او دختری است از ایل بختیاری که وقت برگشت معشوقش گوشوارههای سنگیاش را به گوش میآویزد و با لباس محلیاش، به قشنگیِ تمامِ دُنیا میرقصد.
او دخترِ شاعری است که دیوان شعرش بازار همهی شاعرانِ پایتختنشین را کساد کرده است.
او دختری است که روبهرویت نشسته است و بیآنکه کسی از دلش خبر داشته باشد، صورت مردی را روی کاغذ نقاشی میکند.
او توانست نویسندهای باشد که شخصیتِ اصلیِ داستانش مرد نداشتهای باشد که تحسین و توجهِ تمام منتقدان را به سمت خودش بکشاند.
او توانست گلفروشی باشد که هر صبح قشنگترین اطلسیهایش را برایت کنار میگذارد، هر چند که هیچگاه دستانت به آنها نمیرسد.
او میتواند خیلی چیزها باشد...میتواند همهی اینها باشد آن زنی که قربانی نشد. با خشونت و خشم و ساچمههای تعصب و جهالت، بینایی و نهایت لطافتی که همیشه مختص زنان بوده است را از دخترانمان نگیرید.


در سرزمینِ قدکوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنیم؟!
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامهی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
- فروغِ جان