
جنگ به پایان رسید، اما بازگشت به روال پیشین برای من آسان نبود. هفتهها گذشت تا بتوانم دوباره فکر کنم، بنویسم و به زندگی برگردم.
آنچه از سر گذراندیم چیزی فراتر از یک بحران کوتاه مدت بود. آثار آن همچنان با ماست، ردی عمیق بر جانمان گذاشته و چیزی را در درونمان برای همیشه تغییر داده است.
تغییری پنهان در ترسِ از یک صدای بلند، در کابوسهای شبانه یا حتی در ناتوانیِ سادهی برگشتن به کارهای روزمره.
در میانهی این بحران، بار دیگر به معنای «وطن» اندیشیدم.
وطنی که حالا برایم چیزی فراتر از مرزهای جغرافیاییست؛
وطن حالا برایم خاطرهای مشترک از دلنگرانیها و امیدهایی ست که خاموش نشد. امیدهایی که ما را، با همهی تفاوتها به هم پیوند میدهد.
نوشتن دوباره برای من، تلاشی است برای بازگشت؛ بازگشت به اندیشیدن، به امید و به ساختن آیندهای روشنتر. با پذیرش اینکه چیزی در من تغییر کرده و شاید این همان نقطهی آغاز باشد.
امید دارم،
که اگر هنوز میتوان نوشت و اندیشید، به لطف همان امیدیست که خاموش نشد.
راه بازگشت به آرامش شاید طولانی باشد، اما من باور دارم که میتوان دوباره ساخت.
برای ایران، برای ما و برای همه آنچه هنوز شایسته زیستن است.