ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

کودکِ پیر

بیاید این شعریجات را همین اول پستی دور بریزیم توت‌فرنگی‌ها 🤍🌱
بیاید این شعریجات را همین اول پستی دور بریزیم توت‌فرنگی‌ها 🤍🌱

این‌قدر از «خودِ گذشته» حرف می‌زنیم انگار آدمِ دیگری بوده. انگار یک غریبه که یک روز صبح توی تخت‌مان بیدار شده و رفته و ما جای او نشسته‌ایم. اما واقعیت این است که ما فقط پوست انداخته‌ایم. پوست، نه چیز دیگر.

حالا که موها سفید شده و دست‌ها موقع نوشتن می‌لرزند و چشم‌ها توی آینه بیشتر از آن‌که صورت را ببینند، لکه‌های قهوه‌ای روی پوست را می‌بینند، می‌فهمم که آن پسر/دخترِ بی‌قرار با آن همه حماقت، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک روزی بیاید و به خودش نگاه کند و بگوید: «چرا این‌قدر هول‌وولا داشتی؟»

ما فکر می‌کنیم عقل می‌آید و همه‌چیز را سر جایش می‌نشاند. اما عقل که سر جایش می‌آید، بدن دارد می‌رود. انگار بعضی از این آدم‌ها باید پانصد سالی وقت داشته باشند، شش-هفت‌باری عمر کنند بلکه آدموارانه زندگی‌کردن را یاد بگیرند. این‌جور موقعیت‌ها عقل که می‌رسد، زانوها صدا می‌دهند و حافظه سوراخ‌سوراخ شده. این شوخیِ تلخِ هستی است. ابزارِ درک را وقتی به دستمان می‌دهد که دیگر چیزی برای درک کردن نمانده. فرصت اجرا عملاً کشکِ بادمجان است. مثل این است که عینک را وقتی به کسی بدهی که کتاب نخوانده را بوسیده و گذاشته کنار.

و این دو نسخه از ما – آن کودکِ سرشار از سودا و این پیرِ خسته از حماقت‌ها – اصلاً به هم فکر نمی‌کنند. کودک فکر می‌کند پیری دروغ است. پیر فکر می‌کند کودکی را خواب دیده. اما هر دو یک کار را می‌کنند. هر دو بی‌پروا زندگی را زندگی می‌کنند. یکی با جسارتِ ندانستن، یکی با بی‌خیالیِ دانستن. کودک می‌دود برای این‌که برسد، پیر می‌خندد برای این‌که می‌داند رسیدن معنی ندارد.

جوانی فکر می‌کند پیری اغراق است. پیر فکر می‌کند جوانی سوءتفاهم بوده. اما هر دو اشتباه می‌کنند. هیچ‌کدام توهم نیستند. هر دو واقعی‌اند و هر دو در یک بدن زندگی می‌کنند.

جوانی با جسارتِ ندانستن پیش می‌رود. ریسک می‌کند چون معنای پیامد را نمی‌فهمد. زخم می‌خورد و اسمش را تجربه می‌گذارد.

پیری با احتیاطِ دانستن عقب می‌ایستد. ریسک نمی‌کند چون می‌داند زخم همیشه «درس» نیست؛ گاهی فقط زخم است.

عجیب است. توی آینه که نگاه می‌کنم، چشم‌ها همان چشم‌های هجده‌سالگی‌اند. همان ساختار، فقط عمقشان فرق کرده. یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم پیری یعنی فهمیدن این‌که آن حماقت‌های خام، آن سوداهای سر احمقانه، آن عشق‌های اولینِ هورمونانه، اصلاً جهالت نبوده. تنها راهِ ممکن در آن لحظه بوده. و اگر برگردم، باز همان راه را می‌روم.

اما این را که می‌گویم، تهِ دلم می‌دانم دروغ است. پشیمانی هست. کلی زخم هست که اگر کودکی می‌فهمید، این‌قدر بی‌پروا دست به تیغ نمی‌برد. کودک فکر می‌کند زخم جایزه‌ی تلخِ بلندپروازی است. پیر می‌داند زخم فقط زخم است.

صادق که باشم، حقیقت چیز دیگری است. افسوس وجود دارد. نه به‌خاطر اشتباه بودنِ آن لحظه، بلکه به‌خاطر بهایی که بعدها پرداخت شد. کودک هزینه را نمی‌فهمد؛ پیر قیمت را دقیق می‌داند.

و حالا، وقتی بدن می‌لرزد و فرو می‌ریزد و عقل گاهی تیره می‌شود، گاهی روشن، این دو نسخه در من جمع می‌شوند. یکی می‌گوید: «بیا و ریسکِ یک حماقت دیگر را بپذیر» و دیگری می‌گوید: «دیگر وقتش نیست». و من وسط این دو، فقط تماشا می‌کنم. تماشای فروپاشی، تماشای زوال، تماشای کودکی که هنوز توی چشم‌های پیرمرد/پیرزن قایم شده.

من میان این دو ایستاده‌ام؛ نه کاملاً کودک، نه کاملاً پیر. بیشتر شبیه تماشاگری که فروپاشی تدریجی بدن را می‌بیند و هم‌زمان، سرکشیِ خاموشِ روح را.

پیر شدن یعنی پذیرفتن این‌که آن حماقت‌ها، تنها شکلِ ممکنِ زیستن در آن سن بوده‌اند؟ و پذیرفتن این‌که حالا هم محدودیت‌ها شکل دیگری از همان اجبارند؟ یعنی ما هیچ‌وقت آزادِ مطلق نبوده‌ایم؟ پس فقط محدودیت‌هایمان عوض شده؟ چقدر سؤال‌هایم خبری‌اند.

به این فکر می‌کنم که وقتی نباشم، کدام نسخه‌ام را به خاطر می‌آورند؟ آن دخترک/پسرکِ سرخوش با خواب‌های عجیب، یا این پیرمردِ خسته که فقط می‌خواهد یک گوشه بنشیند و وزشِ باد را نگاه کند؟

جواب می‌دهم: هیچ‌کدام.

چون من همانی هستم که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را کامل بفهمم. چه آن وقت، چه حالا، چه بعداً.

شاید آن‌چه باقی می‌ماند نه سن است و نه نسخه؛ بلکه کیفیتِ حضور است. میزانِ صداقتی که با خودمان داشتیم. جرئتی که برای دیدنِ ضعف‌ها داشتیم. و توانایی‌مان برای پذیرفتن این‌که هیچ‌وقت کامل خودمان را نفهمیدیم.

ما هیچ‌وقت به یک «نسخه‌ی نهایی» نمی‌رسیم. فقط پوست می‌اندازیم. و هر پوستِ تازه، هم ادامه‌ی قبلی است، هم انکارش.

کودکِ پیر،
بدنی که می‌رود و میلی که هنوز می‌خواهد بدود.
عقلی که می‌فهمد و دلی که هنوز گاهی نمی‌خواهد بفهمد.
و زیستن، این کشمکش ناتمام‍.

کودکپیرهویتتاملاتروانپزشکی
۹
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید