کاش بهونه گیرنبودم😑

امروز ناهارگوجه بادمجون داریم..اولین لقمه رو که برمیدارم یه تکه گوجه سفت ودرشت زیردندونم میره ومن باولع میجوم وقورت میدم وهمونوقت یادم میادبه خاطرات کودکی،واین سوال که چرا همه غذاهایی که دربچگی دوست نداشتم ونمی خوردم حالا دوست دارم ومیخورم..همین گوجه بادمجون که  حالا برای عطر سرخ کرده ش دلم ضعف میره اونوقتا تامتوجه میشدم مادرم مشغول سرخ کردنشه شروع به گریه و زاری میکردم که من بدم میادوگشنمه ونمیخورم و...مادرم باو وسواس آب گوجه فرنگی پخته که ازنظرمن تنهاقسمت خوردنی این غذا بود روصاف میکرد وبرام کنارمیزاشت..یا کتلت وماهی که روی آتیش هیزم باروغن های قو سرخ میشد..الان که فکرشو میکنم هربارچقدرغرمیزدم بهانه میگرفتم وغذا نمیخوردم ومادربیچاره مو اذیت میکردم بخودم لعنت میفرستم.حالا آرزوی چشیدن فقط یکبار دیگه دستپخت اون دستای بی نهایت مهربونشو دارم وهربارکه ماهی یاکتلت میپزم یادم میادو غذا زهرمارم میشه.