
من آدمِ نوشتن ام. آدم کنار هم چیدن کلمات؛ کلماتی که نمیدانی قرار است کدام جمله را بسازند یا در نهایت چه داستانی سرِ هم کنند. کلمات را به هم میرسانم و قدم کشیدنشان در کنار هم را نظاره میکنم.
من از آن آدم هام که دوست دارند احساسشان، عصبانیتشان، تجربه خوبشان از یک اتفاق و لحظات ماندگارشان را در نوشتن زنده کنند. از همانها که وقتی چیزی ازشان میپرسی میگویند «بزار یکم فکر کنم . نتیجشو بهت پیام میدم» و به کلمات فرار میکنند. زیرا به عقیده ی من، کلمات، نشانِ آن هستند که در لحظه چه نقشی بر روح آدم میگذرد.
حالا اما روزهایی هست که احساس میکنم در توصیف احوالاتم کلمه کم میآورم. شبیه به آدمی که نمیداند در ملاقات خواستگاری اش چه سوالاتی باید بپرسد( مثال عرض میکنم)، یا حتی شبیه به کسی که خودکارش را بین انگشتانش گرفته و در جلسه ی امتحان انشا هر چه بیشتر فکر میکند کمتر یادش میآید چی باید بنویسد. موضوع انشا چیست؟! «رویایتان را بنویسید و به قدر یک صفحه توصیفش کنید»
من در توصیف رویایی که فراموش کردم، کلمه کم آورده ام! اما دارم سعی ام را میکنم تا همچنان به فکر کردن دربارهاش ادامه دهم. خودکار را هنوز توی دستم در حالت فشرده نگه داشته ام و چشم از برگه ام بر نمیدارم. به کلمهی اول فکر میکنم؛ همان کلمه که قرار است بقیهی جمله را کنار هم ردیف کنم و بهانه ی نوشتن همه ی داستان بشود.
احتمالا باید اینطور شروع کنم : «مینویسم رویایی دارم تا از یاد نبرم که زندگی سراسر، رویایی فراموش شده از زیستن بود. »