بستنی عروسکی

عصرامروز به قصد پیاده روی رفتم پارک محله
پارک نسبتا وسیع ومستطیل شکل که دارای فضای سبز،زمین بازی،پارک کودک و آلاچیق و نیمکت های فراوان در پیاده روهای عمودی وافقی.دوراول در گوشه ای از پارک آقای نسبتا جوانی با 3دختربچه و یک ساک کوچک توی چمن نشسته بودن..دخترها 3ساله،6ساله و8ساله بنظرمیومدن..توی دست دختر کوچک یک بستنی عروسکی دسته داربود..وقتی لیسش زد باباش با انگشت کشید زیر بستنی و دوسه قطره درحال چکیدن رو گرفت به دهان برد..دختر وسطی گفت حالا نوبت کیه؟دختربزرگه گفت:نوبت بابا
باباگفت :نه بابا،شمابخورین من نمیخوام..
دورشدم و حس کردم سرم داره داغ میشه...4نفر بایه بستنی؟؟!!
یک دور پارک رو پیاده رفتم..دوباره نزدیکشون شدم.
دخترکوچیکه روبروی بابا ایستاده میگفت:نه بابایی باید بیای باید بیای..بابا درمانده به دختربزرگش نگاه کرد.دختربزرگ گفت :نه آجی کاری نکن دیگه بابا نتونه بیاد دنبالمون..دختروسطی گفت:دیگه نمیارمون پارک..دور شدم و یک دور دیگه زدم درحالیکه لبهای آویزون دخترکوچیکه که اصرارمیکرد باباش هم بیاد خونه،جلوی چشمام بود..باز نزدیکشون رسیدم..دختربزرگه گفت:آره بابایی،هروقت میشینه لباس میشوره یواش یواش گریه میکنه..انگار یه چیزی یادش میاد..دختروسطی گفت:فقط لباس شستن؟؟؟!!..مامان هرکاری که میکنه یواش یواش گریه میکنه..به چهره هاشون نگاه کردم...بابا ودختر کوچیکه گریه میکردن...🌾