ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

هیچ‌چیز آن‌طور که دیده می‌شود دیده نمی‌شود.

در علوم شناختیِ معاصر، ادراک هرگز یک «دریافتِ منفعل» از جهان بیرون نیست. مغز، پیش از آنکه شبکیه‌ی چشم تحریک شود، بر اساس تجربه‌ی انباشته‌ی گذشته، مدلی آماری از جهان ساخته است. آنچه ما «دیدن» می‌نامیم، در حقیقت «بازتولیدِ پیش‌بینانه» است؛ مغز داده‌های حسیِ ناقص را با پیش‌بینی‌های درونی تکمیل می‌کند تا یک تصویرِ پیوسته بسازد. این فرایند، که در ناحیه‌ی استریاتوم و قشر پیش‌پیشانی رخ می‌دهد، نه تنها به اشیا معنا می‌دهد، بلکه به آن‌ها هویتِ دسته‌بندی‌شده هم می‌بخشد. به همین دلیل است که ما هرگز یک شیء را «لخت» نمی‌بینیم؛ آن را همیشه در لباسی از مفاهیمِ ازپیش‌ساخته می‌پوشانیم.

اما این پوشش، گاهی به حجابی تبدیل می‌شود که خودِ هستیِ شیء را از ما پنهان می‌کند.

در فلسفه‌ی غرب، این شکاف را با دو واژه نشان داده‌اند: ابژه (Object) و چیز (Thing). ابژه در میدانِ علم و اندازه‌گیری قد علم می‌کند؛ ما آن را تعریف می‌کنیم، در قفسه‌های ذهنی‌مان طبقه‌بندی می‌کنیم و برای مصرف یا تحلیل آماده‌اش می‌سازیم. اما «چیز» در اندیشه‌ی کسانی چون هایدگر، مقامی دیگر دارد؛ چیز، جایی است که جهان در آن «جمع» می‌شود. چیز از دسترسِ تعریفِ قطعی می‌گریزد و به همان اندازه که به ما نزدیک است، از ما دور می‌شود. هستی‌شناسیِ شیء‌گرا (OOO) نیز بر همین نکته پافشاری می‌کند که اشیا هیچ‌گاه به تمامی در اختیارِ ادراکِ انسان قرار نمی‌گیرند؛ آن‌ها همواره بخشی از وجودشان را در پس‌زمینه‌ی تعابیرِ ما، پنهان و دست‌نیافتنی نگه می‌دارند.

جهان، برای انسان توضیح داده نشده است؛ فقط برای او قابلِ تفسیر شده است.

با این حساب، عجیب نیست که گاهی کوچک‌ترین چیزها، سخت‌تر از بزرگ‌ترین مفاهیم، در برابر هجومِ نام‌گذاری مقاومت می‌کنند؛ گویی هرچه جرمِ فیزیکی‌شان کمتر باشد، هستیِ پنهان‌شان سنگین‌تر است. آن‌ها در سکوتشان، ما را به تأملی وا می‌دارند که هیچ‌کتابِ علمیِ دیگری از پسِ آن برنمی‌آید:

اینک، پیش از آنکه تعریفش کنی، فقط نگاهش کن.

یک حجم کوچک.

سطحی براق که نور را نه بازمی‌تاباند، که آن را می‌بلعد و دوباره به‌صورتِ رنگی میان سرخ و ارغوانی بازپس می‌فرستد.

انحنایی کامل، بی‌هیچ زاویه‌ی تندی که ذهن را به سمتِ خشونت ببرد.

و رشته‌ای باریک، ساقه‌ای که آن را نه به زمین، که به نقطه‌ای نامرئی در بالای سر وصل نگه داشته؛ انگار که نه روی چیزی ایستاده، که از چیزی آویزان است.

ذهن، بی‌اختیار با خود می‌گوید: «این را می‌شناسم»، چون از همان ثانیه‌ی اول، پیش‌فرض‌های قشریِ مغز، مشغولِ جست‌وجو در قفسه‌های حافظه است تا نامش را پیدا کند. اما شاید زیباییِ حقیقی، دقیقاً در همان لحظه‌ی تعلیق میانِ دیدن و نامیدن متولد می‌شود. لحظه‌ای که نه برای شناختن نگاه می‌کنی، نه برای استفاده کردن، نه حتی برای قضاوت؛ فقط برای اینکه بگذاری آن چیز، بدونِ بارِ تعریف‌هایت، نفس بکشد.

معنا همیشه کمی دیرتر از دیدن ساخته می‌شود.

و حالا که تا اینجا پیش آمده‌ای، احتمالاً مغزِ کنجکاوت ده‌ها بار با خودش زمزمه کرده که این حجمِ گرد و براق، این ساقه‌ی ظریف، این رنگِ وسوسه‌انگیز، همان... بله، مغز اشتباه نمی‌کند. فقط کمی عجله داشت.

این، میوه‌ی آبدار حکمت نبود.

این، نمادِ عشق یا ناپایداری یا بهار نبود.

این، حتی آن شیءِ گردِ سرخی نبود که در سبدهای میوه فروشی ردیف می‌کنند.

این، یک تلاشِ بی‌پایان بود برای اینکه چیزی، برای چند لحظه،

از شرِّ همه‌ی معناهایی که به آن چسبانده‌ایم، رها شود.

و وقتی این تلاش تمام شد...

شیطنت کردم و ازش یک گوشواره ساختم. ✨

P.S. Many thanks to Ms. Earring, throughout all the writing, tinkering, and all that jazz 🙏🏻

هستی شناسیزیبایی شناسیعلوم شناختیاینترنت اشیاطعم گیلاس
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید