ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۱۳ دقیقه·۵ روز پیش

زنان منطقی مردان احساسی

این متن درباره‌ی زنان و مردان نیست.

درباره‌ی واژه‌ای است که پیش از آن‌ها آمده، و بعدتر، آرام‌آرام یاد گرفت آن‌ها را اندازه بگیرد؛

«منطق».

ما آن را ابزاری برای فهمیدن جهان می‌دانیم؛ کمتر پیش می‌آید از خودمان بپرسیم این ابزار، خودش چگونه فهمیده شده است.

بعضی واژه‌ها آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر کسی از خودش نمی‌پرسد چه کسی آن‌ها را تعریف کرده. انگار از اول همین‌طور بوده‌اند. انگار از دلِ طبیعت آمده‌اند، نه از تاریخ.

این شش فصل، منطق را انکار نمی‌کنند؛ چرا که بعضی بدیهی‌ترین واژه‌های زندگی، همان‌هایی هستند که دیرتر از همه جرئت می‌کنیم دوباره از آن‌ها بپرسیم.

|فصل یکم|

یک «واژه»

منطق یکی از همان واژه‌هاست.

و پیش از هر تعریف، فقط یک «نقطه» است؛ جایی که دیدن، قبل از فهمیدن اتفاق می‌افتد.

ما با آن فکر می‌کنیم، اما به ندرت از خودمان می‌پرسیم: خودِ این ابزار از کجا آمده؟

واژه‌ها شفاف به نظر می‌رسند، تا وقتی که تصمیم بگیریم کمی بیشتر به آن‌ها زل بزنیم. آیا مسئله از همان ابتدا این بوده که چه کسی منطقی‌تر است یا احساسی‌تر؟

ما اول تصمیم گرفته‌ایم جهان را با این دو واژه تقسیم کنیم، بعد تازه شروع کرده‌ایم به اندازه‌گیری آدم‌ها. زبان، همیشه شفاف نیست. گاهی تنها نقشه‌‌ی در دسترس است. و هر نقشه، از یک نقطه شروع می‌شود:

نقطه‌ای که خودش در نقشه دیده نمی‌شود.

اگر به عقب‌تر برگردیم، یک چیز عجیب‌تر می‌بینیم؛ ما اغلب اول تعریف می‌سازیم، بعد فکر می‌کنیم کشفش کرده‌ایم. انگار زبان فقط ابزار توصیف جهان نیست؛ گاهی خودش شکلِ جهان را از پیش تعیین می‌کند. اگر «منطق» هم از همین جنس باشد، چه؟ قراردادی که آن‌قدر تکرار شده که شبیه به حقیقت به نظر می‌رسد.

اینجاست که دیگر نمی‌توان از یک سؤال گذشت: اگر تعریف‌های ما محصول تاریخ باشند، نه حقیقت؛ چه؟

اگر چیزی که «عقل» نامیده‌ایم، فقط یکی از شکل‌های ممکن دیدن جهان باشد، آن‌گاه شاید آنچه قرن‌ها «منطق» نامیده‌ایم، فقط یکی از زبان‌های فهم کردنش بوده است.

فکر می‌کنیم که از یک تعریف شروع می‌کنیم، اما شاید همیشه از یک نقطه شروع کرده‌ایم که هنوز نمی‌دانیم چیست.

|فصل دوم|

یک «مرز»

هیچ تعریفی بی‌طرف نیست. هر تعریفی، پیش از آنکه چیزی را توضیح دهد، تصمیم می‌گیرد چه چیزی ارزشِ دیده شدن دارد و چه چیزی نه. تعریف‌ها را پنجره می‌نامیم؛ گویا شفاف و خنثی‌اند و فقط جهان را نشان می‌دهند. اما در عمل، یک قاب‌اند. قاب نه فقط نشان می‌دهد، بلکه انتخاب می‌کند. و هر انتخاب، یک حذف هم همراه خودش دارد.

«تعریف»های ما از واقعیت، در ظاهر شرحِ یک چیز است. در عمل، مرزکشی میانِ آنچه درونِ دایره می‌ماند و آنچه به بیرون رانده می‌شود. می‌رسیم به یک سوءتفاهم کهنه: تعریف‌ را کشف می‌پنداریم، درحالی‌که بیشترشان ساختگی‌اند.

وقتی برچسبِ «منطقی‌تر» به کسی می‌زنیم، خیال می‌کنیم داریم مشاهده می‌کنیم. اما معیارمان را خودمان نساخته‌ایم؛ همان را تکرار کرده‌ایم که پیش از ما ساخته بودند. معیاری که نه طبیعی است و نه ابدی؛ فقط تکرار شده، آن‌قدر زیاد که شبیهِ حقیقت شده. تاریخ در این میان، فقط حافظه‌ی گذشته نیست؛ گاهی مرزها را حفظ می‌کند؛ مرزهایی که بعداً از یاد می‌بریم ساخته شده‌اند و آن‌ها را به‌عنوانِ «بدیهی» زندگی می‌کنیم. بعضی تعریف‌ها بحث‌برانگیز نمی‌شوند، نه به‌خاطرِ درست بودنِ محض؛ به‌این‌دلیل که نامرئی‌اند.

پرسش اینجاست، میانِ همان خط‌هایی که کشیده‌ایم: اگر هر تعریف، یک مرز باشد، چه کسی تصمیم گرفته این مرز اینجا باشد، نه جایِ دیگر؟ اگر «عقل» فقط با یک شکل تعریف شده، آیا هر شکلِ دیگرِ فهمیدن، اشتباه است، یا فقط بیرون از مرز مانده؟ هر تعریف همزمان که چیزی را روشن می‌کند، چیزِ دیگری را در تاریکی می‌گذارد. و ما معمولاً فقط بخشِ روشن را می‌بینیم.

چون هر تعریف ناچار است بعضی ویژگی‌ها را معیار قرار دهد و بقیه را کنار بگذارد؛ و همین انتخاب است که مرز می‌سازد.

مرز، فقط یک خط نیست؛ تصمیمی است درباره‌ی اینکه جهان چگونه دیده شود. اگر تعریف‌ها تصمیم‌اند، طبیعی نیستند؛ حتی وقتی بدیهی به نظر می‌رسند. «منطق» نیز یکی از شکل‌های خط‌کشی جهان است؛ یکی از نقشه‌های ممکن شده برای تفسیرِ جهان.

اگر این فرضیه درست باشد، پرسش عوض می‌شود: به‌جای «چه چیزی منطقی است؟»، باید پرسید «چه کسی این شکلی دیدن را منطقی نامید؟». هر نام‌گذاری، مرز تازه‌ای می‌کشد؛ میانِ آنچه شایسته‌ی «عقل» است و آنچه به حاشیه رانده می‌شود.

ما همیشه درونِ تعریف‌ها فکر کرده‌ایم، نه بیرون از آن‌ها. نخستین گام برای فهمیدن، یافتنِ تعریفِ درست نیست؛ دیدنِ سمت ایستادن‌مان است، هنگامِ تعریف‌کردن. آنچه قرن‌ها منطق نامیده‌ایم، «زبانی» بوده برای دیدنِ جهان؛ زبانی که خودش را جایِ جهان نشانده است.

|فصل سوم|

یک «غیاب»

همیشه لازم نیست چیزی حذف شود تا ناپدید شود. گاهی فقط کافی‌ست دیده نشود. مرزهایی که در فصل قبل از آن‌ها گفتیم، همیشه خط‌های پررنگی نیستند؛ گاهی تبدیل می‌شوند به غیاب.

تاریخ را نگه‌دارنده‌ی چیزها می‌دانیم، اما تاریخ فقط حفظ نمی‌کند؛ انتخاب می‌کند. و هر انتخابی، همراه خودش چیزی دارد که انتخاب نشده. آن چیزها کجا می‌روند؟ هیچ‌جا؛ فقط تبدیل می‌شوند به «نبودن». اما نبودن همیشه یک معنا ندارد؛ گاهی یعنی «اجازه نداشته وارد روایت شود». وقتی می‌گوییم «این اتفاق نیفتاده»، شاید داریم می‌گوییم: «این اتفاق وارد زبان نشده است.»

اینجا مسئله دیگر فقط تعریف‌های من و شما نیست؛ مسئله، زبان است. زبانِ روایت. هر زبانی، مثل هر تعریفی، مرز دارد، ولی بعضی مرزها فقط جدا نمی‌کنند؛ حذف هم می‌کنند. روزهایی هست که تاریخ پاک نمی‌کند؛ فقط از کنارِ چیزها می‌گذرد، آن‌قدر آرام که به نظر می‌رسد اصلاً آنجا نبوده‌اند. و این خطرناک‌ترین نوعِ حذف است: حذفی که خودش را پنهان می‌کند.

علتِ این‌که بعضی تجربه‌ها هیچ‌وقت «مسئله» نمی‌شوند، کم‌اهمیت بودنشان نیست؛ هنوز زبانِ خودشان را پیدا نکرده‌اند. زبان فقط ابزارِ بیان نیست؛ گاهی شرطِ حضور است. ما معمولاً فقط آنچه را می‌بینیم که توانسته واردِ زبان شود؛ نه آنچه تجربه شده، اما هنوز قالبی برای گفتنِ خود نیافته است. از همین‌جا غیاب آغاز می‌شود؛ نه آنجا که چیزی وجود ندارد، بلکه آنجا که هنوز امکانِ دیده شدن پیدا نکرده است. مرز، میانِ آنچه دیده می‌شود خط می‌کشد؛ اما غیاب، بعضی چیزها را پیش از آنکه اصلاً واردِ صحنه شوند، خاموش نگه می‌دارد.

تاریخ، مملو از «نبودن‌های قابل‌توضیح» است؛ چیزهایی که نبودشان طبیعی به‌نظر می‌رسد، چون هرگز فرصتِ غیرطبیعی‌بودن را پیدا نکرده‌اند. شاید غیاب، همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که نبودن، عادت ما شده است. اما این نبودن یکدست نیست؛ بعضی غیاب‌ها تحمیل شده‌اند، بعضی انتخاب نشده‌اند، و بعضی حتی شناخته نشده‌اند. این تفاوت مهم است؛ گاهی غیاب، مملو از معناست؛ فقط بی‌واژه.

اگر در فصل قبل، پرسش این بود که چه کسی مرز را کشیده، حالا پرسش دیگری هم هست: چه چیزی هرگز اجازه نداشت واردِ صحنه شود؟

از اینجا دیگر مسئله فقط تعریف‌ها نیست؛ غیاب‌ها هم موضوع فکرهایمان می‌شوند. اگر تعریف‌ها ساخته می‌شوند، غیاب‌ها نیز می‌توانند ساخته شوند؛ فقط با ظرافتی بیشتر.

تاریخ، با چیزهایی که ثبت نکرده، حرف می‌زند.

و اینجا وزنِ ماجرا تغییر می‌کند. اگر چیزی هرگز روایت نشده باشد، آیا نبودنِ آن حقیقت است؟ این پرسش، بی‌آنکه جواب بخواهد، راهِ فصل بعدی را باز می‌کند؛ چون حالا دیگر موضوع فقط غیاب نیست، بلکه این است که چه کسی توانسته زبانی برای ابراز پیدا کند و چه کسی نه.

|فصل چهارم|

چهار «زبان»

همیشه یک جور دیدن وجود ندارد. ما خو گرفته‌ایم که فهمیدن را جاده‌ای مستقیم بپنداریم؛ اگر درست بروی، به حقیقت می‌رسی. اما فهمیدن، بیشتر شبیهِ منظره‌ای است که از چند جهت دیده می‌شود، و هیچ زاویه‌ای، کلِ آن را کامل نمی‌کند.

یک چیز را می‌شود اندازه گرفت. می‌شود احساسش کرد. می‌شود در آن زیست. و گاهی، فقط می‌شود درباره‌اش خاموش ماند. فهم‌پذیر است، اما ابزارِ فهم یکی نیست. ما این تفاوت‌ها را در هم می‌آمیزیم و گمان می‌کنیم اگر چیزی «درست» باشد، یک راه، بیشتر برای رسیدن به آن وجود ندارد.

انسان پیش از آنکه درباره‌ی چیزی داوری کند، باید بتواند آن را نام ببرد. نام‌گذاری، صرفاً چسباندنِ یک واژه نیست؛ تعیین می‌کند چه چیزهایی قابلِ مقایسه، آموزش، یا حتی موضوعِ بحث شوند. از همین‌جا زبان، فقط وسیله‌ی انتقالِ فکر نیست؛ در شکل‌گیریِ خودِ فکر هم نقش پیدا می‌کند.

خطای پنهان من و تو همین‌جاست: وقتی فقط یک زبان داریم، هرچه با آن زبان گفته نشود، «نیست» فرض می‌شود؛ درحالی‌که فقط «گفته نشده» است.

انسان‌ها اغلب درباره‌ی هم اشتباه می‌کنند. بی‌دقت‌اند؟ نوپ، بلکه تک‌زبانه‌‌اند.

اگر فقط با عددها فکر کنیم، احساسات خطا به‌نظر می‌رسند. اگر فقط با احساسات فکر کنیم، منطق سرد و بی‌روح دیده می‌شود. اگر فقط با تجربه فکر کنیم، تعریف‌ها مصنوعی‌اند. و اگر فقط با تعریف فکر کنیم، تجربه‌ها نامنظم و غیرقابل‌اعتماداند. هیچ‌کدام غلط نیستند؛ همگی ناقص‌اند.

انسان، یک زبان ندارد؛ مجموعه‌ای از زبان‌هاست که هم‌زمان در او حضور دارند، اما ما معمولاً یکی را معیارِ فهم قرار می‌دهیم و بقیه را به حاشیه می‌رانیم. از همین‌جا، غیاب شکلِ تازه‌ای پیدا می‌کند؛ بعضی تجربه‌ها هرگز واردِ زبان نمی‌شوند، و بعضی دیگر، در زبانی بیان می‌شوند که از آنِ خودشان نیست. در هر دو حالت، مسئله یکی است؛ تجربه حضور دارد، اما فهمیده نمی‌شود. بسیاری از گفت‌وگوهای نافرجام، نه از سرِ نخواستن، بلکه از برخوردِ زبان‌هایی پدید می‌آیند که هنوز ترجمه‌ی یکدیگر را نیاموخته‌اند.

در این چندصدایی، کافی‌ست برای لحظه‌ای بایستی تا پژواکِ یک پرسشِ بی‌جواب به گوشت برسد: اگر دو نفر درباره‌ی یک چیز حرف بزنند، در حالی که از دو زبانِ متفاوت بهره می‌برند، آیا واقعاً درباره‌ی یک چیز حرف می‌زنند؟

و «منطق» فقط یکی از این زبان‌هاست؛ دقیق، منظم، قابل‌اندازه‌گیری. اما تنها زبان نیست. «احساس»، زبانی دیگر است؛ نه ضدِّ منطق، بلکه مستقل از آن. «تجربه»، زبانی که پیش از هر دو وجود دارد؛ خام، مستقیم، بی‌ترجمه.

ما معمولاً این زبان‌ها را به‌جایِ هم به‌کار می‌بریم و بعد تعجب می‌کنیم که چرا فهم ناقص است. نقص از گنجایشِ ظرف و ذهن آدم‌ها نیست؛ از انحصارِ یک زبان بر همه‌ی تجربه‌هاست.

تراژدیِ شناخت، آن نیست که انسان‌ها پیچیده‌اند؛ آن است که ما اصرار داریم آن‌ها را با یک زبانِ واحد بخوانیم.

بعضی انسان‌ها را نمی‌توان با یک زبان خواند. هر بار که تاریخ فقط یکی از چهره‌هایشان را به خاطر سپرده، زبانِ دیگری را بی‌صدا از دست داده است.

Hedy Lamarr

بازیگر. مخترع.

جهان او را با تصویر شناخت؛ اما او با امواج رادیویی جهان را تغییر داد. ایده‌ای که سال‌ها بعد، زیرساختِ وای‌فای و بلوتوث شد. مسئله این نبود که بازیگر بود یا مخترع؛ مسئله این بود که تاریخ، یکی از زبان‌های زندگی‌اش را بلندتر از دیگری شنید.

Elizabeth Taylor

بازیگر. فعال بشردوستانه.

او را با جواهرات و فیلم‌هایش به یاد می‌آورند؛ اما سال‌ها پیش از آنکه ایدز از تابو خارج شود، از نفوذش برای شکستنِ سکوت استفاده کرد. مسئله این نبود که بازیگر بود؛ مسئله این بود که زبانِ شهرت، صدای مسئولیتش را آرام‌تر روایت کرده.

Audrey Hepburn

بازیگر. سفیر بشردوستانه.

کودکی‌اش را میانِ قحطی و اشغال گذراند؛ اما همان دخترِ گرسنه، سال‌ها بعد سفیرِ کودکانِ گرسنه شد. لبخندش جهان را فتح کرد، اما ریشه‌های آن لبخند، در خاکِ جنگ جهانی روییده بود. گاهی مشهورترین لبخندها، عمیق‌ترین زخم‌ها را پنهان می‌کنند. شاید لبخندش مشهورتر از زخم‌هایش باشد؛ اما هر دو، به یک اندازه زندگیِ او را ساخته بودند.

Rosalind Franklin

دانشمند. پیشگام در کشف ساختار DNA.

تصویرِ پرتوی ایکس او از DNA، یکی از کلیدهای بزرگ‌ترین کشفِ قرن بود؛ اما نامش، کمتر از کشفش دیده شد. گاهی دیده شدنِ یک تصویر، برای دیده شدنِ صاحبِ آن کافی نیست.

چطور ممکن است یک عمر، در یک کلمه خلاصه شود؟ ما پیچیدگیِ یک عمر را با یک صفت عوض می‌کنیم؛ «منطقی»، «احساسی»، «ضعیف»، «قوی». نه چون انسان‌ها ساده‌اند؛ چون زبانِ ما برای دیدنِ آن‌ها، ساده شده است.

هیچ زبانی، کلِ جهان را حمل نمی‌کند. هر زبان، بخشی از واقعیت را روشن می‌کند و بخشی دیگر را در تاریکی می‌گذارد. زبانِ اندازه‌گیری، آنچه را قابلِ سنجش است آشکار می‌کند، اما تجربه‌ی زیسته را نه. زبانِ احساس، کیفیتِ تجربه را نشان می‌دهد، اما برای مقایسه و پیش‌بینی کافی نیست. اگر هر زبان فقط بخشی از جهان را می‌بیند، طبیعی است که هیچ‌یک نتواند جایِ کل را بگیرد.

حقیقت، نه در یکی از این زبان‌ها، که در فاصله‌ی میانِ آن‌ها شکل می‌گیرد؛ جایی که منطق، احساس و تجربه، بی‌آنکه یکدیگر را حذف کنند، یکدیگر را کامل می‌کنند.

|فصل پنجم|

یک «گفت‌وگو»

موقعیت‌هایی هستند که گفت‌وگو پیش از توافق شروع می‌شود؛ وقتی هیچ‌کس حرف طرفِ مقابل را کامل نمی‌فهمد، اما راهی جز ادامه دادن ندارد. و هیچ‌کس از سرنوشتِ این مسیر مطمئن نیست؛ اما همگی می‌دانند که تنها راه، همین ادامه‌ی گفت‌وگوست؛ چرا که توقف، یعنی پذیرشِ همان ناتوانیِ اولیه.

در فصل قبل از چندگانگیِ زبان‌ها گفتیم. اما این چندگانگی به‌معنایِ آرامش نیست. گاهی یعنی درونِ یک انسان، چند جهان همزمان زیست می‌کنند که هرگز با هم هم‌نظر نیستند. گفت‌وگو در برخوردِ دو زبانِ متفاوت متولد می‌شود؛ هماهنگی، اگر قرار باشد، بعداً به آن می‌پیوندد.

وقتی منطق حرف می‌زند، احساس ساکت نمی‌ماند. وقتی احساس بلند می‌شود، منطق کنار نمی‌رود. وقتی تجربه وارد می‌شود، هیچ‌کدام کامل نمی‌شوند. درونِ انسان، یک جلسه‌ی بی‌پایان برپاست؛ ما فقط یاد گرفته‌ایم صدایش را نشنویم، یا نامش را «تناقض» بگذاریم و ردّش کنیم. اما تناقض خطا نیست؛ نشانه‌ی زنده بودن است. همه‌چیز یک‌دست، مرده است.

در یک گفت‌وگوی واقعی، هیچ‌کس فقط «خودش» نیست. هرکس چند نسخه از خودش را حمل می‌کند:

  • نسخه‌ای که می‌خواهد دقیق باشد،

  • نسخه‌ای که می‌خواهد حس کند،

  • نسخه‌ای که می‌خواهد تجربه کند،

  • و نسخه‌ای که فقط می‌خواهد خاموش بماند.

گفت‌وگو، جایی است که این نسخه‌ها کنار هم می‌نشینند؛ قصدشان توافق نیست، می‌خواهند هم‌زیستی‌شان را تحمل‌پذیر کنند. این باورِ کهنه که: فهمیدن را یکی‌شدن می‌پنداریم، درحالی‌که احتمال نمی‌دهیم فهم کردن یعنی کنار هم ماندن، بدون یکی شدن.

و فهمیدن اگر نفس‌کشیدنِ چند انسان زیر یک آسمان باشد، بی‌آنکه یکی، دیگری را نفس‌گیر کند، چه؟

در یک گفت‌وگویِ راستین، هیچ زبانی دیگری را حذف نمی‌کند. منطق، احساس را کامل نمی‌کند؛ احساس، منطق را اصلاح نمی‌کند؛ تجربه، هیچ‌کدام را پایان نمی‌دهد. فقط آن‌ها را در معرضِ یکدیگر قرار می‌دهد.

در این تماس، اتفاقی می‌افتد که ترسناک اما ضروری است. هیچ‌چیز دیگر قطعی نمی‌ماند. ما معمولاً از این لحظه می‌گریزیم، چون قطعیت آرامش می‌آورد؛ حتی اگر اشتباه باشد. اما گفت‌وگو آرامش را تضمین نمی‌کند؛ حرکت را حفظ می‌کند.

بعضی گفت‌وگوها خسته‌کننده‌اند، نه چون بی‌معنا هستند؛ چون واقعی‌اند. هیچ جمله‌ای آخرین جمله نیست. وقتی هیچ صدایی به‌تنهایی کافی نباشد، اختلاف دیگر شکست نیست؛ پیامدِ طبیعیِ چندصداییِ فهم است.

ناقص بودن، نقص نیست؛ شرطِ وجود است.

هر صدا فقط بخشی از جهان را حمل می‌کند و درست به همین دلیل، به صداهای دیگر نیاز دارد.

گفت‌وگو فقط بیرون از ما اتفاق نمی‌افتد؛ درونِ ما نیز ادامه دارد. هیچ تصمیمی بدون خاموش کردنِ موقتِ صداهای دیگر گرفته نمی‌شود؛ اما هیچ صدایی واقعاً خاموش نمی‌شود، فقط کنار می‌رود.

شاید مسئله، یکی شدنِ صداها نیست؛ تاب آوردنِ هم‌زمانِ آن‌هاست.

|فصل ششم|

یک «پرسش»

اگر از یک واژه آغاز کردیم، از مرز گذشتیم، در غیاب فرو رفتیم، در میانِ زبان‌های مختلف پخش شدیم و در گفت‌وگو از هم نپاشیدیم… حالا دیگر چیزی برای حل کردن باقی نمانده. فقط یک «نگاه» باقی‌ست.

تصویرِ این فصل، صفحه‌ای سفید است با نقطه‌ای سیاه در مرکز؛ بی‌نام و نشانه و توضیح. فقط یک امکان.

در این نقطه، متن کنار می‌رود. نه از این‌رو که چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون نمی‌خواهد به‌جایِ خواننده فکر کند. هیچ چیز پنهان نشده، هیچ چیز تحمیل نمی‌شود.

همه‌ی این فصل‌ها تلاش کردند به یک جابه‌جایی ساده برسند: فهمیدن، حرکت از خطِ مستقیمِ «اشتباه به درست» نیست؛ تغییرِ زاویه‌ی دیدن است.

اما همین هم کافی نیست؛ چون هر توضیح دوباره تبدیل به تعریف می‌شود، و هر تعریف دوباره مرز می‌کشد. پس متن ادامه نمی‌دهد؛ فقط کنار می‌رود.

اینجا روشن می‌شود که فهمیدن، رسیدن به پاسخ نیست؛ جابه‌جا شدنِ جای پرسش است.

نه چون به پایان رسیده است؛

بلکه چون از این لحظه، ادامه‌اش دیگر در زبان ممکن نیست.

اگر از این‌جا به عقب نگاه کنی، متن هنوز در حال نوشته شدن است. اگر به جلو نگاه کنی، هنوز هیچ جمله‌ای شکل نگرفته است.

شاید همین، آغازِ دوباره‌ی هر تعریف باشد.

اگر «آغاز» فقط نامی باشد که ما به یک تغییرِ بی‌صدا داده‌ایم، چه؟ اگر هیچ‌کدام از این جابه‌جایی‌ها آغازگر نباشند… و فقط ادامه‌ی چیزی باشند که از ابتدا قابلِ دیدن نبود، چه؟

●

نقطه، دیگر پایان نیست.

فقط امکانِ دیدنِ چیزی‌ست که پیش از دیده شدن، نامی نداشت.


پ.ن. ۱. رکب‌های نولانی!؟ 😏😂🤨

پ.ن. ۲. آیس‌ماچای ماگ‌نشینم، فقط تو می‌دونی که چای‌های سردِ قبل از تو یه شوخی بودن 🌿🫶🏻


منطقزبانتعریفپرسشگفتگو
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید