
امروز تولد عباس کیارستمی است. این را مینویسم و روبهرویم یک موچی نشسته.
موچی چیز مهمی نیست. تاریخ و فلسفه سرش نمیشود، ادعایی برای نجات جهان ندارد. یک گلولهی سفیدِ نرم است که عمرش احتمالاً از چند دقیقه بیشتر نیست.
چیزکهایی هستند که درست در لحظهای بیاهمیت، راه به جای دیگری باز میکنند. برای من، این موچی راهش را به «کوکر» باز کرد. به جادهای که آغازش را از یاد برده و پایانش را به باد سپرده. به مهی که حاجب نیست؛ مؤجل است. به درختی آنقدر عادی که فقط دوربینِ کیارستمی آن را جدی میگیرد.
فکر میکردم هنر ساختن است. بعد کیارستمی رسید. او کمکم متقاعدم کرد که هنر شاید بیشتر شبیه رها کردن باشد. کارگردانهای زیادی فیلم ساختهاند. نقاشهای زیادی نقاشی کشیدهاند. شاعرهای زیادی شعر گفتهاند. اما تعداد کمی از آدمها جرئت کردهاند از موفقترین نسخهی خودشان عبور کنند. کیارستمی از آنها بود. هر بار خانهای ساخت، از آن بیرون رفت. هر بار به فرمولی رسید، آن را پشت سر گذاشت. مثل کودکی که قلعهی شنیاش را خراب میکند نه چون از آن مازوخیستهای ماکیاولی است، چون جلوتر را دیده. بیشتر آدمها در شکست زندانی میشوند. بعضیها در پیروزی. او در هیچکدام نماند. روان بود. مثل آب. هرچه بیشتر حرکت فیلمهایش را میبینم، او کمتر فیلمساز است. و بیشتر رودخانه.
هراکلیتوس گفته بود هیچکس دوبار در یک رودخانه پا نمیگذارد. جملهی زیبایی است. اما دانستهام کیارستمی جواب کاملتری برایش دارد. هیچکس دوبار به هیچ چیز نمیرسد. نه به رودخانه. نه به عشق. نه به خودش. ما دنبال ثبات میگردیم و جهان مدام زیر پایمان جابهجا میشود. عکسهای قدیمی را نگه میداریم تا زمان را نگه داریم. آدمها را دوست داریم تا رفتن را متوقف کنیم. خانه میسازیم تا جلوی حرکت را بگیریم. اما زندگی از همهی اینها سیالتر است. زندگی شبیه جادههای کیارستمیست. همیشه در حال رفتن. همیشه کمی دورتر از دسترس.
گازی به موچی میزنم. ابر فرو میریزد. تمام عمر داریم همین کار را میکنیم. داریم ابر میخوریم. داریم چیزهایی را که ماندنی نیستند در خودمان نگه میداریم. صدای یک بعدازظهر، آغوشی زنده، نگاهی کاونده، فتح یک فیلم، حوّایِ دندهی آدم. همهچیز پیش از آنکه در آغوش طبیعت از بین برود، برای لحظهای از ما عبور میکند. ما اسم این عبور را زندگی گذاشتهایم.
واقعیت چیست؟ این پرسش مثل یک حیوانِ سرگردان در تمام فیلمهای کیارستمی پرسه میزند. در کلوزآپ. در طعم گیلاس. در زندگی و دیگر هیچ. واقعیت چیست؟ آنچه رخ داده؟ یا آنچه در ذهن ما ادامه پیدا میکند؟
وقتی کسی دور میشود، اتفاق غریبی میافتد. جای خالی او خالی نمیماند. خیال میآید و آنجا ساکن میشود. بعد شروع میکند به ساختن. برای او حرف میزند. به جای او میخندد. جوابهایی میدهد که شاید هرگز نمیداد. حتی گاهی از خودِ او واقعیتر میشود. کیارستمی جایی گفته بود وقتی کسی نیست، تو سؤال میکنی و خودت جواب میدهی. برایش چای میریزی. مینشینی. و همان چای را خودت مینوشی. چه تصویر دقیقی. دلتنگی، همیشه در یک فریم گیر میافتد.
شوپنهاور میگفت بسیاری از آدمها از تنهایی فرار میکنند چون در خلوت برایشان صحنه خالی است. کیارستمی هم به زبان خودش از فاصله گرفتن حرف میزند. نه بالا؛ نه پایین؛ تجربه به من یاد داده جمع خودت را از تو میگیرد.
این جمعها، خیلی وقتها از تو میخواهند خودت نباشی. میخواهند در شبکهای از منافع حل شوی. میخواهند به جای دیدن، تکرار کنی. در حالی که هنر از آنجا شروع شد که آدم دوباره تنها شد. تنها با یک دوربین. تنها با یک درخت. تنها با یک تکه ابر.
اگر کیارستمی اینجا بود، این بچهابر را در آینهی دوربینش میانداخت. درونش، نه ابر، که ردِ ابر را میدید. جادهای از مه.
او همیشه از اشیا عبور میکرد. درخت برایش فقط درخت نبود. جاده فقط جاده نبود. گیلاس فقط گیلاس نبود. هر چیز «درِ» چیز دیگری بود. ازین رو جهانش اینطور بزرگ به نظر میرسد. این آدم چیزهای بیشتری نمیدید. در هر چیز، چیزهای بیشتری میدید.
گاز آخر را میزنم. ابر تمام میشود. چیزهایی هستند که درست وقتی از بین میروند، بیشتر حضور پیدا میکنند. مثل مه. مثل خاطره. مثل بعضی آدمها. کیارستمی سالهاست رفته است.
هنوز گاهی، در میانِ همان جادههای خاکی که خانهی دوست از پشتِ مه پیداست، پیدایش میکنم. در صدای باد. میان درختانِ زیتون. در سادگی بچههای مشق شب. در سکوت بعد از تمام شدن یک فیلم. یا در موچی سفیدی که برای چند دقیقه مرا از این اتاق بیرون برد و در کوچههای «کوکر» رها کرد.
خوشبختی؟
داشتن، رسیدن، نگه داشتن، نه!
فقط همراه شدن با چیزهایی که میگذرند.
همانطور که ابر میگذرد، درخت میگذرد، زندگی میگذرد.
و من نشستهام.
با ردّ موچی روی لبهایم.
انتهای کار اکنون، رهاست.
| پینوشت |
پرسش محبوب مردی که روان بود: «واقعیت چیست؟»
از لنزِ ایشان احتمالاً با مسئلهای شبیه «کلوزآپ» روبهرو هستیم؛ شباهتِ خیال و واقعیت 🌱
در همین راستا لازم میدانم اعلام کنم کامنت پست قبلی خطاب به اکس بود.
لطفاً از تولید اسپینآفهای داستانی و ساختن سناریوهای چندفصلی در ذهنتان خودداری کنید 🫂
