چی شد که همه کار و بارِتان شد دنیا؟
چی شد که زبانتان که می توانست دور زمین را بپیچاند، قاصر شد؟
چی شد همه ی طبل هایتان توخالی از آب درآمد؟
همه ی شما حضرات ادعا داشتید که زیر و بم زندگی را بلدید، چی شد؟ کجایید؟ نکند دیگر منفعت را ندیدید و ریغ رحمت را سر کشیدید؟
با خود چی فکر می کنید؟!
کی مسئول اینها است؟!
چرا کسی پاسخ گو نیست؟!
من نمی دانم، نمی دانم و نمی توانم ـ
فکر می کنم بقیه هم نمی توانند. کی هست که بتواند؟
و برایم سوال است، که آیا اصلا این راوی خنده اش نمی گیرد؟
نگاه نمی کند و با خودش بگوید؛ اِه! این نکبتی هارا نگاه کن. هنوز هم در همان باتلاق بی انتها دست و پا می زنند و دنبال "او" می گردند؟
لابد دیگر "او" یی وجود ندارد.
او بود، او بود و دیگر نیست.
ما او را نابود کرده ایم.
شاید نابودی او، به دست ما، باعث تکثیر شدن افاضات این حضرات شده است. چه می دانم.
و حالا که نگاه می کنم، پرسش هایم از پاسخ هایم بی نهایت بیشتر است.
خسته شده ام، اما کی هست که خسته نشده باشد؟