ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

در ستایشِ پیشرفت‌های بی‌صدا

شروعش از یه بعدازظهر داغ، اوایلِ تیرماهه.

وقتی هنوز بوی جنگ توی خونه‌ی یکی پیچیده بود و داشت با دست‌هاش آوار رو کنار می‌زد، شاید فقط برای اینکه عکس مادرش رو از زیر اون همه آهن‌پاره پیدا کنه.

یکی دیگه، همون موقع، گوشه‌ی اتاق نشسته بود و داشت به یه چروک تازه گوشه‌ی چشمش نگاه می‌کرد. به اینکه چهل سالگی، آروم‌آروم خودش رو توی آینه نشون داده.

یکی دیگه عینکی شده بود و حالا دنیا براش واضح‌تر از همیشه بود.

یکی دیگه داشت با هوش مصنوعی یه آهنگ راک محشر می‌ساخت که هنوز هیچ‌کس نشنیده بود.

و یه دختر، توی همون خیابون، با موتور گرون‌قیمتش وایساده بود که بره یه بستنی انبه‌ای بخره؛ چون فهمیده بود گاهی یه طعم ساده، توی یه گرمای معمولی، می‌تونه یه لبخند کوچیک بسازه.

و من، توی همون روزها، داشتم به یه چیز فکر می‌کردم:

چرا ما همیشه باید آخر سال یه ترازو برداریم و خودمون رو وزن کنیم؟

چرا باید بشینیم و به خودمون نمره بدیم؟

مخصوصاً وقتی یه سال دیگه داره تموم میشه و همه‌جا پر شده از مرور دستاوردها، موفقیت‌ها، عکس‌های قشنگ و خبرهای خوب.

ولی راستش... قرار نیست این سال، بهترین

بهترین سال زندگی همه‌ی ما باشه. قرار نیست حتماً درخشان‌ترین سال باشه.

هنوز کلی وقت هست.

گاهی فقط توی یه ماه، زندگی یه آدم از این رو به اون رو میشه. اتفاق‌هایی می‌افته که هیچ‌کس انتظارش رو نداشته.

توی همین روزها، وقتی مدیا باعث میشه حس کنیم از بقیه‌ی دنیا عقب افتادیم، وقتی فکر می‌کنیم هیچ کاری نکردیم و هیچ دستاوردی نداریم، باید یادمون بیاد:

قرار نیست همه‌ی ما توی این سال‌های زندگی‌مون پیشرفت کنیم. قرار نیست همه‌ی ما توی یه دوره خوشبخت بشیم. قرار نیست همه‌ی ما به حقوق اولیه‌مون برسیم.

ما قرار نیست برای زندگی خودمون کارنامه و لیست دستاوردها درست کنیم و ببینیم نمره‌مون توی کدوم بخش‌ها بیشتر بوده.

ما آدمیم. داریم زندگی می‌کنیم.

یکی امسال ازدواج کرده و مهم‌ترین اتفاق زندگیش همین بوده.

یکی دانشگاه قبول شده و تازه قدم اول یه مسیر جدید رو برداشته.

یکی تراپی رو شروع کرده و داره کم‌کم با خودش آشتی می‌کنه.

یکی طلاق گرفته و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یه نفس عمیق آخیش‌دار کشیده و آرامش رو حس کرده.

یکی فقط تونسته از تختش بلند بشه و اتاقش رو مرتب کنه؛

و همه‌ی این‌ها اوکیه.

از نظر من، همه‌ی این‌ها پیشرفته.

نه اون چیزی که توی استوری‌ها می‌بینیم. نه اون تیکِ پایین لیستِ اهداف.

پیشرفت گاهی همون لحظه‌ایه که تونستی از تخت بلند شی.

همون روزیه که برای اولین بار یه نوشته رو می‌خونی و یه جای قلبت تکون می‌خوره.

همون لرزش کوچیک، خودش می‌تونه یه شروع دوباره باشه.

حالا که دارم این رو می‌نویسم، می‌دونم تابستون تازه شروع شده. آخر سال هنوز خیلی دوره.

اما واقعیت اینه که فرقی نمی‌کنه تا آخر سال چی بشه.

چون ما قرار نیست بهترین سال زندگی‌مون رو توی یه تقویم پیدا کنیم.

ما قراره زندگی رو توی همین روزهای معمولی پیدا کنیم.

توی همین انتخاب‌های کوچیک.

توی همون بستنی انبه‌ای.

توی همون تجربه‌های پشت اون چروک گوشه‌ی چشم.

توی همون آهنگ فوق العاده‌ای که هنوز هیچ‌کس نشنیده.

یکی توی همین روزها، زن و بچه‌‌اش رو راهی خونه‌ی پدرزن کرده چون نتونسته خرجشون رو دربیاره؛ اما صبح که بیدار شده، براشون چایی ریخته و بدرقه‌شون کرده.

یکی دیگه، توی سکوت شب، با فکرهای تاریک خودش جنگیده، اما باز هم به فردا فکر کرده.

یکی دیگه، بچه‌‌اش به دنیا اومده و هنوز اسمش رو انتخاب نکرده، اما توی گریه‌ی اون بچه، یه دنیا امید دیده.

و اگه الان داری این رو می‌خونی، یعنی یه چیزی توی وجودت هنوز زنده‌ است.

اون‌قدر زنده که لازم نبود کسی پودر جادو بریزه روت.

خودت اومدی.

خودت موندی.

خودت ادامه دادی.

و این، از همه‌ی رتبه‌ها، از همه‌ی دستاوردها، از همه‌ی سال‌هایی که میان و میرن، ارزشمندتره.

قرار نیست سال بعد بهترین سال باشه.

اصلاً شاید هیچ سالی قرار نیست بهترین باشه.

قرار فقط اینه که باشه.

با همه‌ی ازدواج‌ها و طلاق‌ها.

با همه‌ی قبولی‌ها و تراپی‌ها.

با همه‌ی بلند شدن‌ها از تخت و مرتب کردن‌های کوچیک.

و ما، وسط همین بودن، داریم زندگی رو می‌سازیم.

نه برای اینکه به کسی ثابت کنیم.

نه برای اینکه رونالدینیو بشیم.

فقط برای اینکه وقتی بهار بعد رسید، بتونیم به خودمون نگاه کنیم و بگیم:

«من از این تابستون گذشتم.»

و شاید همین، بزرگ‌ترین دستاوردی باشه که می‌شد داشت.

***

پی‌نوشت.۱. چطوری باید تروماهای خیلی بزرگ و مگومون رو کلمه کنیم؟ چطور باید از بار درهم‌شکننده‌ی عذابی که در اون لحظه‌ها بهت تحمیل کردن، به هنر پناه برد؟ چطور میشه یک نفر در موقعیت مشابه تقدیر متفاوتی برای خودش رقم بزنه؟

پی‌نوشت.۲. بعضی نوشته‌‌هام طوری هستن که بعدش وقتی می‌خونم‌شون آرزو می‌کنم کاش هیچ‌وقت منتشرشون نمی‌کردم. اینجور نوشته‌ها برای مخاطب عادی زننده است. کلمه‌هایی که برای ترجمه‌ی مفاهیم انتزاعی به کار می‌بری و داری تلاش می‌کنی تصویریش کنی، کافی نیستن. مهم نیست شهودت چقدر خوبه یا برای بخش‌بندی ناخودآگاه آدما مدل‌سازی می‌کنی. می‌دونین… نهایتا آدما مختارن هر برداشتی که می‌خوان داشته باشن.

مثل همون موزیکیه که اونقدی ارتباطت باهاش برات درونیه که با هیچکی شریکش نمی‌شی. انگار از ارزشش کم میشه. وقتی می‌بینی همون وسعت و عمق احساسی و بینشی رو در کسی که براش موسیقی رو فرستادی دریافت نمی‌کنه، دچار سرخوردگی می‌شی. و آدمای زیادی ناامیدت می‌کنن. از نظرم این رو باید یادم بمونه.

باید یاد بگیری به عنوان یه نویسنده، بین نوشته‌های مخاطب خاص و عام‌دارت با فیلتر‌های خیلی سنگین‌تری عمل کنی.

امشب می‌خوام ازین بنویسم مخاطبی که جهان‌بینی تو رو تا حد قریبی بفهمه، ارزشمنده. یکی از هدف‌هام اینه اینجور مخاطب‌هام بیشتر بشن.

به مراتب کار سخت و غیر معمولیه. بله، ناممکن می‌زنه تا وقتی که اتفاق بیوفته.

خلاصه‌ که می‌بخشین اگه پست قبلی سرتونو پاترهدی کردم.

میو 🖋️
میو 🖋️

زندگیرشدمهربانیچالش نویسندگییادگیری
۶
۲
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید