ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

تمرینِ زیستن بدون سانسور و تَن وقتی خانه‌ی خودش باشد.

آزادی چه حسی دارد؟

مقدمه: از شب قبل از آمدن آزادی تا رنگ عسل در صبح آزادی نوشته‌ام. از کسی که آزادی را بو کند و زندگی را بچشد تا همیشه تشنه‌ و مشتاقش می‌ماند‌، نوشته‌ام.

آزادی پیش از آن‌که کلمه باشد، یک اتفاق بدنی‌ست، جایی میان شانه‌ها که پایین می‌آیند، میان فکی که از هم باز می‌شود، میان نفسی که دیگر اجازه نمی‌گیرد. آزادی یعنی عضله‌ای که سال‌ها آماده‌ی دفاع بوده آرام بگیرد، یعنی تن از حالت آماده‌باش بیرون بیاید، یعنی خانه دوباره خانه شود. آزادی وقتی می‌آید که دیگر لازم نیست بخشی از خودت را پشت در بگذاری؛ نه نیازت را، نه خستگی‌ات را، نه آن تکه‌های ناپذیرفته‌ی وجودت را. آزادی یعنی گفتنِ «امروز کم آورده‌ام» بی‌آن‌که زمین دهان باز کند، یعنی گفتنِ «بمان» بی‌آن‌که صدا در گلو بشکند، یعنی پذیرفتن این حقیقت ساده که نیاز داشتن ضعف نیست، حق است. آزادی خنده‌ای‌ست که از ته تاریکی می‌آید، نه برای اثبات زنده ماندن، نه برای جلب رضایت بازماندگان، فقط چون می‌خواهد؛ شادیِ بی‌چرا، بودنِ بی‌توضیح.

و من این‌ها را با دلتنگی می‌نویسم، نه برای آزادیِ نوشته‌شده، برای آنی که لمس می‌شود، برای روزی که سؤال نباشد و پاسخ باشد. دلم برای حالتی تنگ شده که در آن هیچ بخشی از خودم را سانسور نکنم، برای لحظه‌ای که بتوانم سرم را جایی بگذارم و سال‌های نزیسته را گریه کنم، با این‌همه نشانه‌ها هست. آزادی را می‌شود در دست‌هایی دید که بی‌واسطه به هم می‌رسند، در سفره‌ای که چند نفر دورش می‌نشینند بی‌حساب‌وکتاب، در اعتمادی که جای نظارت را می‌گیرد، در انتخاب‌های کوچکی که می‌گویند می‌شود طور دیگری هم زیست، حتی در همین کلمه‌ها، در عبور بی‌ترس‌شان از من.

بیایید آینده را تصور کنیم، روزی که آزادی دیگر آرزو نیست، وضعیت است؛ صبح با نور بیدار شویم نه با هجوم صدا، نوری گرم و انسانی، بوی نان از خانه‌ی همسایه بیاید به‌عنوان سلام، روز را خودمان انتخاب کنیم، گاهی هیچ نکنیم و به سقف خیره شویم بی‌آن‌که تقویم توبیخ‌مان کند، پابرهنه روی چمن راه برویم و خاک نمناک را حس کنیم، باد موها را آرام جابه‌جا کند. غروب‌ها کنار هم باشیم بی‌آن‌که از هم بترسیم، رنگ‌ها پررنگ باشند، صداها سبک، سکوت امن؛ شب که می‌شود تنهایی نامِ رهاشدگی نباشد، نامِ باخودبودن باشد، زیر آسمان دراز بکشیم و حس کنیم فاصله‌ای میان دست ما و نور نیست. مهم‌تر از همه ترس عادت نباشد، عضله‌ی پشت گردن منقبض نماند، زندگی کردن جرم نباشد، خشم خطر محسوب نشود، دوست داشتن هزینه نداشته باشد، زندگی همه‌ی رنگ‌ها را داشته باشد اما هیچ رنگی مجبور به پنهان شدن نباشد. آزادی شاید همین باشد؛ ایستادن روبه‌روی آینه و گفتن «من همینم» بی‌دفاع، بی‌عذر، بی‌توضیح، و برای اولین بار بازتاب تحریف نباشد.

© Illustration by Alexander Fedosov Cuded Ukrainian artist.

آزادیزندگینویسندگی خلاقیادداشتجنگ
۰
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید