هزار و یک داستانی که روایت نشده، یا همان ناداستان‌ها

لحظهٔ اعتراف به «دوستت دارم»، قلبش پرندهٔ کوچک تنهایی بود که به سینه‌اش می‌کوبید. پیوسته و مداوم. زن دستش را گذاشت روی قلبش. آرام گفت هیس. بعد به چشم‌های مردی که روبه‌رویش بود، چشم دوخت. همه دریا بود. جنگل. بهار. ابر. خورشید. کهکشان راه‌شیری. باد. نسیم. گنجشکک اشی‌مشی. بوته‌های شمعدانی و... .
زن دستش را از روی قلبش برداشت. محجوبانه گفت «دوستت دارم». بعد هزار پروانهٔ کوچکِ بی‌قرار از عمق جانش، روانهٔ مرد شدند؛ هزار پروانه‌ای که هیچ نویسنده‌ای آن را قصه نکرده بود!