ماجرا شاید برمیگردد به یکی دو هفته پیش. رفته بودم شیرینیفروشی. نزدیک خانه حدیث. پایش که میافتد سر و زبان خریدکردنش را موش میخورد. مهم هم نیست در کدام دهه از زندگیمان به سرمیبریم. صدای پسری که میپرسید: چی بذارم؟ آشنا بود. در حالی که میگفتم سه تا از چپی، چهارتا از طبقه بالا، رد صدایش را مثل نخ بادبادک گرفته بودم و خاطرههایم را میگشتم. یادم آمد که همبازی خردسالی من بود. از من دو سال بزرگتر. پدرش اعتیاد شدید داشت و مادر بعد از کلیبدبختی جدا شده بود. اموال به ارث رسیده از پدربزرگ را هم، عموها بالا کشیده بودند. شنیده بودم که خودش هم یک سال قبل نامزد کرده بود و الان در آستانه جداییست. روی دستش یک چگوارای بزرگ خالکوبی کرده بود. با خودم گفتم، پسر طفلک من ... دوره چگوارا بازی گذشته است؛ نگذشته بود هم، تو جزئی از کشتهشدههای بینام و نشان در جنگهای چریکیاش بودی و الان مادرت، مزاری هم از تو نداشت. موقع کارت کشیدن تعمدن رمز کارت را آرام گفتم تا بپرسد: چند بود؟ خطا میده. و من غرق در صدایش، یادم برود یک قسمت کوچک از یک تسلسل رنجآور از فقر و طلاق و اعتیاد است. بلکه هردو کوچک بشویم، از درختهای آقاجان بالا برویم و نه سر تقسیم شربت سیاهسرفه* که سر چاقالهها دعوا کنیم.

*من خواب دیدهام که کسی میآید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاهسرفه را قسمت میکند
و رزو اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمههای لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سیدجواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیدهام ... !
_ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد / فروغ فرخزاد

