ویرگول
ورودثبت نام
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeikiاینجا افکارم به جمله تبدیل میشن:) پیج من در اینستاگرام nafas_b.lo.g@
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeiki
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

کنج دنج ون نارنجی _ مغز نوشته های نفس جان

ون نارنجی _ نفس جان
ون نارنجی _ نفس جان

من گواهینامه ندارم. در واقع هیچوقت تلاشی برای گرفتنش هم نکردم؛ البته که ۲۷ بار در لیست کارهایی که باید انجام بدهم نوشتمش اما همچنان تیک انجامش خالی مانده است. واقعیت این است که انگیزه ای برای گرفتن گواهینامه ترغیبم نمیکند یا بهتر بگویم ترغیبم نمیکرد تا آن روز. یکی از همان روزهایی که سر صبح با چشمان پف کرده باید آماده میشدم تا بروم سر کار و پشت میزم که در کنار پنجره ای خاک گرفته بود مینشستم و وظایفم را یک به یک انجام میدادم. آن روز مثل همه ی روزهای قبل، چند ساعتی به کارهایم مشغول شدم و برای رفع خستگی تصمیم گرفتم از پنجره نگاهی به خیابان بیندازم. به ماشین ها و آدمهایی که در حال گذر بودند نگاهی انداختم و درست ثانیه ای بعد، نگاهم به آن طرف خیابان افتاد.

به رخشی نارنجی که انگار با صدایی بیصدا مرا میخواند. یک ون نارنجی؛ فولکس واگنی که نمیتوانستی قشنگی و جذابیتش را نادیده بگیری. بی اختیار چند ثانیه ای را خیره ماندم و در یک لحظه تصمیم گرفتم تا فاصله ام را برای تماشایش کمتر کنم. گوشی ام را در مشت گرفتم و با عجله به منشی شرکت اشاره کردم که« چند دقیقه ای میرم بیرون» و بی آنکه منتظر جوابش بمانم پله ها را دوتا یکی پایین رفتم. نمیدانم چطور اما خودم را به آن طرف خیابان رساندم. یا جلل الخالق، چه عظمتی داشت! اصلا نمیشد در رنگ نارنجی یخ در بهشتی اش غرق نشوی. ناخودآگاه روی بدنه اش دستی کشیدم بی آنکه خاکی شدن دستم برایم اهمیتی داشته باشد. دو قدم عقب‌‌تر آمدم تا مطمئن بشوم کسی فکر نکند قصد دزدیدنش را دارم. یک کاغذ آچهار سفید روی شیشه‌ی جلو چسبانده شده بود« فروشی! با این شماره تماس بگیرید». شاید اگر آن لحظه در کارم ترفیع هم میگرفتم این چنین خوشحال نبودم. شماره را در گوشی ام نوشتم و در عرض چند ثانیه دکمه ی تماس را زدم: «مشترک مورد نظر در حال مکالمه است». به خودم گفتم تا شب میتوانم باز هم زنگ بزنم و بعد نگاهی به گوشی در دستم انداختم و فکر کردم شاید حیف باشد اگر عکسی با این شاهکار نداشته باشم. با لبخندی رضایت بخش و نشان دادن علامت پیروزی، یکی دو سلفی با ون دلخواهم ثبت کردم و از سر ناچاری دوباره به محل کارم برگشتم. آن روز تا پایان ساعت کاری ام حدودا ۱۵ یا ۱۶ بار از پنجره به ون نارنجی ام نظری انداختم و در همان لحظات، دکمه ی تماس با شماره ی فروشنده را فشردم اما همچنان در حال مکالمه بود.

دنده عقب به خاطرات - نفس جان
دنده عقب به خاطرات - نفس جان

به خانه رسیدم. به همان اندازه خوشحال بودم که انگار لاتاری زندگی ام را برنده شده باشم. خوب حالا برنامه چه بود؟ اول باید همه ی پس اندازهایم را روی هم میگذاشتم تا دودوتا چهارتا کنم ببینم چقد پول دارم. « اشکالی نداره، اگه کم اومد میتونم یکم هم قرض کنم. اما بعد از اینکه خریدم چی؟ من که گواهینامه ندارم! ولش کن، اونم تو یکی دو ماه میگیرم. همچین کار شاخی نیستش که».
رویاپردازی هایم انتها نداشت. از برنامه هایی که بعد از خریدنش داشتم تا کسب و کارهایی که میتوانستم با آن ون خوش دستم راه بیندازم. « میتونم یه کافه ی سیار بزنم. از کارم استعفا میدم. اولش فقط چایی و قهوه میدم با کیک خونگی، آره کیک خونگی هم بلدم بپزم. بعدش میتونم منو رو بیشتر کنم؛ مثلا غذاهای رژیمی یا ساندویچ های فوری درست کنم.» نگاهم به کتابهای خوانده شده ام که گوشه ی خانه روی هم تلمبار شده اند می افتد« میتونم چند تا صندلی هم قسطی بخرم و بزارم جلوی ون، یه قفسه ی کتاب هم گوشه ی ون بزارم که هر کی منتظر سفارش بود بتونه کتاب هم بخونه؛ اینجوری فرهنگ سازی هم میکنم. بعدش یه پیج هم میزنم، البته اول باید یه اسم واسه برندم و ون عزیزم انتخاب کنم. مثلا ونک خوبه؟ نه، من تو شهر رشتم ونک که میچسبه به محله ی تهرون. زرد قناری چی؟ آخه حرفا میزنما، این که اصن زرد نیس نارنجیه. کنج دنج خوبه؟ آره هم شیکه هم تو ذهن میمونه» و بعد توی اینستاگرام سرچ میکنم که ببینم پیجی قبلا به این اسم ساخته نشده باشد.« خوب عالی شد، کنج دنج من، بعدش باید کلی فیلم بگیرم از خودم و مشتریا واسه پست و استوری. تازه شاید بعدش اونقد معروف بشم که بیان ازم مصاحبه کنن.» سرم را روی بالشت گذاشتم و به سقف نگاه کردم« این یارو چرا جواب نمیده. نکنه شماره رو اشتباه نوشته باشم» دلهره ای همه ی وجودم را پر کرده بود. آنچنان که دلم میخواست دوباره صبح شود و خودم را به آن خیابان و ون پارک شده برسانم« شاید تلفنش خرابه. فردا میرم از مغازه بغلی یه سوال میکنم. اونا حتما میشناسن صاحبشو.» برای آنکه مغزم فکر بیشتری نسازد، برای خودم موزیکی پخش میکنم.« بیا بخریم یه ون قدیمیو، بزنیم یه رنگ نارنجی بهش…» لبخند کنج لبم نقش میبندد« آخ اگه بشه، چی میشه. اول میرم باهاش یه دوری میزنم، البته بعد از اینکه گواهینامه گرفتم. راستی کِی برم گواهینامه ثبت نام کنم؟ فردا صبح قبل از اینکه برم سر کار یه سر میرم آموزشگاه رانندگی اسم مینویسم» و با همین خیال ها خوابم برد.

خاطرات ون نارنجی - نفس جان
خاطرات ون نارنجی - نفس جان

صبح زود از خواب بیدار شدم. حتی قبل از آنکه زنگ گوشی ام صدا بدهد. راه افتادم و اول خودم را به آموشگاه رساندم. لیست مدارک ثبت نام را گرفتم و با لبخندی که حاصل از تیک خوردن این کار در چک لیست همیشگی ام بود به سمت محل کارم به راه افتادم. از تاکسی پیاده شدم درست روبروی ون مورد علاقه ام. اما، پس آن هیبت نارنجی رنگِ مکشوفه ام کجا رفته بود؟ ون آنجا بود اما نه به رنگ نارنجی یخ در بهشتی! رنگش سفید بود و آنقدر با عجله رنگ شده بود که هنوز خطوطی نارنجی از آن فاصله به چشم می آمد. یک برچسب بزرگ همبرگر هم رویش چسبانده بودند. اسم کنج دنج من را گذاشته بودند «ون برگر». خشکم زده بود. این یعنی همه ی آن خیال ها هیچ شد؟ همکارم که تازه از راه رسیده بود متوجه ی خیره ماندنم به آن طرف خیابان شد و به سمتم آمد.« چه عمیق به اون ون نگاه میکنی! شنیدم دیروز فروختنش، به یه ساندویچ فروشی. از دیروز هم واسه اینکه رنگش کنن آورده بودن اینجا چون ظاهرا صاحب اصلیش دوست داشت ونش تا ابد نارنجی بمونه» زیر لب گفتم« منم همینطور» و لیست مدارک ثبت نام گواهینامه را با خیالاتم مچاله کردم و از پله های شرکت بالا رفتم.

دنده عقب با اتو ابزار
۷
۴
Nafas Khanbeiki
Nafas Khanbeiki
اینجا افکارم به جمله تبدیل میشن:) پیج من در اینستاگرام nafas_b.lo.g@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید