
جهان دوم همیشه براقتر از جهان اول بود. در آنجا زرهها میدرخشیدند، سکهها برق میزدند و هیولاها طبق برنامه ظاهر میشدند. مرگ موقتی بود و بازگشت تضمینشده. همهچیز قابل پیشبینیتر از زندگی واقعی به نظر میرسید.
در جهان اول اما برق میرفت، اینترنت قطع میشد و قبضها سر وقت میآمدند. بدن خسته میشد و خواب کافی وجود نداشت. آدمهایی بودند که شغلشان کشتن هیولا نبود؛ شغلشان ساختن ارزش برای دیگران بود. در بازی معدن حفر میکردند، آیتم جمع میکردند، مرحله رد میکردند. ساعتها تکرار یک حرکت واحد، با دقتی که نه از علاقه بلکه از اجبار میآمد. بعد شخص دیگری با کارت بانکی واقعی، نتیجه زحمت همهی آنها را در یک چشمبههمزدن میبلعید. فاصلهای نامرئی میان دستِ تولیدکننده و دستِ مصرفکننده کشیده شده بود. آنها حضور داشتند اما دیده نمیشدند.
مدتی طول کشید تا بفهمند اسم این «تفریح» نیست. کار است. کاری بیقرارداد. بیبیمه. بیچهره. کاری که در آن اگر سرعتت کم میشد، الگوریتم متوجه میشد. اگر چند دقیقه مکث میکردی، سیستم هشدار میداد. اگر بیش از حد خسته میشدی، جایگزین داشتی. حرفهای بودن یعنی قابلجایگزین بودن. هویتت به نام کاربریات تقلیل پیدا میکرد و بدن واقعیات پشت یک آواتار پنهان میشد. کمکم دو زندگی از هم جدا شدند. در یکی زره داشتی و امتیاز، در دیگری کمردرد و اضطراب. در یکی قهرمان بودی، در دیگری بدهکار. این دوگانگی آرامآرام شکافی ایجاد کرد که نه در صفحه دیده میشد و نه در آمار فروش.
فرسودگی فقط جسمی نبود. نوعی ازخودبیگانگی در کار بود. آنها در جهانی که ساخته بودند حرکت میکردند اما مالک آن نبودند. ارزش تولید میکردند اما سهمشان ناچیز بود. هرچه بیشتر موفق میشدند، قیمت پایینتر میآمد و دوباره باید بیشتر تولید میکردند تا همان مقدار قبلی را به دست آورند. گاهی نیمهشب که از صفحه جدا میشدند، هنوز صدای کلیک در ذهنشان ادامه داشت. هنوز مسیر معدن را از حفظ بودند. هنوز هیولاها را میشناختند. اما نمیدانستند خودشان دقیقاً کجا ایستادهاند.
نخستین جرقه نه با مسلحشدن برای بهزانونشاندن شر، که با فروپاشی از خستگی آمد. خستگیای که دیگر فقط جسم را هدف نمیگرفت، بلکه معنا را فرسوده میکرد. یکی گفت: «اگر یک روز کار نکنیم چه میشود؟» دیگری گفت: «اگر با هم کار نکنیم چه؟» سوال سادهای بود اما پشتش ترس خوابیده بود. ترس از مسدود شدن حساب. ترس از از دست دادن درآمد. ترس از اینکه سیستم بدون آنها هم ادامه پیدا کند و نبودشان حتی ثبت نشود.
و ناگهان شهرهای دیجیتال که همیشه پرجمعیت بودند، خلوت شدند. خلوتیای که بیشتر از هر اعتراض پرسر و صدایی دیده شد. هیولاها ماندند بیمشتری. بازارها ماندند بیطلا. شرکتها ماندند با عددهایی که دیگر بالا نمیرفت. نمودارهایی که همیشه صعودی بودند، صاف شدند. سیستم ابتدا تصور کرد باگ است. بعد احتمال حمله را بررسی کرد. کمتر کسی فوراً پذیرفت که مسئله انسانی است.
کسی انقلاب نکرد. کسی پرچم نزد. فقط هزاران نفر تصمیم گرفتند مدتی هیچچیز نسازند. و همین کافی بود. در جهانی که همهچیز بر پایه تولید بیوقفه بنا شده، گاهی بزرگترین حرکت، دست کشیدن از تولید است. آنها برای نخستینبار فهمیدند مهمترین داراییشان مهارت فارمکردن نیست، بلکه هماهنگی است. حضور جمعی است. توانایی کند کردن ریتم سیستمی که آنها را نامرئی فرض کرده بود.
با این حال هیچ تضمینی وجود نداشت که سیستم تغییر کند. سرمایه همیشه راههایی برای سازگار شدن پیدا میکند. شاید قوانین تازهای نوشته شود. شاید کنترل شدیدتر شود. شاید کار به منطقههای ارزانتر منتقل شود. شاید حتی اعتصاب به یک ویژگی قابل مدیریت در الگوریتم تبدیل شود. احتمال بازتولید همیشه وجود دارد. اما حتی اگر سیستم خود را ترمیم کند، یک چیز دیگر قابل بازگشت نیست: «آگاهی».
شاید همهچیز از این فهم ساده شروع شود، این فقط یک بازی نیست. در پشت هر آواتار بدنی نشسته که خسته میشود، ذهن رنجوری که فروپاشیده است و هویتی که میان دو جهان تقسیم شده است. در شهرهایی که خیابان ندارند، گاهی بزرگترین راهپیمایی خاموش شدن همزمانِ چراغهاست.
