ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

راز کثیف نویسنده‌ها

نویسنده‌ها دروغ می‌گویند (و این تنها حقیقتی‌ است که می‌گویند). پس بیایید همین اول یک دروغ عمومی را دفن کنیم.

هیچ نویسنده‌ای با وحی‌یی از الهامات شروع به نوشتن نمی‌کند. ما با بی‌حوصلگی شروع می‌کنیم. با شک به خطی بودن پدیده‌ی زمان. با صفحه‌ای سفید که بیشتر شبیه دیوار شیشه‌ای بازجویی‌ست تا بومی از نگرش خلاقانه. ما عملاً شکارچیان لحظه‌های بی‌اهمیتیم. با دفترچه‌های مچاله و خودکارهای نیمه‌جان، در کمین عکس‌هایی که جلوه‌ای عریان از زندگی‌ دارد، می‌نشینیم.

آن تصویر رمانتیک از بلوار سن ژرمن؛ نویسنده را در مه صبحگاهی یک کافه‌ نشان می‌دهد. باریستا تا خرتلاق مقابلش سر خم کرده، در حالی که ایده‌هایی درخشان بر او نازل می‌شود، او با یک بشکن دون ژوانی، آیات الهام‌ را شماره می‌زند و با تکان‌های ریتمیک ابرو، انعام را تقدیس می‌کند.

این تصویر بیشتر شبیه تبلیغ یک عطر گران‌قیمت است تا واقعیت‌های فاجعه‌ی مو… فاجعه را پاک می‌کند… دین مورد نظر. واقعیت این است که ما می‌نشینیم و چیزهایی می‌نویسیم که حتی خودمان هم ابدا دوست نداریم دوباره بخوانیم.

تکریمی هم اگر باشد، بیشتر شبیه درآوردن خرده‌های نان بربری از زیر دکمه‌های کیبورد است تا نزول‌خواری از صراط نور.

جزئیات بی‌مصرف. جمله‌های بی‌رمق. صحنه‌هایی که راه به هیچ‌جا نمی‌‌برند. ما مبتلا به اختلالی هستیم به نام «الان باید یادداشت کنم». وسط ازدحام مترو، وسط صف بانک، وسط دعوای ماشین جلویی با قفل فرمان، بیشتر وقت‌ها درعنفوان پیاده‌روی، در اختتام پخت‌و‌پز، قبل از آن مرحله‌ی کم کردن شعله‌. وسط مسواک زدن و.

بله، مسواک زدن و.

نویسنده بودن یعنی داشتن یک ابرقدرت بی‌مصرف. می‌توانیم از مسواک زدن حماسه بسازیم و از یک تراژدی واقعی سه صفحه غر بزنیم. چای می‌خوریم، زبانمان می‌سوزد، یادداشت می‌کنیم.

کسی در طی سانحه‌ی یک عطسه‌ جر می‌خورد، یادداشت می‌کنیم. دیشب شادی باریدن گرفت، در برهوت کیست که چتر داشته باشد، لاستیک‌های لیز پراید در باغ بی‌برگی آب می‌پاچند، چرا که در کرانه‌های غرور پرواز را به خاطر می‌سپارند، و ما سه‌باره یادداشت می‌کنیم.

۹۵ درصد این‌ها؟ فاقد ارزش‌ افزوده‌اند. واقعاً واقعی بی‌ارزش‌اند.

اما این‌جا همان راز کثیف کشف می‌شود. همان چیزی که ثابت می‌کند همه‌مان کمی متقلبیم. وسط این انبوه، آشغال‌ و نکبت، گاهی یک ترک در دیوار روزمرگی می‌افتد. ثبت یک عکس که بوی عطر و خون می‌دهد. یک جمله که چیزک‌هایی را لو می‌دهد. جوانه‌ی لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمی ابتلا به زندگی دارد.

قصه از شاهکارهای ناگهانی ساخته نمی‌شود؛ از دل همین انباشت بی‌اهمیت‌ها متولد می‌شود. بعضا شرم‌آور و گاهی ناخوشایند. کار ما این است که آن صاعقه را از دل توده‌ی ابهام بیرون بکشیم و نگه داریم. بعد دوباره برگردیم سر همان نوشتن‌های معمولی. و نویسنده تا هست، می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد.

معروف‌ترین جمله‌ای که نویسنده‌ها موقع سخنرانی به کار می‌برند را پیدا کرده‌ام؛ آن‌ها فقط وقتی می‌نویسند که الهام بگیرند. و ترتیبی داده‌اند که هر روز صبح سرِ ساعت مشخصی، ایده‌هایشان را یادداشت کنند.»

این را هزار بار شنیده‌اید، نه؟ اما چطور کار می‌کند؟ ایده یک خانم یا آقای پررو و به شدت لوس است که اگر تا ساعت هشت بیدار نشود و پشت میز ننشیند، تا لنگ ظهر هم بیدار نمی‌شود. از این رو باید لنگ درش را از زمانی که درخت بوده، چنان بکوبی که بکنی تا بگویی: «پاشو، خرس خونسار!» تا بیاید. شاید غرغرکنان بیاید، شاید با چشم‌های نیمه‌باز، اما می‌آید. به جز جمعه‌ها.

ننشینید به انتظار الهام که مثل انتظار باران در کویر است. ایده را تبدیل کنید به حضور یک کارمند در شرکتی که حق ندارد دیر بیاید. آن وقت می‌بینید چطور همه چیز تغییر می‌کند. قصه‌ها از همین‌جا شروع می‌شوند. نه از الهامات الهیِ نه‌ چندان نازنین.

بعضی نویسنده‌ها رها و ناهشیار می‌نویسند. یادداشت را شبیه فیلم‌برداری از جمع خانوادگی می‌دانند. همان فیلمی که موقع ضبطش خسته‌کننده است. کسی دارد برای شونصد تریلیاردیوم بار سالاد می‌کشد. یکی درباره‌ی قیمت گوشت آپدیت می‌دهد. هیچ چیز دراماتیکی رخ نمی‌دهد. اما ده سال بعد، وقتی یکی از آن آدم‌ها دیگر نیست، به دلایلی که همه می‌دانیم اما اسمی ازشان برده نمی‌شود‌، همان تصویرهای بی‌اهمیت که می‌گفتند دگم نباش، میخکوبت می‌کنند.

نوشتن هم همین است. «پنج‌شنبه حالم افتضاح بود» هیچ‌چیز نمی‌سازد. اما «پنج‌شنبه، شلاقی فشل است و بارانی‌، نادر از پشت پنجره دست و سلام می‌دهد، چتر ندارد، می‌پیچد بیرون، خیس می‌نشیند پشت فرمان، ذوق دارد خودی از دست‌فرمانش نشانم دهد، درست پیش پایم عجب لایی تلخی کشید، سپاس خدای را عزّ و جلّ هنوز زند‌ه‌ام. آب‌گل تا زیر یقه‌ام می‌پاشد.»، این یک لحظه است.

و لحظه‌ها می‌مانند.

حالا برسیم به دایی‌جان سوءتفاهم. ایده‌ها اگر وجود داشته باشند، نتیجه‌ی نشستن پشت میز‌اند، نه پیش‌شرطش. الهام جایزه‌ی آدم‌های منتظر نیست. به آدم‌های منظم می‌رسد. همه فکر می‌کنند ایده‌ی ناب شبیه پری دریایی است. نه. الهام آن کارمندی است که اگر کارت نزنی، غیبش می‌زند.

و بعد می‌رسیم به بخشی که همه از آن فرار می‌کنند: ویرایش.

اینجا مهم‌ترین بخش ماجراست. داستان با کیفیت، هرگز در چرک‌نویس اولیه ظاهر نمی‌شود. نُچ، هرگز! چرک‌نویس اولیه بچه‌ای است که تازه به دنیا آمده، ۲۴/۷ جیغ بنفش می‌کشد، در رنگ‌بندی‌های قرمز و زرد و کبود عرضه می‌شود، کچل و کور است و همه می‌گویند: «آخی [ew]!» اما خب، کسی با لباس عروسی از اتاق عمل بیرون نمی‌آید.

ویرایش یعنی قتل عام. کشتن جمله‌هایی که دوستشان داری. کشتن صحنه‌هایی که برایشان زحمت و رنج و شب‌بیداریِ فراوان کشیده‌ای. کشتن نسخه‌ی ضعیفِ خودت.

هیچ متن خوبی در چرک‌نویس اولیه وجود ندارد. چرک‌نویس فقط نوزادی است قرمز، جیغ‌جیغو و کچل. اگر فکر می‌کنی شاهکار همان نسخه‌ی اول است، هنوز خواندن را بلد نیستی.

ویرایش دو کارکرد دارد:

یک. آنچه که در نوشته نفس می‌کشد را نگه می‌دارد،

دو. آنچه فقط نویز تولید می‌کند را حذف می‌کند.

شخصیت‌ها باید زنده شوند. داستان باید حرکت کند، نه که فقط وجود داشته باشد. ویراستار معجزه نمی‌کند. اگر شخصیتت مرده باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند به او تنفس دهان‌به‌دهان بدهد.

ما مثل باستان‌شناس‌هایی هستیم که در زباله‌دان تاریخ دنبال الماس می‌گردند. سال‌ها یواش و آهسته خاک می‌خوریم، تا برق زدن مدفون عتیقه‌ای در زیر میلیون‌ها تمدن‌ را ثبت و ضبط کنیم.

خب، می‌رسیم به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر.

خب، همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود. به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر.

همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود.

حالا هرچه تلاش می‌کنم، میمیک مستاصل صورتش، مکث قبل از «دامادمونه»، برق شیطنت توی چشمش، هیچ‌کدام برنمی‌گردد.

یک لحظه‌ی کامل، جلوی چشم‌هایم اتفاق افتاد و من شکارش نکردم.

بعضی لحظه‌ها فقط وقتی از دست می‌روند، اهمیتشان را می‌فهمیم. پس بنویس. حتی اگر مزخرف است. حتی اگر به نظر بی‌اهمیت می‌آید. حتی اگر فکر می‌کنی هیچ‌کس قرار نیست آن را بخواند.

حقیقت این است که ذات نوشتن هنر تحمل ابتذال خودت است تا وقتی که چیزی واقعی از زیرش بیرون بیاید.

                                                     بقیه‌اش افسانه است.

https://i0.wp.com/ebookfriendly.com/wp-content/uploads/2014/03/Writers-in-early-and-late-age-infographic.jpg
https://i0.wp.com/ebookfriendly.com/wp-content/uploads/2014/03/Writers-in-early-and-late-age-infographic.jpg

یادداشتپشت صحنهنویسندگی خلاقعادترشد
۱۲
۴
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید