ویرگول
ورودثبت نام
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeikiاینجا افکارم به جمله تبدیل میشن:) پیج من در اینستاگرام nafas_b.lo.g@
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeiki
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

مغز نوشته های نفس جان- سکانسی که فیلم نبود

شبیه به سکانسی از یک فیلم است. کتابم را زیر بغلم زده ام و آمده ام وسط پارک نشسته ام؛ تنها و به این بهانه که سرم را مشغول کنم. زل زده ام به آسمان صاف . و آفتابی که سعی اش را میکند تا سرمای هوا را در خود حل کند.

نیمکت کناری دختری ست که با ساز دهنی اش تمرین صدا میکند. نوای سازش حرفه ای نه اما صدای پس زمینه ی غم انگیزی میسازد. هندزفری هایم را کنار گذاشته تا فقط همین صداهایی که سکوت ذهنم را میشکند بشنوم.

سعی کرده ام ناامید نشوم، هزار روز سعی کرده ام. حالا هم دارم همین کار را میکنم. تلاش میکنم تا آنچنان که باید خودم را سردرگم نشان ندهم.

بیکار شده ام! نه رسما، اما واقعیت این است که با نبود اینترنت برای من که شغلم وابسته به آن بود، به نظر میرسد که بیکار شده ام. به نقطه ای شبیه به صفر در حال نزدیک شدنم؛ صفر درآمدی،صفر کاری، صفر احساسی. اما آنچنان در رفتارم نشان نمیدهم. سعی میکنم که به نظر نیاید چقد آشفته ام.

اینکه چه کار باید انجام بدهم را نمیدانم! شبیه به سکانسی از یک فیلم شده ام؛ جایی که کاراکتر فیلم، خودش را در ناکجا آباد زندگی اش می‌یابد و حالا زل زده به روزها با لبخندی از سر سردرگمی و به این فکر میکند که تا حالا چند بار دوام آورده ،چند بار در این نقطه بوده ، چند بار راهش را عوض کرده تا فقط و فقط ادامه بدهد.

نمیدانم فیلم خسته کننده ای میشود یا انگیزه دهنده. هیچ چیز نمیدانم. فقط نشسته ام در انتظار سکانس بعدی تا بدانم چه در فیلمنامه ی آینده ام میگذرد. باید ناامیدانه امیدوار باشم تا این سکانس به خوبی بگذرد.

کاش فیلم خوبی از آب در بیاید ...

یادداشتدست نوشته
۵
۱
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeiki
اینجا افکارم به جمله تبدیل میشن:) پیج من در اینستاگرام nafas_b.lo.g@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید