به عنوان کسی که وقت زیادی برای نوشتن نداره و عاشق نوشتنه، دوست داشتم بخشی از سهم نوشتنمو بذارم اینجا. در فضای وبلاگ فارسی و خودمونی. مخصوص این روزا منتشر میشن؟ شاید. باشد که نوری در تاریکی و الهام بخش شما هیومنها در مواجهه با تلخی واقعیات این جهانی باشَوَن...🤍
| عکس پست رو بعدا ضمیمه میکنم چون اتصال نیمه طبیعیه
| اگه از آینده اومدی عکس مدنظرم اینجاس
https://crcomunicacion.colorsremain.com/aniversario-luctuoso-de-matilde-montoya-la-primera-medica-mexicana/
جسارت زنهای چنینی رو دوس میدارم. گستاخن. کاریزماتیکن. حرف خودشونو به کرسی میشونن. فارغ از شرایط خر خودشونو میرونن. حالا اینکه شرایط و شانس تا چه انداره باشون همراهی میکنه بحث دیگهایس. و من سعی میکنم تا حدامکان خودمونی باشم موقع تعریف کردن ازشون.
اولین مواجههام باهاش داخل سری کتابای علوم ترسناک بودن. اگه انسانها بخوان در مسیری قرار میگیرن که کارشون تاریخساز بشه. به نحوی، یجوری، یهجایی. خودشون یا آدمای بعدشون. تا زمانی که حیات جریان داره. یعنی همیشه. فقط کافیه که اون زن باور کنه که خودش یه نقطه عطفه. دومین مواجههام باهاش در همون کودکسالی و در یک فیلم بیوگرافی بود. به شخصه کشیده میشم به سمت آدمایی که عملکرد متفاوتی برای ارائه دارن. هنجارها رو دو دستی میشکونن.
قانون جلوی پروازتو میگیره؟ شرایط تحمیلیه؟ حاکمیت جان و مال و فغانفرساس؟ بهاش یک عمر استمراره و مبارزه با استعمار ذهن و تنه؟ به دنیای واقعی خوش اومدی! این ذات طبیعته. ذات تاریخه. سراسر آمیخته به مبارزه و خشونته. پس چندتا راه میمونه. دزد بشی. شاعر بشی. دزدِ شاعر بشی یا بجنگی برای نوشتن قانون جدید.
ازین رو، روزی روزگاری یه دختر کوچیک به اسم ماتیلده به دنیا اومد که دنیای اون عصر براش کوچیکتر از رویاهاش بود. چهارسالش بود که خوندن و نوشتن یاد گرفته. موضوعی که در دوره خودش سرآمدش کرده. موقعی که بچهها بلد نبودن اسم خودشونو بنویسن. یازده سالش بود که با کیف کوچیکش به دبیرستان رفت. ولی رویاهاش بزرگتر از مدرسه و کلاسش بودن. ماتیلده میخواست دکتر بشه. بیشتر از هر چیز دیگهای.
مشکل؟ موضوعی بود که معادل ممنوعیت وجود قاضی زن در جامعهمونه. اون زمان توی مکزیک دخترا حق نداشتن پزشکی بخونن.
ولی ماتیلده اینجوری بود که:
«این حقو بهم نمیدین؟ اوکی پس گیرمو میحقم ازتون!»
دیفالت گستاخ بوده این زیبا. در ابتدا با پوشش یک ماما به جامعه آکادمیک ورود کرد. بعد رفت دانشگاه پزشکی ـــــ اولین دختر در تاریخ اون دانشگاه.
آره. میرسیم به همون قسمت پرتکرار تاریخ. تکذیب ممکنشدنش > تلاش برای از هویت تهیکردنش:
«ضعیفه و پزشکی؟ بیا پایین از خر شیطون، زن!»
اما آدمایی که نقاط عطف تاریخی محسوب میشن عموما نقطههای عطف کوری توی زندگیشون دارن. که کمتر بهشون پرداخته میشه. اما کاراکتر ضروری فیلمنامه بدون. پشت ماتیلده هم گرم بود به اونها... مادری داشته که باورش میکرده. دوستایی که حمایتش میکردن. مغزی که متشعشع بوده از هوش. و شانسی که باهاش یار وفادار بود.
سالها بعد خواستن اساسی بایکوتش کنن. جدای از تهدید و آزار و اذیت جسمی و روانی، وقتی خواستن اخراجش کنن چیکار کرد؟
نامه نوشت... نه به استادش، نه به مدیر دانشگاه ــــ صاف و نقطهزن اصلی رو زد. مستقیم نامه زد به رییسجمهور مکزیک!
و نتیجه مبارزاتش؟ رئیسجمهور قانون رو عوض کرد.
بله! قانون یه کشور تن به تغییر و تسلیم داد چون یه دختر باور کرده بود میتونه پزشک بشه.
اون روز، وقتی ماتیلده با روپوش سفیدش سر جلسه امتحان نشست، همه روزنامههای مکزیک تیتر زدن:
«ماتیلده مونتویا اولین پزشک زن کشور شد!»
ماتیلده نشونمون داد چیزایی که بین ما و رویاها فاصله میندازن صدای «نمیتونی» لوزرهاست. ترجیح دادن قربانی بشن. توجیه کردن تا قربانیت کنن. چون دستاوردشون توی زندگی فعلی رضایت به داشتن حداقل آب و غذا و به جا آوردن غرایز جنسی-طبیعیشونه. کودکانه و بیآلایش. و اون صداها؟ میتونه ساکت بشه... وقتی انتخاب از روز روشنتر و به موقعت جوابشون رو داد. و مسیر زندگی خودت و چندین نفر دیگه رو با شجاعت نجات میده. مثل ماتیلده.
بعضی زنها قصههاشون رو توی خیال نمینویسن؛ بلکه جای قربانی بودن، بلند میشن، تراش برمیدارن، به انواع متدهای روز، مورد عنایت قرار میگیرن، از عجایب اطرافشون گرفته تا اقلیم و جغرافیا و چهارپایانش، با این حال توی مسیری موندن که بهش تعلق خاطر ذهنی و قلبی داشتن. تا جایی ادامه میده که خودش بخشی از اون مسیره. سهم غالبا تلخشون از قضایا واسهشون اهمیتی نداره، خاورمیانهای بودی؟ بچه خاک و خون و جنگ؟ باش! چون آگاهن این بهای راهیه که ممکنه تو جزو اولینهاش باشی. بهاش واقعیت عریانه. رنجه و تلخی بوده، تنهایی و زهرماری داشته، اما رویا و قصهاش رو توی واقعیت زندگی کردن هم داره. و دومی میمونه و میشه جرقه داستان میلیونها دوپای بعد از خودش. 🤷♀️
پ.ن: به روز شیشم جنگ رسیدیم. ضریب هوشی اکس من و دوزتش همچنان منفیه. برآیند واکنشیشون چیزی حدود کودک یازده ساله است. جالب اینکه فعالیت مجازی من رو قویا دنبال میکنن هنوز که هوزه. چند سال میشه عزیزان؟ نه اینکه ندونم چطوری جلوشون رو بگیرم. الان اینجوریم که بذار خوش باشن. اگه اینطوری تغذیه میشه و فالو نمیکنه ولی فنه. من به راستی لایق این همه توجه نمیدیدم خودم رو ولی مرسی! پنج روز نبودین نگران داشتم میشدم. البته که بیشتر از سر فراغ ذهن و بیکاریست. دوست ندارم نقد یا که ناناعتشون کنم بیش ازین. جاست اینکه حقیقت ماجرا به طرز ادامهواری تلخه واسهشون. گاها.. بُذگریم.خدا دست صلح و شفاعتش رو با فرض اینکه این موشکا بادمجون و اسپرمن بر سر همهمون ارزانی بداره.. ایشالا :)