئوریسین توطئه تقلیل دهد.
پویترس برای عینیتبخشیدن به این فشار سیستماتیک بر سوژهاش، از زبانی بصری و شنیداری بهره میگیرد که مستقیماً به زیباییشناسیِ تریلرهای پارانوئیک پهلو میزند. دراماتورژی آن مبتنی بر به اکنون آوردنِ اتمسفر حاکم بر آمریکای دو دهۀ پایانی جنگ سرد و تا به امروزش است. این امر خلاقه در شیوۀ به نمایشگذاشتن اسناد، یادداشتها، فایلهای صوتی و بازسازی خردهروایتها نمود مییابد. تمهیدی فرمال که حسِ تحت نظر بودن را از یک مفهوم ذهنی به یک اضطرابِ فیزیکی و ملموس بدل میکند. تأکید سبکیِ اثر بر مادیتِ اشیاء آنالوگ و اسنادِ کاغذی در عصرِ دادههای ابری، نوعی پافشاری بر اصالتِ حقیقت است؛ حقیقتی که برخلاف کلاندادههای دیجیتال، به راحتی قابل محو شدن نیست و ردپایِ جرم را در حافظۀ مادیِ تاریخ حک میکند.
آنچه لاپوشانی را از ساحت یک فیلم مستندِ پرترۀ مرسوم فراتر میبرد، نسبتِ خودِ پویترس با سوژه است. او که خود در پروندۀ ادوارد اسنودن، طعمِ گزندۀ مراقبتِ نهادهای امنیتی را چشیده، در این فیلم به ملاقاتِ سلفِ خویش رفته است. این اثر، دیالوگِ دو نسل از مقاومتِ اطلاعاتی است؛ پیوندِ میانِ دوربینِ پویترس و قلمِ هرش، تبارشناسیِ جریانی را ترسیم میکند که همواره عنصر مزاحمِ نظمِ مستقر بوده است. پویترس با این اثر، خود را نه یک ناظرِ بیطرف، بلکه همسنگری نشان میدهد که در جستوجوی نور در تاریکخانههای قدرت است.
در نهایت، لاپوشانی مرثیهایست برای ژورنالیسمِ تحقیقی در عصر پساحقیقت. فیلم با نگاهی دیالکتیکی، میانِ قهرمانسازی و نقد، توازنی ظریف برقرار میکند و در پایان، مخاطب را با این پرسشِ بنیادین رها میکند: در دنیایی که هژمونیِ قدرت به الگوریتمها و نظارتِ همهجانبه مسلح شده، آیا هنوز فضایی برای پارزیا باقی مانده است؟ اثرِ پویترس یادآورِ این واقعیتِ گزنده است که تا زمانی که لاپوشانی یا پنهانکاریْ ابزارِ بنیادین حکمرانی است، شورش علیه هژمونی نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ اخلاقی برای بقایِ حقیقت خواهد بود.
امتیاز: ۳ از ۵